جان سخت 6 در اتوبوس 62!
طنز نیست...

جان سخت 6 در اتوبوس 62!

نویسنده : mahdieh_R

صبح ساعت شش بلند می‌شوید، کورمال کورمال مانتوی چروک خود را می‌پوشید، شاید هم شلواری که هفته پیش پشت در اتاق در آوردید را بپوشید(!) بعد کیف و کتاب‌تان را برمی‌دارید و با چشم‌هایی که قد توپ تنیس پف کرده به سمت خیابان می‌روید که بعد از 30 دقیقه یک لنگه پا ایستادن با صدای وحشتناکی احساس می‌کنید شنوایی یکی از گوش‌های‌تان را از دست دادید! آیا این صدای هواپیماست؟ آیا مورد حمله هوایی قرار گرفتیم؟ آیا پای‌تان اشتباهی روی مین رفته؟ نخیر این صدای اتوبوس 62 است که می‌شنوید! لدفن گوش‌های‌تان را محکم‌تر بگیرید که می‌خواهیم سوار شویم! 

بله در قسمت سوار شدن بودیم، در مرحله بعد شما باید خودتان را به نسخه‌ ام.پی.تری تبدیل کنید تا اگر شانس‌تان خوب بود و خداوند آسمان و زمین دوستتان داشت، بتوانید روی آخرین پله اتوبوس خود را بچپانید و از لای در ماندن خود لذت ببرید و خدا را شکر کنید که بخت یارتان بوده و توانستید سوار شوید! 

مراحل بعد به مراتب آسان‌تر خواهد بود، شما در مراحل بعد فقط باید به مدت 45 دقیقه فشاری برابر با 1000 کیلو پاسکال را تحمل کرده و در برابر حس بالا آمدن روده‌تان مقاومت کنید! دیگر صحبتی درباره نابود شدن وسایل‌تان و احتمالا لهیده شدن نارنگی طفلکی‌ای که مامان جان‌تان صبح در کیف‌تان گذاشته نمی‌کنم که تحمل این مصیبت از توان من یکی خارج است! بعد از 45 دقیقه من می‌توانم به شما تبریک بگویم، شما یکی از سخت جان‌ترین موجودات کره زمین هستید که بعد از طی این مراحل طاقت فرسا به مقصد که چارتا خیابان آن طرف‌تر است رسیدید. حالا به ریه‌های‌تان رحم کنید، سعی کنید تا زمان پراکنده شدن دود فراوانی که این موجود دهشتناک بعد از رفتنش در حلق‌تان چپانده نفس نکشید و زنده بمانید!

با تصور این وضعیت سرتان گیج می‌رود؟ دلتان می‌خواهد همین حالا فرار کنید و بروید خانه و کنار شومینه یک فنجان چای بنوشید؟ حق دارید ما دانشجوها هم هر 7 روز هفته همین حس را داریم اما ناچاریم لبخند بزنیم و از آسمان پاک شهر لذت ببریم، چرا که کسی نیست فکری به حالش بکند و به جای بهبود اوضاع بهای بلیت اتوبوس را زیادتر می‌کند، می‌بیند چاره دیگری نداریم؟ داریم؟!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
سلام: امیدوارم که واقعا دلتان پراز شادی شود.ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
جان سخت که چیزی نیست...اخم میکنیم در حدآرنولد شوارتزنگر بازم کسی نیست جوابگوی ما باشه... هی روزگار :(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
سلام
راستي كلي هم قشنگ نوشته‌ايد
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
نقد طنازانه بسیار تأثیرگذاری بود...البته اگه گوش شنوایی وجود داشته باشه!!!!!! اکثر قشر دانشجو بااین معضلات ومشکلات مربوط به اتوبوس دست وپنجه نرم میکنن......همدردیم وکاملا مطلب رو درک کردم...!چاره ای نیست...میسوزیم ومیسازیم!تشکـــر.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
من هم دقیقا همین نظر رو دارم: "نقد طنازانه بسیار تأثیرگذاری بود... ". لذت بردم. ممنونم.
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
پیشنهاد می کنم 8 صبح کلاس برندارید ! چون خط 62 از حدودای 8 صبح تا 11 ظهر خلوته !
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
خو اینطوری که آلودگی زیادی هم وارد ریه هاتون میشه آخه
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
دلمان بسی سوخت.ولی کیه که به فکر باشه
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
خوشبختانه خیلییییییییییییی کم اتوبوس سواری میکنم. اما خدا صبرتون بده.واقعا افتضاحه
s_setareh
s_setareh
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
واقعیت رونوشته بودید ممنون ازاین انتخاب.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
اتوبوسسسسسسسسسسسسس نههههههههههههه
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
:)))))))))))))) این متنو اتوبوس سوارا درک میکنن! عالی بود. حرف دل زدید!
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
یادش به خیر اتوبوس دانشگاه :)))))))
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
بابا فردوسی! زرنگ! شاگرد اول!
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
خخخخخ نه بابا من ازاد میخوندم البته تا پارک با 62 از اونجا به بعد با 16/1
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
منم گاهی وقتها از همین دشواری ها دارم :))) ولی خب خوبیش اینه که دیگه نارنگی و اینجور چیزا ندارم :خخخخ
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤