مرا ببخش!

گاهی قواعد را یادم می‌رود. مثلا یادم می‌رود که راه تو از دریای سکوت می‌گذرد و مسیر من از آسمان واژه. یادم می‌رود که تو گریزپایی و من تا پشت کورکنندگی این غبار به خودم بیایم، دیگر اثری از تو نیست. یادم می‌رود که تب و تابم را با آرامش عجیب تو تنظیم کنم. یادم می‌رود که از تصور پی آیند این آرامش نهراسم، که احساس ناامنی مضاعف نکنم وقتی به مجمع الجزایر سکوت تبعیدم می‌کنی!

یادم می‌رود که من و تو دو درختیم در یک باغ، هردو پربار، هر دو اصیل نه پیوندی، نه رگه دار، با ریشه‌هایی عمیق و افشان ...

اما مگر گیلاس‌ها و سیب‌ها حرف هم را نمی‌فهمند؟ چه کسی گفته خلوص گردوها با مهربانی نارنج‌ها در تعارض است؟!  خودت بگو کدام باغ و باغچه را دیده‌ای که درخت‌ها و گل‌هاش -هرقدر هم که به دست و پای یکدیگر پیچیده باشند؛ هرقدر هم دست و پاگیر باشند و به چشم نزدیک بین ما مزاحم تلقی شوند!- به تنش دچار شده باشند؟  حتی متروک‌ترین و بی‌باغبان‌ترین باغ‌ها هم به تفاهمی چنان، دچارند که از شدت آشفتگی‌های سراپا زنده‌شان به خشوع وادارت می‌کنند.

می‌دانی؟ من غبطه آن علف هرزی را خورده‌ام که به دیواری تکیه داده بود که هر لحظه بیم فروریختنش می‌رفت و دیوار، خوب می‌دانست که ریشه‌های آن عشقه چه بر سر استقامتش آورده و باز هم پشت گیاهش را خالی نکرد. عشق هم شاید چیزی شبیه همین ساده‌ترین استقبال‌های دردافزاست که خاموش و سربلند به اسطورگی می‌رسد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
چقدر حس خوبی داره خوندن نوشته هاتون...آرامش و تفکر توأم.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
ممنون. نظر لطف شماست و مایه خوشوقتی منه که بااین متن که بریده ای از کتاب در دست انتشار من هست، همذات پنداری کردید. :-)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
سلام...حق با کاربرمشکات است...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
سلام. سپاس فراوان
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
شاید عشق چیزی ساده باشد شبیه همین ......... لذت بخش بود
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
عشق پرواز بلندی ست... از حضور سبز و همیشگی شما ممنونم. :-)
حدیثه
حدیثه
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
بسیـــار زیبا :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/١٧
٠
٠
سپاس.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
سلام ... چقدر اشناست این::::می‌دانی؟ من غبطه آن علف هرزی را خورده‌ام که به دیواری تکیه داده بود که هر لحظه بیم فروریختنش می‌رفت و دیوار، خوب می‌دانست که ریشه‌های آن عشقه چه بر سر استقامتش آورده و باز هم پشت گیاهش را خالی نکرد. ع
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/١٨
١
٠
سلام. این سری مطالب من از آرشیوی استخراج میشن که مدتها قبل یعنی حدود نه یا ده ماه پیش برای سایت فرستاده بودم و انشاالله در کتاب من خواهید دید. دوستان عزیز سایت، با سلیقه خودشون این مطالب رو منتشر می کنن و ترتیب خاصی نداره اینجا اما در متن کتاب یه روند خاص رو دنبال میکنه ... و اینکه برای شما َآشنا اومده شاید به این دلیل هست که حقیقت وجودی همه ما یکیه و بالطبع یه سری تجربیات و حسهای یکسان داریم و برای همین با دیدن نشانه هایی از اون تجربیات یا حسها در قالب نوشتارها یا عکسها یا رخدادها، وجوه اشتراک پیدا می کنیم و همذات پندارش میشیم. // سپاس از حضور خوب شما :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
سلام ... ممنون ///منتظر انتشار كتاب شما هستيم
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
گاهی اوقات دلم میخواد علف هرز باشم ...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
سلام سعیده جان. خوبی بانو؟ // دعا کن سرو بشی یا سپیدار که به خودت تکیه کنی و به آسمان ... نه به دیوارها که فروریختنی اند و نامطمئن ... // سپاس عزیزم :)
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
نمی دونم ،این روزا واقعا تصمیم گیری سخته که چی باشم... سلام عزیز دلم ،خوبم...
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
خیلی قشنگ و عالی بود هدی جان ، لذت بردم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
منم ممنونم از حضورت سحرجان:-)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
عشق هم شاید چیزی شبیه همین ساده‌ترین استقبال‌های دردافزاست که خاموش و سربلند به اسطورگی می‌رسد....قسمت عشقه ودیوارشو خیلی دسو داشتم....دیوار بایدم استقامت کنه...عشقه بی نظیر ترین پیچکیه که دیدم...مثل همیشه فوق العاده...دمت گرم...قلمتم مستدآم (^_^) اوقاتتم همیشه به شادی :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
ممنون عزیزم ... خوشحالم که هستی. روزگارت سبز :-)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات