این روزها در من شوری شدت گرفته که اقتباسی از غلیان نهفته در نام توست.

دوستت داشته‌ام و این می‌ترساندم. کنارم می‌نشینی و می‌ترسم. از جا بلند می‌شوی، می‌ترسم. نگاهت را می‌چرخانی، می‌ترسم. رو برنگردان از من، بی طاقت می‌شوم. از ترس که می‌نویسم، دیگر اختیار قلم به رعشه و هذیان دچار است.

از این‌که نتوانم ببینمت می‌ترسماز . این‌که ناگهان ببینمت می‌ترسم. از این‌که دور شوی می‌ترسم.از این‌که نزدیک شوی می‌ترسم. می‌ترسم نزدیک شوی و گوشه پَرَت بگیرد به این شعله‌های سرکش. می‌ترسم نزدیک شوی و نتوانم از حریقی که در من برپاست، محافظتت کنم. می‌ترسم از آتشفشان‌ها و فواره‌ها. از جرقه‌ها می‌ترسم! خودت بگو اگر یکیش به موهات بیفتد چگونه ببخشم دلم را؟

می‌ترسم آن‌قدر نزدیک شوی که دیگر نتوانم برای چشم‌هات عاشقانه بنویسم، که دیگر نتوانم بازی نسیم لابلای موهات را ببینم، نتوانم رنگ موهات را تشخیص دهم، نتوانم تو را از دیگران تشخیص دهم، نتوانم ببینمت، نتوانم دور نمای دست‌های تو را ببافم و بکوبم به دیوار اشتیاق. می‌ترسم نزدیک شوی و کور شوم.

می‌ترسم نزدیک شوی و بیفتم به دریوزگی روزمره‌گی‌های سرطان زا. می‌ترسم نزدیک شوی و دغدغه‌هایم فراموشم شود. می‌ترسم نزدیک شوی و دغدغه‌هایم افزون شود. می‌ترسم حرف بزنی و آبگینه‌ها و کوزه‌های سفالی‌ام ترک بردارد،  فرو بریزد، خرد شود. می‌ترسم حرف نزنی و در سیاهچالی ابدی تمام دنیا را به قهر برانم. می‌ترسم برنجی و بشکنم. می‌ترسم برنجانی و نتوانم فراموش کنم.  

می‌ترسم مهربان شوی و گم شوم. یادت باشد اگر مهربان شدی، پنجره‌ها را محکم ببند، پرده‌ها را هم بکش. اگر وزن مهربانیت بی وزنم کند چه؟ اگر بال روی شانه‌هایم برویاند چه؟  فکرش را کرده‌ای؟!

می‌ترسم نامهربان شوی و گم شوم. روی تمام نقشه‌ها، کویر را خط بزن! دریاها و کوه‌ها و جنگل‌ها را هم، شهرها و خیابان‌ها و کوچه‌ها را هم، خانه‌ها را هم و ایضا پنجره‌ها. نامهربان که شدی، قول بده در بن بست نگاهت گرفتارم کنی، بپیچانی و آتش بزنی و دو تکه ام کنی اما هرگز دستم را رها نکنی.

می‌ترسم مهربان شوم و گم شوی، غرق شوی، غرق شوی در فنجان شعر تازه دم عصرانه‌ام یا یک شب خواب‌های تیز ببینی و امنیت بال‌هایم بیمار شود! تب کند یا بترسی از ارتفاعی که می‌پرم، بترسی و برای پروازهایم سقف بسازی.

می‌ترسم مهربان شوم و نبینی، سرانگشت‌هایت خروش آبشارهای ولگرد را با سرود گیسوان من اشتباه بگیرد، که بروی و بازیگوشانه پشت آبشاری بایستی، محو شوی، نبینمت، نبینی‌ام، نبینی.

می‌ترسم دوستت داشته باشم و امان نداشته باشم. می‌ترسم دوستم داشته باشی و امان نداشته باشم. می ترسم دوستت داشته باشم و امان نداشته باشی، می‌ترسم دوستم داشته باشی و امان نداشته باشی...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
خوب بود ولی بهتر بود بجای استفاده از موهات ،یا دست هات و...از موهایت و دست هایت و.... استفاده میکردید به نوشته یتان بیشتر میخورد .
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
ممنون از پیشنهاد خوبتون. بیشتر کتاب بخونید :-)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
چشم
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
متن هات عالیه هدی جان ، یه کوچولو ویرایششون کن عزیزم اشتباه تایپی نداشته باشه ، مثل همیشه لذت بردم :-*
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
ممنون سحرجان. حق با توءه اما حقیقتش ارسال این متن مربوط به چندماه پیش هست که توی صف انتشار مطالب من بود و خاطرم نیست که این اشتباه ویرایشی از سمت من بوده یا نه. درهرحال از دقت نظر دلسوزانه ت ممنونم :-)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
دوستت دارم و دانم که شدی دشمنم جانم...از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم....
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
چه بیت هوشمندانه و پراحساسی. هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق/هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق ... ممنون رویاجان :-)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
خیلی هم پراحساس و خاص...مثه همیشه فقط لذت بردم... منم میترسم از دوری و نزدیکی...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
زیبایی در نگاه خود شماست. ممنون از حضورتون :-)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
هدی مثل همیشه ناب نوشتی :) راستش من وسط نوشته:... میترسم برنجانی و نتوانم فراموش کنم. حس کردم نوشته تموم شده :) یعنی برای من نوشته با اوج شروع شد و حس کردم این جا باید پایانش باشه. هدی معرکه ست هم نشینی واژه هات.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
هرچه زیبایی هست در وجود و نگاه لطیف و پرمهر خودته هاچ عزیز. لطف داری به من. سپاس :-)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
می‌ترسم نزدیک شوی و بیفتم به دریوزگی روزمره‌گی‌های سرطان زا... . زیبا بود این همه ترس
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
سپاس
Cold
Cold
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
شاید اگر مهربان تر بودی هرگز عاشق نمیشدم!...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست/ تنها گناه آینه ها زودباوری ست/ مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است/ سهم برابرِ همگان نابرابری ست " فاضل نظری"
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
ژیبا بود خانوم قاسمی :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
نظر لطف شماست. سپاس
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
می ترسم.... چقدر زیبا می نویسی هدی عزیزم:)))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
زیبایی در وجود و نگاه خودته عزیزم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠