هجوم بی‌اجازه افکار کوچک

هجوم بی‌اجازه افکار کوچک

نویسنده : m_ehyaei

گاهی باید چند دقیقه‌ای منتظر باشی تا یک وَن کوچک بیاید. سوار شوی و بین همه صندلی‌های خالی‌اش آن یک دانه‌ای را انتخاب کنی که درست روی چرخِ سمت راست قرار گرفته. نمی‌دانی چرا ولی دلت یک جای کوچک بخواهد. آن‌قدر جمع و جور که وقتی جای گرفتی یادِ بچه‌ای بیافتی که انگار دارد چند ماهِ قبل از تولدش را می‌گذراند! بعد با حوصله وسایلت را بگذاری روی پایت و خودت را بچسبانی به شیشه و انگار نه انگار. می‌توانی حتی هندزفری ات را بگذاری توی گوشت، صرفا به این دلیل که به هیچ صدایی گوش نکنی! هیچ صدایی مزاحم افکارت نشود. می‌توانی یواشکی گوشه پنجره را باز کنی تا مثلا کمی شمال بخورد به صورتت یا حتی سهمی در کم کردن هوای نسبتا گرم داخل داشته باشی! و باور کن آن وقت است که نمی‌توانی مقاومت کنی در مقابل چیزهای کوچکی که به مغزت هجوم می‌آورند و همین طور مقابل چشمت رژه می‌روند و سپس جای‌شان را می‌دهند به کوچکِ بعدی ...

ببینی چیزهای کوچک، شالوده کارهایت بزرگی بوده‌اند که در وقتش حتی فکرش را هم نمی‌کردی. حسِ عجیبی ست. نیم ساعتِ همیشگی، گاهی قدِ یکی دو سال طول می‌کشد. هر چند باور بکنی یا نه، تاثیری در روند آمد و شدهای‌شان ندارد، درست مثل چیزهایی که به سرعت از پشت شیشه پنجره رد می‌شوند، درست مثل ایستگاه‌هایی که تو قرار نیست توی هیچکدام‌شان پیاده شوی. به مقصد که می‌رسی اگر جا نمانی اگر هنوز اندک حواسی را نگه داشته باشی، برای موقعِ مبادا، تازه اول سردر گمی ست. مطمئن نیستی این تویی که پیاده می‌شود، همان تویی ست که سوار شده!

و این طوری ست که تمام روز همین چیزهای کوچک با تو بازی می‌کنند. حتی زمانی که به اصطلاح داری به حرف‌های اطرافیانت گوش می‌کنی و سعی می‌کنی جواب سوالات‌شان را دقیق بدهی. این چیزهای کوچک خیلی کارها می‌کنند آن‌قدر که دلت می‌خواهد برای تک‌تک‌شان بنویسی. آن‌قدر که آدم می‌ماند این چیزهای کوچک قرار بوده تنها جزئی از زندگی باشد یا کل زندگی همین چیزهای کوچک است. اما همیشه یک چیزی این وسط هست، وسطِ همین چیزهای کوچک که بیشتر وقت‌ها هویت مستقل ندارند و در نتیجه نمی‌دانی اگر قرار باشد اسمی داشته باشند اگر قرار باشد روزی تعریف‌شان کنی یا حتی صدای‌شان بزنی چه طوری می‌شود، اصلا آن موقع چیزی برای گفتن هست؟!

==============

پی نوشت: به من نگو مراقب باش. باور کن این جمله به تنهایی می‌تواند آدمی مثلِ من را دیوانه کند! برزخِ بدی ست که آدم فکر کند هر دقیقه هر لحظه باید مسئول مراقبت از چیزی باشد که اصلا گاهی دستِ خودش نیست. چه طور می‌شود جلوی حجمی را گرفت که بزرگتر از ظرفیتِ خودِ آدم است، چه طور می‌شود ناخودآگاه را کنترل کرد. ناراحت نیستم. فقطِ فقط گیر کردم بینِ خودم و خودم و خودم‌های دیگرم! و تویی که... ! مهم نیست همان خودم و خودم ... 

بیش از اندازه از ماشین سواری لذت می‌برم، یکی از مفرح‌ترین مواردش استفاده از اتوبوس خط 12 حرم-وکیل آباد به جای متروست. مسیر برگشت که یک ساعت و نیم حدودا توی شهر می‌چرخد. پیاده روی توی یک مسیرهایی هم کلا همیشه بی‌نظیر است، فقط حیف که وقتی حواست به اطراف نیست گم شدن امری ست اجتناب ناپذیر و این‌طوری نمی‌شود، در نتیجه ترجیحا اولی کم خطرتر است !

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
من کلابااتوبوس . ون .تاکسی .مترو مخالفمممممممممممممممم من فقط عاشق رانندگیممممممممم همین راستی موضوع جالبی بوددددد
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
عالی بود ;-) یکی از بهترینایی که خوندم من روزانه چندین بار این حالات و افکار برام پیش میاد دقیاقا منم این فرایندو طی میکنم با هندفری چون حوصله ی سرو صدا هارو ندارم ;-) خیلی از کارام و ایده هام از همین فکراییه که توی راه ها میکنم خخخ بعد میام خونه تکمیلشون میکنم ;-) ممنون از متن خیلی زیباتون
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
البته شرایط سنی هم تا حد زیادی تاثیر داره و شاید یکی از دلایل این کارایی که شما ذکر کردن همین باشه::)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
اره گاهی اوقات میگن این خیال پردازیا فقط به خاطر شرایط سنیه ولی من از وقتی یادم میاد همینجوری بودم خخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
ینی ازین جملات مراقب باش . نه نرو . همچین کایو نکن و .... متنفرم ها / یکی نیس بگهبچه ک نیستم آخه
n_torkanloo
n_torkanloo
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
من خیلی دوستم مطالب کوتاه وجذاب رو بخونم میخوام بعد ازاین سعی کنم مطالبم رو کوتاهتر بنویسم طوری که همه بفهمنش،مطلبتون بلند بودصادقانه میگم کامل نخوندمش جذبم نکرد.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
سلام:زنده وسلامت باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
من اولین انسان خجسته روی کره ی زمینم :) سواره یا پیاده فرق نمیکنه، به قول شما وقتی حواسم به اطراف نباشه، در هر دو صورت گم میشم... مخصوصا همین خط واحد ها بعضیهاشون اصلا معلوم نیست ایستگاه اول وآخرشون کجاست.... یه چند باری مجبور شدم مسافت زیادی رو پای پیاده رو به عقب گردم، چون جایی پیاده شدم که نباید....چه میشه کرد.... پیش میاد گاهی :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
فضای ذهنی بسیار بسیار جذابی رو ترسیم کردید، فقط ایکاش در چند موردِ کوچک (در رابطه با اصطلاحات بکار گرفته شده و تلفیقِ محاوره و رسمی) دقت بیشتری انجام میدادید. متن کششِ قابلِ نحسینی دارد که برای چنین موضوعِ متفاوتی اتفاقِ بزرگی ست... .
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
فقطِ فقط گیر کردم بینِ خودم و خودم و خودم‌های دیگرم! خیلی خوب بود این قسمت
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
خیلی خوب نوشتید، لذت بردم :) اما من معمولا به اتفاق های آینده فکر میکنم تا گذشته
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣