نامه یک دختر اعدامی
داستان کوتاه

نامه یک دختر اعدامی

نویسنده : f._jafarpour

این نامه را از ته قلبم می‌نویسم، نامه‌ای که آن را به روح پدر و مادرم تقدیم می‌کنم:

ساعت‌های آخر عمر من است، دختری که دیروز تولد 19 سالگی‌اش بود...

بگذارید خودم را معرفی کنم: آتنا مرادی

مدرک: دوم دبیرستان

زندانی شماره 24

یک دختر صورتی هستم. صورتیه صورتیه صورتی! آخر لذتم یک بحث دخترانه ‌است.

این خودکار و کاغذ را نگهبان به من داد، شاید این آخرین لحظه‌ای باشد که خودکار با قدرت توی دست‌هایم قرار می‌گیرد...

می‌خواهم آن‌قدر بنویسم که دستانم توان نوشتن نداشته باشد، امروز آن‌قدر پر هیجانم که حال نوشتن را دارم.

جرمم این است که پدر و مادرم را کشتم! آن هم خیلی سنگدلانه! بعدش هم پشیمان شدم اما چه فایده!

آرش همیشه دم در دبیرستان بود و به پا. با بقیه پسرها خیلی فرق داشت. من هم این دل لامصب را دادم که برود. وقتی به پدر و مادرم گفتم که می‌خواهم با آرش ازدواج کنم، قبول نکردند و گفتند:نه مدرک داره، نه پول، نه خانواده! چیه این پسره آس و پاس رو میخای؟

- آرش خیلی هم خوبه یا آرش یا...

کلامم قطع شد با سیلی که پدرم به گوشم زد...

توی این وقتی که در زندان بودم کمی لاتی حرف می‌زنم ولی از کلامم معلوم است که یک دختر با خانواده‌ام. البته بی‌عقل! خاک بر سر آن دل من!

آرش که خسته شده بود گفت: بیا آن دو تا عجوزه، پدر و مادرت رو بکشیم.

من هم که نمی‌خواستم آرش را از دست بدهم سریع قبول کردم. فکر نمی‌کردم آخرش این شود. آن قدر هوای عشق به سرم زده بود که فکر می‌کردم با شاهزاده رویاهایم می‌روم به خانه‌ای که آرزویش را داشتم.

یک شب که پدرم و مادرم خواب بودند، بخاری را بلند کردم و قسمتی از لوله را باز گذاشتم و خودم داخل کوچه رفتم که آرش منتظرم بود. وقتی به داخل خانه رفتیم همه جا پر دود بود، آرش برای اطمینان با چند ضربه چاقو آن‌ها را کشت. به خدا فقط نگاه می‌کردم و دست وپایم می‌لرزید.

به سمت پارک در حرکت بودیم که گیر چند تا پلیس افتادیم و آرش فرار کرد. فکر کردم آرش می‌ماند اما او نماند. این چند لحظه آخر عمرم را آن قدر بی‌باکم که نمی‌دانم حالت چهره‌ام چگونه است!

در دام افتادم. من، دختر صورتی رنگ با چکمه‌های سفید و مانتوی سورمه‌ای...

صدای خشن مردی تنهایی سلول آتنا را می‌شکافد: زندانی شماره 24 .آتنا مرادی آماده باشین برای اجرای حکم...

آتنا قلم را رها می‌کند...

تا چند دقیقه دیگر من دیگر نیستم بی‌حسه، بی حس!

همان‌جور که جلوی چشمانم آرش والدینم را کشت و من بی حس بودم...

بی حسه بی حس... صورتیه صورتی...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
واااااااااااي چه غمناك :|
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
آره........:(
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
واقعانمیدونممممممممممممم چی بگم نه تنها یک عشق بلکه هیچ چیزارزشو این کارونداره ........
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
چقدر خاکسنری،چقدر سیاه و ...
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
بعله......ممنون از نظر پر از احساستون.
Negar_s
Negar_s
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
هعي:(
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
اینجوریاس دیگه.....چه آواتار زیبایی! ممنون از نظرتون.
m_meisam
m_meisam
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
واقعى ک نبود ايشالا؟!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
نه باباااااااا! وقعی چیه؟آدم میشنه از واقعیت داستان مینویسه بعد پایینش نگه که داستانی از واقعیت؟نه واقعی نبود خوشحال باشین هنوز جامعه به اونجا کشیده نشده.
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
این داستان رو خیییییلی وقت پیش خونده بودم...ولی کم نیست همچین ماجراهایی که همین حالا تو گوشه گوشه کشورمون رخ میده...متاسفانه....کیه که پند بگیره *؛(
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
ببخشید از کجا خوندین>>>>>>>؟ من اینو تازه نوشتم احتمالا شبیه بوده........یعنی چی بقیه فکر میکنن کپی کردم......خودم نوشتم.......:(
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
سلام عزیزم ....میدونم خودت نوشتی ... ولی من تو کتاب «دختران ؛ دوستی ها و عبرت ها» خوندم. نویسندهش محمدعلی کریمی نیا. چاپ 1382.داستان شماره 9.با عنوان نامه ی دختری از زندان.... عین داستان خودته....اسم دختره لیلا و اسم پسره بهرام....اینم مشخصات دقیق کتابی که ازش خوندم *؛) سوء تفاهم نشه منظور بدی نداشتم.... ممنون.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
:)))) خو از اول میگفتین!
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
ببخشیدا ولی این دیگه از خریته خودشه. حتی به ساده بودنشم ربطی نداره
فائزه
فائزه
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
همیه بگو!:|
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
دقیقا حرفی که نمیشد وسط مطلب بگم!صد افرین هاچ بانو! دیگه کلا بی عقل بوده بگیم بهتره....خریت یک کوچولو بی تصور به نظر میاد.مرسی از نظرتون
فائزه
فائزه
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
:| وا :|| تا این حد؟:|
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
دیگه عشق چشماشو کوریده بود........مرسی از نظرتون چ همه رو غمگین کردم!عادت نداشتم اینجوری!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام:داستان خربزه و لرز را شنیدید.من هیچ وقت نتونستم با این مسئله که عده ای بزرگترین جنایتها را میکنند بعد پشیمان میشوند کنار بیام.یا کاری نکن یا کردی ناله نکن.البته از شما راوی محترم ممنونم.چون عبرت برای دیگران میشود.زنده باشید.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام،باور کنین.......البته خودم میدونم خیلی بی رحمانه مادر و پدر شخصیت اصلی داستانو کشتتتتت! اما خب دیگه یک لحظه یک عمر پشیمانی! دیگه اینو من بلواقع باور دارم!البته میتونست آرشم بکشه نکشت حیف شد!بازم ممنون از نظرتون منم خودم حالت بدی دارم ولی وقتی از احساس قلبیش میگه دیگه راهی واسه انتقاد نیس.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
سلام:بقول شما اگر ام الفساد(آرش)و خودشو هم میکشت بد نمیشد.از شما ممنونم
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
واه ؟! چه سریع فکر کشتن افتاده ن؟!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
دیگه خلاصه بوت!دختره فکر کرد این آرش بدجنس بی تلبیت میره و تنهاش میزاره برای همین دیگه هی فکر میکنه میبینه که مادر و پدرش بدیشو میخان و با خودش میگه تا شوهر هس چه نیاز به مادر میره میکشتشون!بلواقع این بچه کلا کم فکر کرده و یک لحظه عصبی شده و بله رو گفته!(نه اون بله ی عروسی بله ی کشتن مادرشو)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
چقدر وحشتناک (o_0)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
اووهوم..
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
وقتی آخرش میگه :"همان‌جور که جلوی چشمانم آرش والدینم را کشت و من بی حس بودم... بی حسه بی حس... صورتیه صورتی..." ینی خودشو مقصر نمیدونه ! و تازه فک میکنه عاشقی بوده که عشقبازی کرده!!! .. جالبه!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
دختره عقل درس حسابی نداشته.....خخخخ ای بابا خودم نوشتم خودم از شخصیتم بد میگم!عجب دروره زمونه ای شده..هخخخخخ ولی دختره که گفت نمیدونم واقعا دارم چی کار میکم حالتم چجوریه.......مقصر نمیدونه چون به خیال خودش آرش همه ی اینکارا رو کرده......فقط فکر میکنه که بی عقلی کرده و فقط دستور داده در حالی که خودش بخاری رو باز گذاشت کلا دوست نداره به اون لحظه فکر کنه و فقط واسه شما یک نامه ی خلاصه نوشته:)
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
درسته... ممنونم برای توضیحاتت عزیزم.. داستانت احساسات متفاوتیو نشون میده که واسم جالبه..موفق باشی رویا جان
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
حالم بد شد:(
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
منظورم بد نبود بازم ببخشید :)
Faezeh_j
Faezeh_j
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
یاخدااااااااااااا:(چه کاراکه نمیکنن چه دلی داشته خیلی خیلی غمگین بود:(((
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
آره دیگه همینجوریه دیگه...........چشماشو بسته بود و فکر نمیکرد که یک روزی....مرسی از نظرت:9
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
حدودا 15 سال قبل یک حادثه واقعی اتفاق افتاده بود در خیابانِ گاندی تهران. آرش و سمیه. تیتر اول روزنامه ها شد. منو یادِ اون حادثه انداخت. در روزنامه "حوادث" چاپ شده بود (که دیگه بعد از چند ماه اون روزنامه منتشر نشد). البته اونجا بحثِ بخاری و گاز نبود. فقط چاقو بود. متاسفانه از این اتفاقات ... .
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
واقعا همچین اتفاقی بوده:_______)( چ بد! چاقو ک بدتره!!!!!بعدشم جالب توجه بعضیا که میگن کپی کردی من 15 سال پیش در قید حیات نبودم و 12 سال دارم پس فرض محالیه!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
یکی از بهترین شیوه نگارش های داستانی، همین روشیِ که شما انتخاب کردید. تصویرسازی و برش ها و پرش های زمانی کاملا بی نقص اجرا شدند. /// این داستان بدون اغراق یکی از بهترین هایی بود که طی چند ماهِ گذشته خوندم. خانوم جعفرپور یک نابغه حوزه داستان نویسی هستید.... یک نابغه با آینده ای درخشان. قدر خودتون رو بدونید.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
:) خجالتم میدهید این جوریام نبود......واقعا امیدوارم کردین بعدشم با راهنمایی های شما به اینجا رسیدم نظر هاتون خیلی سازنده و خوب بودند خوشحال شدم که از یک زبر دست در این کار کمک گرفتم.ممنون از نظراتون و لطف بیش از حدتون به من.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
دوستانی که به سرعتِ رخ دادنِ حوادث، نحوه اتصالِ حواث بهم، خطِ سیر روایت و یا سایر نکات مربوط به محتوا ایرادی وارد میدونید؛ این مساله رو از بنده بپذیرید که اتفاقا (متاسفانه) نمونه واقعی وجود داره. با مراجعه به کلانتری ها، زندانها و مکانهای این قبیل، نمونه های زیادی رو میشه پیدا کرد. و از لحاظِ ساختار محتوایی و روایی هم "به نظرِ من" حتی یک نقطه یا ویرگول کم و زیاد نداره و همه چیز درست و منطقی سرِ جای خودش قرار گرفته. این داستان میتونه جشنواره های زیادی برنده جوایز بیشماری بشه. البته این نظرِ شخصی منه. بیش از 30 حضور در جشنواره های مختلف ملی دارم و 7 جایزه داستان نویسی کشوری و 3 استانی دارم. این نظر شخصی منه. و اینطور مواقع و در مواجهه با نوابغِ نویسندگی فقط یک کلمه میتونم بگم: شاهکاره!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
سلام،چقدر تعاریف خوبی بیان کردید امیدوارم واقعا شایسته باشم نظر لطف شماست که نظراتتون رو خیلی واضح میفرمایید بعله ما کم از افتخارات شما نشنیدیم و شما رو مثل یک استاد میدونم ولی اگه واقعا رتبه میشه اورد که بهتر مینوشتم!در حالی که میدونم از من بهتر خیلی نفرات هستن و من شاید کوچیک ترینشون باشم اما بازم ممنون.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٨
٠
٠
فقط صادقانه نوشتم. اهل تعارف نیستم و با کسی هم رودربایستی ندارم که بخوام تمجید بیدلیل داشته باشم. موفق باشید.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٨/٢٧
٢
٠
خانوم جعفر پور آخه چی بگم!!!این خیلی خیلی تخیلی بود!!!کشتن پدر مادر برای عشق!!!کمی واقع گرای هم خوبه توی داستان/حالا فرار میکرد بعد بلا سرش میومد یه چیزی نه دیگه تا این حد!!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
اگه پدر و مادرتو نخای ک فجیه تره! شما چون دلتون مثل اون ها نست این جور بیان میکنین ولی اگه واقعا این چنین نمونه هایی رو دیده باشید به بدی اون پی میبرین.بعشدم جواب زندگی در جایی دیگر رو هم توضیح دادم در نظر پایین!واقع گرایی>>؟وجود نداره در یک داستان که یک نفر فقط عشقشو بخاد.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
و آرش چی؟کاش کمی بیشتر وارد داستانش می کردید تا ته داستان بیشتر با واقعیت هماهنگی پیدا می کرد و ملموس تر و منطقی تر می شد! با این وجود و علیرغم یه غلط املایی بسیار ریز در پاراگراف دهم، نمره این داستان الف هست از دید من./موفق باشید.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
د ن د نمیشد! آقا این برنامه ریزی شده روش! بعدشم مگه از زبون منه؟از زبون یک دختر اعدامیه که فقط20 دقیقه وقط داره آخرین اثر خودشو وارد دنیا بکنه! چ غلطی؟ اگه میشه بگین! اگه زیادش میکردم هم کسی نمیخوندش هم مثل یک داستان میشد........آرش مرد زندگی نبود و دختره رو تنها گزاشت.
ریحانه_ارغیانی
ریحانه_ارغیانی
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
قشنگ بود ...یکم عصبیم کرد....
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
منم اولش که خوندمش خودم از شخصیتام بدم اومد.......ولی وقتی فکر کردم دیدم بدک نشده......مرسی:)
ye pesar
ye pesar
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
چرا آخه ؟ خوب می تونستن با هم فرار کنن بران یه روستایی جایی کلبه عشق کزایی شون رو بسازن خیلی کارای دیگه که به کشتن دو نفر ختم نشه :/
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
ننه باباش مگه اونجا بوققققققققن؟بعدشم آرش دختره رو نمیخاسته واسه هوس رفته طرفش بعد بره باهاش ازدواج کنه؟:/ روستا کجا بود پسره مگه آس و پاس نیس؟دختره مگه چقدر طلا داره؟اونم خرج سفر میشه!بعدشم آرش گفته اگه خواستی بیا ازدواج کنیم(الکی) بعد دخترم دیده آرشو از دست میده این کارو کرده.م خیلیم درسته:)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
به هر حال قابل تقدیر بود (:
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
:))))ممنون.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨