گنج پنهان / داستان کوتاه

گنج پنهان / داستان کوتاه

نویسنده : مجتبی آستانه

لااله الاالله ، لااله الاالله ، محمدرسول الله ، لااله الاالله ، علی ولی الله ، لااله الاالله  بلند بگو لااله الا الله ...

- خدا رحمتش کنه

- اَلّلهُمَّ إِنَّ هَذَا عَبْدُكَ وَابْنُ عَبْدِكَ وَابْنُ أمَتِكَ نَزَلَ بِكَ وأَنْتَ خَيْرُ مَنْزُول بِه اَلّلهُمَّ إنَّا لاَ نَعْلَمُ مِنْهُ إلاَّ خَيْراً وَأَنْتَ أَعْلَمُ بِه مِنَّا ...

- اللهم اغفر للمومنین و المومنات . خدایا قبل رفتن همه مون رو بیامرز

- بابا جان! بابا جان! پاشو بیا ببین پسرت اومده؛ دخترات اومدن، آخ پاشو بابا ...

- خدا بیامرزدش

- من گُلم، مادر گلستان من است / من تنم، مادر دل و جان من است / در میان ناامیدی‌های عمر

مادرم، شمع شبستان من است/ برای شادی روح مرحومه بلند صلوات

- خدا صبرشون بده . غم از دست دادن مادر خیلی سنگین

***

- پاشو حاجی پاشو! این چه کاریه که کردی؟ تا یک ربع دیگه صاحب قبر میاد، خوبه مردم بدون اجازه بیان تو خونه شما؟ اونم چی! خونه ابدی !

- اللهم صل علی محمد و ...

- حاجی جون بیا بیرون صلواتات رو بفرست. برای بار چندم که این طرفا می‌بینمتون. نکنه دنبال گنجی؟ چرا همه‌اش می‌ری تو قبر مردم می‌خوابی؟ اگه خیلی عجله داری بیا خودم بفرستمت اون ور! لا اله الا الله حاجی جون بیا بیرون دیگه! واسه ما مسئولیت داره

- چیه جوون! چرا این قدر سر و صدا می‌کنی؟ عجالتا دستم رو بگیر تا بیام بالا، یا علی .

- آخه حاج صادق جورابچی! بزرگ راسته طلا فروشای خیابون خسروی! چرا هر چند وقت یک بار میای و توی یکی از این قبرها می‌خوابی؟ جان من گنج منجی سراغ داری؟

در حالی که کت و شلوارش را می‌تکاند تا خاکی که روی آن نشسته بود را تمیز کند، از او پرسید: شما اسم من رو از کجا می دونی؟

- از روی کارت مغازه‌تون! افتاده بود توی یکی از اون قبرایی که خوابیده بودین توش !

پیرمرد شیک پوشی بود. از قیافه‌اش می‌شد فهمید که سنش بالای 70 سال دارد. محاسن و آن رد مهر بر روی پیشانی‌اش خبر از دو چیز می‌داد ، یا ریا کار است یا واقعا مرد خدا است که دومی محتمل‌تر بود .

- حاج آقا اومدی قبر بخری؟ می‌خوای ببینی کدوم بهتره؟ این جا مثل زندگی دنیایی نیست که بخوای خونه بخری اول خوب خونه رو بازررسی کنی ببینی خوشت میاد یا نه! این جا همه خونه‌ها عین همه، بزرگ و کوچک، راحت و ناراحت، رو به دریا یا رو به کوه نداره. به نظرم تنها چیزی که باید تو انتخاب قبر مهم باشه، بودن درخت بالای قبره. که اگه نزدیکانت اومدن فاتحه بخونن سایه بالا سرشون باشه تا حداقل یه ده دقیقه‌ای بشینن. الان این بلوک به درد نمی‌خوره . اصلا خبری از درخت نیست، آب خوری‌اش هم اون قسمته که از این جا دوره .

جوان به دوردست اشاره می‌کند ولی حاج صادق در فکر دیگری است. گویا اصلا سخنان او را نمی‌شنود. بعد از مکث کوتاهی خدانگهداری به جوان می گوید و راه می‌افتد.

- حاجی؟ حاج صادق؟ کجا؟ بابا! جون من بگو این اطراف گنجه؟

- الله اکبر! چقدر حرف می‌زنی پسر .

- آخه حاجی ما کارمون همه‌اش با مرده‌ها ست. کسی رو پیدا نمی‌کنیم تا دو کلوم باهاشون اختلاط کنیم. حاجی می‌خوای تو پیدا کردن گنج کمکت کنم؟ پنجاه پنجاه .

- آره. دنبال گنجم. ولی نه یه گنج معمولی، یه گنج باارزش. گنجی که خیلی آدما فراموشش کردن ولی من میام این جا تا یادم بمونه. یادم بمونه که هر کاری که این جا می‌کنیم باید برای رسیدن به گنج اون ور باشه، یادم بمونه که واسه کشف گنج باس ابزار با خودت ببری، چیزی که آدم رو واسه رسیدن بهش کمک کنه نه این‌که ازش دورش کنه. واسه همه هست ولی السابقون السابقون اولئک المقربون .برو ببین گنج ِ چیه، خودت بفهمش و با عقل خودت درکش کن. خیلی‌ها در موردش حرف می زنن ولی واقعیت یه چیز دیگه است .

جوان به فکر فرورفت. با سنگ ریزه‌های زیرپایش بازی می‌کرد تا روی حرف‌های حاج صادق بیشتر تامل کند. صدای لااله الا الله گویان جمعیتی که به سوی اش می‌آمدند ، او را از فکر درآورد، به اطراف نگاهی انداخت ولی خبری از حاج صادق نبود. خود را برای دفن میت مهیا کرد .

***

- آقا لطفا میت رو به سمت راست بخوابانید . صورتش را بازکنید و در حالی که من تلقین می‌خوانم ، شما هم میت را تکان دهید

- چشم حاج آقا

- اِسْمَعْ اِفْهَمْ یا صادقِ بن محمد هَلْ اَنْتَ عَلَى الْعَهْدِ الَّذى ...

بهت زده شد. آری او همان حاج صادق است، یک هفته‌ای می‌شد که او را در قبرستان ندیده بود، حال حاج صادق در خانه ابدی اش آرام می‌گرفت و خوشا به حالش که داشت به گنجش می‌رسید، چهره نورانی و آرام و لبخند دائمی حک شده بر صورتش نشان از رضایت بود. راضیه مرضیه ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢٧
١
٠
ممنون واقعا زیبا بود.بسیار عالی... یاد مرگ انسان را از گناه دور میکند.اینو واسه تصدیق نوشتتون گفتم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٧
١
٠
آموزنده بود.
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٣/١١/٢٧
١
٠
عبرت آموز بود ،ازاینجور افراد وجود داره ،ولی افسوس که خیلی کمن....ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٧
١
٠
ترکیبِ قلمِ طناز با محتوایی جدی معجون بدی نداده بیرون! خوشم اومد. میشد البته با کم کردنِ ذکرها و دعاها؛ بیشتر به "خلقِ فضا" بپردازید. نه که بد باشند؛ بالانسِ "جدی و طنز" رو بهم ریختند. فضا به سمتِ عرفان رفته که باز با "شمه های طنزِ قلمِ شما" برگشته به مسیرش. متونِ اینچنینی رو چنانچه با آگاهیِ کامل ننویسید تبدیل به یک موجودِ "شتر گاو پلنگ" میشه. // اگر بطور کامل به "عرفان" می پرداختید و دعاها رو بیشتر می کردید بهتر بود. این محتوا با طنز کمی "لنگ" میزنه. منتظرِ ریسکِ جسورانه و قشنگِ بعدیِ شما هستم. نترسید از واکنش ها. بنویسید. تهِ اون قلم رو من می بینم که چه نابغه ای چشمک میزنه بهم. بنویسید. خداقوت.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
سلام ودرود برشما. سپاسگزارم.قلبتون پراز شادمانی باد.
Vania
Vania
٩٣/١١/٢٧
٢
٠
خیلی دلم میخواد برم یه بار تو قبر بخوابم///یه سوالم پیش اومد برام خوابیدن تو قبر یکی دیگه درسته؟!شاید طرف یا خانوادش راضی نباشن..//انشاالله گنجو پیدا کنیم و بفهمیم هممون..قلمتون پایدار
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٧
٢
٠
ادم وقتی یه بار تو قبر میره ترسش میریزه دیدش عوض میشه ..تا حالا امتحان نکردم ..ولی دیدم کسانی رو که امتحان کردن و وقتی از حسشون گفتی به جای ترس حرف های خوبی تحویلت دادن!
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
تشکر بابت مطلبتون
roya_sarmad
roya_sarmad
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
تکراری بود ایدتون خلاقانه نبود
saleh
saleh
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
بسیار زیبا بود. البته زمانی که حاجی از گنجش گفت به نظرم یکم شعاری شد. کاش دیالوگش چیز دیگه ایی بود. <شایدم حس من اشتباه هستش> . اما در کل خیلی تاثیر گذار بود. موفق باشید
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
چ داستان کوتاهی خخخ. ولی اموزنده بود. من این رو خوده بودم ولی خو الان کامنت گزاشتم برات
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
:-/:-|
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤