نامه‌ای از دل تنگی ما، از دهان گشاده ما

نامه‌ای از دل تنگی ما، از دهان گشاده ما

نویسنده : وبگردی

همیشه از بایدها متنفر بوده‌ام

اما فکر می‌کنم امروز:

باید چیزی بنویسم...

باید حرفی بزنم....

باید بگویم که:

زنده رود، هیچ وقت زنده رود نبود؛ از اولش هم زنده بود، بود.

انگار که روح ما از همیشه، ارث خوار بوده است، ما حتی زنده رود را هم به ارث برده‌ایم. ما یاد نگرفته‌ایم که «تنها صاحب چیزی هستیم که برایش سخت تلاش کرده‌ایم»، نه آن‌چه که به لطفی، یا به مرگی تصاحبش کرده‌ایم.

ما سال‌هاست که زنده رود را به ارث برده‌ایم ..... و حالا که این مال کوچک و کوچک‌تر شده است به جان هم افتاده‌ایم و آخرش مانده‌ایم سر یک دو راهی: زنده رود کجا باید بمیرد تا به ما ارث برسد؟

یادمان رفته که زنده رود اگر از چهار محال سرچشمه نگیرد، اگر از اصفهان نگذرد، اگر به گاو خونی نریزد که دیگر اسمش زاینده رود نیست. زنده رود نیست...

چه می‌گوییم ما؟ به جان هم افتاده‌ایم؟

مگر نه این‌که کارخانه‌ها و صنایع مستقر در اصفهان، خیلی از زنده رود را سر کشیده‌اند و گاهی هم تف کرده‌اند، و مگر نه این‌که همین کارخانه‌ها، مامنی شدند برای معاش اصفهانی‌ها، برای چهارمحال و بختیاری‌ها، برای شمالی‌ها و برای جنوبی‌ها،  اصلا برای خیلی‌ها، حالا ما اصفهانی‌ها فریاد می‌کشیم که بردند که بستند، حالا چهارمحال و بختیاری‌ها می‌گویند مالمان است، نمی‌دهیم، حالا آن شمالی‌ها و آن جنوبی‌ها و خیلی‌های دیگرنشسته‌اند به اخبارمان نگاه می‌کنند و فقط گاهی سری از تاسف تکان می‌دهند.

ما حواسمان نیست که خودمان خورده‌ایم، خودمان برده‌ایم، خودمانیم که پس نداده‌ایم، خودمانیم که از بس این دردهای اقتصادی کلان است، از بس که حقوق‌های‌مان عقب افتاده و قسط‌های‌مان جلو؛ حواسمان نیست که آب نیست، هوا نیست...

حواسمان نیست که دین‌مان و قسط‌مان را به آب، به هوا و به شهرمان نداده‌ایم، فقط نشسته‌ایم ببینیم زور داروغه شهر ما بیشتر است یا شهر آن‌ها؟!

... باور کنید که دممان گرم نیست، باور کنید که ما ملت همیشه در صحنه‌ای هستیم که توی خیابان، زنجیر می‌زنیم، زنجیره می‌بندیم، بعد برمی‌گردیم خانه، شیر آب را باز می‌گذاریم تا آب سرد شود و گلوی‌مان کمی خنک... شهر ما و شهر شما هم ندارد...

کاش  به جای شیرهای خیابان، شیرهای خانه‌های‌مان بودیم، کاش واقعا اصفهانی‌های خسیس بودیم، کاش واقعا بختیاری‌های متعصب بودیم، کاش واقعا ما و همسایه‌های بالا دست و پایین دست همدست بودیم....

========

منبع:

http://www.zindagih.blogfa.com/post/257

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
:( هیــــــــــــع....
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
ایول.ایول.جانا سخن از زبان ما می گویی.زنده باشی.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
سلام:امروزهمۀ جیمی ها دلتنگ هستندو دلشان گرفته است.خبری شده که ما بی خبریم؟شادمانی تان آرزویمان.
موژان
موژان
٩٣/٠٨/٢٩
٢
٠
البته از اینکه وب لاگم خوانده می شود و بازنشر می شود خوشحالم. فقط باید پانوشت اضافه کنم که این روزها، رود ما، آب دارد. این یادداشت، یادداشت روزهای خشکی و دلتنگی بود
mhv
mhv
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
همه مردم ایران از پر آب بودن این رود خوشحالند:)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
لذت بردم.... 4 سال ساکن و مهمان و دانشجوی شهر شما بودم... البته در روزهای پرآبی و سرشار از امیدِ زنده رود... می فهمم چه میکشید، می فهمم.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
یکی ازآرزوهام اینه که چندصباحی ازعمرموتواصفهان زندگی کنم واسم دعاکنیداین اتفاق بیافتهههههههههههههه
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٣٠
١
٠
من کلا برات دعا می کنم! :دی
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
:(( هعیییییییییییییییی
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
من موقعی که اصفهان بودم با بیشتر آدمای اونجا که صحبت مبکردیم از زنده نبودن زنده رود ناراحت بودند ،وقتی فهمیدم زنده روز آب داره خیلی خوشحال شدم هم برایزنده روزد و هم برای مردم اصفهان ...
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
هووم اینم خوب بود
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
[«ما حواسمان نیست که خودمان خورده‌ایم، خودمان برده‌ایم، خودمانیم که پس نداده‌ایم، خودمانیم که از بس این دردهای اقتصادی کلان است، از بس که حقوق‌های‌مان عقب افتاده و قسط‌های‌مان جلو؛ حواسمان نیست که آب نیست، هوا نیست...» همینه واقعا
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨