مصائب یک سومی ... / خاطرات مدرسه

مصائب یک سومی ... / خاطرات مدرسه

نویسنده : mr_khas

آن موقع‌ها هوا کمی نامهربان‌تر از حالا بود. کار هر روزم این بود که ساعت شش و نیم ناشتایی نخورده در تاریک و روشنایی دم صبح تنهایی راه مدرسه را طی کنم.

معمولا اکثر روزها مراسم صبحگاهی بر گزار می‌شد حتی اگر هوا خیلی خیلی سرد بود. انگار یک الزام بی‌دلیل بود که در این هوای سرد تو را نگه دارند و توآماده اتمام آن باشی تا به کلاست هجوم ببری وگرنه اگر غیر از این بود، هیچ کسی رغبتی برای رفتن سر کلاس نداشت .

کلاس درس ما سومی‌ها مشرف به حیاط خلوت پشتی بود و دقیقا در جایی قرار داشت که آفتاب به آن نمی‌تابید و این باعث می‌شد بخاریه کوچک‌مان با آخرین قدرتش روشن باشد و آخرش هم ما سرما بخوریم و البته که کاپشن‌های زیادی هم به بخاری می‌چسبید و می‌سوخت. از همان بچگی اصلا کسانی که پیراهن را بدون زیرپوش می‌پوشیدند درک نمی‌کردم چرا که همین یک مورد کافی بود تا مرا به سر حد جنون برساند. کامران یکی از آن‌ها بود، قدی داشت به اندازه یک سرو بلند و از همان اوایل لقب «چنار» را یدک می‌کشید. شاید نسبت یک سوم بین من و او وجود داشت. همیشه سرش به اطراف برخورد می‌کرد و با این سن کم این قد شبیه یک معجزه بود .

خانوم ذبیحی که وارد کلاس می‌شد با همان ژست مستبدانه ظاهری‌اش، چادرش را در می‌آورد و منظم آن را تا می‌کرد و گوشه‌ای روی میز قرار می‌داد. معمولا ظاهرش نمی‌توانست حس درونیش را پنهان کند و آن ظرافت‌های زنانه‌اش نمی‌گذاشت آن گونه که ظاهرش نشان می‌دهد رفتار کند و هر وقت می‌خواست نصیحت کند، آرام آرام به سمت پنجره قدم بر می‌داشت و کنار پنجره شروع به نصیحت کردن می‌کرد، این‌که پدرتان با هزار زحمت و کار در این هوای سرد این لباس‌ها را برایتان خریده، آن وقت شما به این راحتی با بخاری می‌سوزانیدش و با عصبانیت ظاهری دفترش را باز می‌کرد و نگاهی سرسری به دفترش می‌انداخت تا برنامه امروز را مرورکند.

از طرفی ناظم مدرسه‌مان، آقای فرجی را می‌گویم، تازه به جای آقای پیره آمده بود و رفتارش بر عکس ناظم قبلی بسیار مهربانانه و با محبت بود. البته سخت گیری‌های خاص خودش را هم داشت.

آقای پیره مثل فامیلش سن و سال زیادی داشت و اصلا حوصله ما بچه‌های بازیگوش و فعال را نداشت و اغلب این فعال بودن ما را با قدرت فیزیکیش خنثی می‌کرد به طوری که معمولا کسی جرات نداشت در شعاع چند متریش قدم بگذارد .

دقیقا یادم هست یک روز ساعت اول وسط کلاس برای آب خوردن اجازه گرفتم و از کلاس خارج شدم. در راه پله ها آقای پیره مرا دید و سلام کردم. ناگهان مرا بلند کرد و از نرده‌های راه پله بر عکس آویزان کرد! پاهایم را گرفته بود و به چپ و راست حرکت می‌داد. دقیقا در چنین وضعی بودم که داشتم به اندازه مو و ناخن‌هایم فکر می‌کردم و گفتم کله کچل و ناخن کوتاه که زدن ندارد؟!

مرا دوباره به حالت اول برگرداند و گفت: «مدرسه جای لنگ کفش جویدنه!؟ سریع در بیار بنداز بیرون اون آشغال رو!» و این‌گونه با محبت تمام مفاهیم مهم و اساسی زندگی را در ذهن ما جای گذاری می‌کرد.

 روز آخر که می‌خواست برود بغض کرده بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود. دقیق نمی‌دانم شاید فکر می‌کرد وقتی باز نشسته شوم فیلم‌هایی که می‌بینم را روی چه کسی اجرا کنم!؟

 با همه این‌ها آن موقع‌ها دل خوشی‌های فراوانی داشتیم. با کوچک‌ترین چیزی شاد می‌شدیم و از نداشته‌های‌مان سرگرمی می‌ساختیم تا با آن شاد باشیم .

آن روزها مسئولیتی نبود و کسی انتظاری از ما نداشت. دنیای کودکی صاف و پاک و بی‌آلایش بود. قهرهایش به دقیقه نمی‌رسید و دروغی وجود نداشت. جز صف و سادگی چیزی نمی‌دیدی.

و آن خانم ذبیحی‌ها و آقای فرجی‌ها در این سن و سال زندگی حافظ و مربی ما بودند و همین یک مورد کافی است که تا آخر عمر نام‌شان از ذهنت پاک نشود .

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
میگم مصطفی یک مقداری کم تر بنویسی ثواب داره ها :)
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
منظورم کوتاه نوشتن بود البته
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
باوشه سعیمو می کنم :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
سلام ... مرسي زيبا بود و خاطر برانگيز
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
ممنون :)
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
خاطره ها رو زنده کرد.ممنون بابت مطلبتون
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
خواهش می کنم:))
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
زیبابوددددددددددددد فقط اگه کوتاه ترمیشدبهتربودآخه بعضی جاهاش غیرضرورییییییییییییییی بودددددددددد
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
این کارونکنیدددددددددددددشاکی پیدامیکنیدددددددددددددددد
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
هاع؟؟خخخ
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
:دی این آخرش چی شد!؟ ممنون
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
همچین زیاد هم نیست ها تنبلااااااااااااااااااااااااااا !!! ( به سبک خانوم دلنیا کشیدمش!!). محتوا جواب میده.
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
:) مرسی از شما
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
خاطره زیبایی بود برادر مصطفی :)
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
ممنون اخوی :) موفق باشی خخخخخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
این خخخخ برا چی بود دیگه؟؟ /خخخخ :دی
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
خخخخ چه مصایب سختی:/ موفق باشید
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
ممنونم :)
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
آخی تژدید خاطرات. تجدید* :)
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
بلیا :دی ......سپاس جات فراوان :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
سلام:امیدوارم که دیگه سختی نبینید برادر.زنده باشید.
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
قربانه شما ممنون :)
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
خوش به حالتون ما که یک معلم داشتیم یک کامیون سبیل داشت جرات نمیکردیم نیگاش کنیم.مدیر مدرسمونم به سبک خانزاده های قجری میزد اگه میدیدید فکر می کردید کشتی کجه.قلمتان پاینده.
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
خخخخخخخ یک کامیون سیبیلو خوب اومدید !:دی ما تا سوم معلممون خانم بود :) ممنون خوندید
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
ولی اون بخاری خوب گفتید بوی کاپشن سوخته کاملا حس کردم ...واقعا دوران خوبی بود گرچه من از سوم دبستانم یک خاطره بد دارم اما کلا اون دوران دوران شیرینی بود خدایی ...:)
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
میدونید بعضی اتفاقات هرچندم که کوچیک باشند اما تکرارش اونارو تو ذهن آدم نهادینه میکنه ! این قضیه ی کوچولو هم تو ذهنه من هست همیشه
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
خخخخخخ واقعا شمارو سرو ته گرفتن و تكانتون ميدادن? خخخخخخخخخخخ اخ دلم خخخخخ
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
آره واقعا ! دقیقا هم اون موقع داشتمم فکر می کردم برای چی داره اینجوری میکنه !؟ خخخخخخ
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
خخخخخخ موفق باشيد راااااااااااستي خخخخخ
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
بله خخخخ ....سرصبحی یکم خندیدم ویاد خاطرات دبستانم افتادم......ممنون .البته خداروشکر ماهمچن معلم هایی نداشتیم. موفق باشید
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
ممنون شما هم موفقیات :)
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
:>)
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
کمر سایت دو نیم شد زیر بار این نظر
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
خلاصه و مفید.....
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺑﭽﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻭﻥ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻤﻮﻧﻢ....ﻭﺍﺳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺩﺭﺳﺎﻣﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﻮﻧﻢ.....یادش بخیر چقد دوران مدرسه خوب بود.... مرسی از شما قشنگ نوشتین (^_^) من که از سرایدار مدرسمون میترسیدم...فک کنم اگه الانم بینمش ازش بترسم....
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
خخخخ .... ممنون از شما خانم دنیا دیده:)
f_etemadi
f_etemadi
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
آاااخی کوشولو بودینا :)))
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
بلیا :دی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧