قضاوت تند / داستان کوتاه

قضاوت تند / داستان کوتاه

نویسنده : ali_derugar

شب يلدا با مامانم اينا، به قصد خواستگارى راهى خانه يلدا شديم، چه نجابتى، چه خانمى! پدر بزرگ يلدا در حال كف زدن بود (اشتباه نكن! او دست نمي‌زد! كف زدن نوعى دسر كف مانند است كه از هم زدن جوشانده‌اى از گياه بيخ و شكر حاصل مي‌شود، دسر خوشمزه و شيرين جنوب خراسان بزرگ) بگذريم؛ جلسه در ميان بگو بخند و شنيدن خاطرات شروع شد و در نهايت با اصل ماجرا، قول و قرارهاى ازدواج ادامه يافت، ناگهان صدايى مليح(!) توجه همه را به سمت يلدا برد، همه مات و مبهوت مانده بودند! شايد هم منتظر عواقب كار بعد از صدا! دقايق گذشت و در سكوت محض هيچ بويى به مشام نرسيد. خاله‌ام سكوت را شكست، او فردى ايرادگير و دهن گشاد است كه حتى بى بو بودن صدا هم نتوانست جلوى فكش را بگيرد، وقاحت صدا در روحيه نازك خاله چنان تأثيرى گذاشته بود كه فقط بد و بيراه گفتن به يلدا و خانواده‌اش مي‌توانست در مقابل اين بى‌ادبى آرامش كند. يلدا هق هق كنان پذيرايى را ترك كرد و به سمت اتاقش رفت، مادر شروع به آرام كردن خاله كرد و گفت: آرام باش خواهر، مگر چه شده كه اينقدر آبروريزى مي‌كنى!؟ خاله در حالت عصبانيت جواب مادر را با جمله‌اى شعر مانند داد كه خودش هم خنده‌اش گرفت: «دانى چه شده تو بهتر از ما / يلدا يله داد در شب يلدا» از اين قافيه بندى خاله، قه قه خنده جمعيت بود که به گوش مى‌رسيد، غافل از هق هق گريه يلدا در اتاقش، در ميان صداى خنده، ناگهان همه ميخکوب شدند! صدايى مليح! همان صدا بود! اما اين‌بار يلدا در ميان جمع ديده نمى‌شد، صدا از سوى پدر بزرگ يلدا می‌آمد، به خاطر تهمت ناروا چقدر دلم براى يلدا سوخت، خاله بيچاره که داشت از خجالت آب مي‌شد، او زود قضاوت کرده بود، در واقع همه زود قضاوت کرده بوديم، خودتان را جاى يلدا بگذاريد، بيچاره در آن لحظه که همه نگاه‌ها به اوست، آيا نجابت به دختر اجازه مي‌دهد تا در مورد صدا صحبت کند! تازه اگر بدانى مسبب صدا تو نبودى و پدر بزرگت بوده! حتى اگر بتوانى صحبت کنى آيا مي‌توانى مقصر را پدر بزرگ بنامى؟ 

اما بشنويد ادامه ماجرا را... خاله که حسابى ضايع شده بود براى دفاع از آبروريزى مي‌گويد: چه فرقى مي‌کند، بى‌نزاکتى را دختر انجام دهد يا جدش! بى‌ادبى بى‌ادبيست ديگر! بزرگتر که اين باشد دختر چه جورى بايد باشد!؟ نگاهى به پيرمرد مى‌اندازم، او همچنان مشغول کف زدن خودش است! انگار نه انگار اتفاقى افتاده باشد، چشمم به گوش پيرمرد که مى‌خورد همه چيز دستم مى‌آيد، سمعک گوش پيرمرد از ناشنوايى و کم شنوايى او مى‌گويد، خاله که به گمانش از خود دفاع کرده، سر جايش مى‌نشيد، انگشت اتهام پيرمرد بى‌خبر از هياهوى آن شب را نشانه رفته است! و پيرمرد همچنان خوشحال مشغول کف زدن است، در سکوت چه کنم چه کنم آن لحظه، صداى مليح ماجرا باز هم بگوش م‌رسد، ولى اينبار صدا به شماره افتاده و به کررات تکرار مي‌شود و پيرمرد همچنان خوشحال دسته‌اى از گز را به دست گرفته و بر کف تغار مى‌کوبد تا از جوشانده بيخ براي‌مان کف درست کند! و ما همه باز هم خجل زده از قضاوت زودمان! چرا که آن صداها هنگام کف زدن پيرمرد از به هم ساييده شدن زير بغلش توليد مي‌شده! نمى‌دانستيم بخنديم يا خجالت بکشيم، از قيافه خاله هم نگویم بهتر است!

خلاصه با هر التماس و عذرخواهى که بود يلدا را به ميان جمع برگردانديم. عاقبت هم يلدا آب پاکى را روى دستمان ريخت و گفت دوست ندارم قاطى کسانى بشوم که عقل‌شان را به چشمشان مي‌دهند و به کرّات از اشتباه‌شان عبرت نمي‌گيرند، چنان «نه» بلندى گفت که پيرمرد کم شنواى جمع هم شنيد و به يکباره چهره بشاش پيرمرد واچرتيد، يکى نبود به يلدا بگويد تو خودت هم از اين قماش بودى و فکر مي‌کردى پدربزرگت خطا کرده! از جواب رد زياد ناراحت نبوديم! کلى خنديديم و عبرت گرفتيم.

(برگرفته از كتاب «داستانى براى عبرت» نوشته على دروگر)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠١
١
٠
موفق باشید... .
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٩/٠١
٢
٠
چون یه سری چیزا واسمون خط قرمز شده ؛ به خاطر همین زیبایی متنتون در حاشیه قرار می گیره و باعث می شه نچسب بشه ! جمله آخر هم به دید بدی که به داستان در خواننده ایجاد کرده اضافه می کنه .یه سوال از کجا نتیجه گیری کردید که یلدا هم همین فکر رو در مورد پدربزرگش کرده؟؟
ali_derugar
ali_derugar
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
اگر یلدا میدانست که این صدای زیر بغل پدربزرگ است ،جمع را با گریه ترک نمیکرد،ممنونم از نظرت
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠١
١
٠
یادش بخیر کف / ههععیی منو به یاده 8.9 سالگیم انداختید شایدم کمترممنون:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠١
١
٠
وای واقعا کف خوشمزه بود / ولی از شیره انگور درس میشدا
ali_derugar
ali_derugar
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
کف از ریشه گیاهی بیخ درست میشود، بعد از پوست کردن ریشه سفیدی آن را معمولا دوبار میجوشانند و آب آن را بیرون میریزند،جوشیده سوم را داخل تغار میریزند،همان تغاری که مادر برامون قوروت درس میکرد،حال دسته ای از گز برداشته و به کف تغار میکوبند تا کف تشکیل شود،البته در انتها بعضی ها شکر و بعضی ها شیره انگور به آن میافزاین جهت شیرین نمودن کف،فکر کنم منظورتان همان افزودن شیرینی آخر کار بوده،سربلند باشید
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/٠٢
١
٠
ممنون خخ
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٢
١
٠
جالببببببببببببببببببب
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
سلام
متشکرم قابل درک بود
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
:)))) یاد یه خاطره مشابه افتادم...یادش بخیر..... مرسی از شما کاش عبرت بگیریم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨