می توان با خدا دوست بود!
شعری از قیصر امین پور

می توان با خدا دوست بود!

نویسنده : آوین

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا/ خانه‌ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها/ خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور/ بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او/ هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان/ نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش/ سیل و طوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب/ برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست/ هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود/ از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین/ خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود/ مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت/ مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا/ از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این کار خداست/ پرس وجو از کار او کاری خطاست

هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است/ آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می‌کند/ تا شدی نزدیک، دورت می‌کند

کج گشودی دست، سنگت می‌کند/ کج نهادی پای، لنگت می‌کند

با همین قصه، دلم مشغول بود/ خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم/ در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین/ بر سرم باران گرز آتشین

محو می‌شد نعره هایم، بی صدا/ در طنین خنده ی خشم خدا...

نیت من، در نماز و در دعا/ ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می‌کردم، همه از ترس بود/ مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه/ مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله/ سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود/ مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر/ راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا/ خانه ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟/ گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند/ گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد/ با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین/ خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست/ فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است/ مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی/ نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی ‌از نشانی های اوست/ حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است/ مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد/ قهر هم با دوست معنی می‌دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست/ قهری او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست/ این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر/ از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد/ نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود/ چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این، با این خدا/ دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

می‌توان با این خدا پرواز کرد/ سفره ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره ی گل حرف زد/ صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت/ با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد/ مثل یاران قدیمی‌ حرف زد

می‌توان تصنیفی از پرواز خواند/ با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علفها حرف زد/ با زبانی بی الفبا حرف زد

می‌توان درباره ی هر چیز گفت/ می‌توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:/ پیش از اینها فکر می‌کردم خدا

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
ممنونمممممممممممممممممممممم که از ابیات ایشونننننننننننننننننننننننن استفاده کردیدددددددددددددددددددددددددددد
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
15 سال پیش اشعارشو میخوندم/یادش بخیر
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
سلام:ممنون از انتخاب زیبای شما.لبتون همیشه خندون باد.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
ممنون از حسن انتخاب شما.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
چه شعر قشنگی بوووووود مرسییییییییییی
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
آخی. یک زمانی چقد شعراشو می خوندم:)
شعبده باز
شعبده باز
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
شعرش قابل تصور بود خیلی خیلی جالب بود
zohreh_sh
zohreh_sh
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
بسیـــــــــــــار زیبا و دل انگیز.سپاس
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
احسنت به این سلیقـــــــــــــه....من خیلی شعرهای قیصر امین پور رو دوست دارم... دست شما مرسی لذت بردیم (^_^)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٩/١٣
٠
٠
به به انتخابتون عالی بود :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
تبلیغات
تبلیغات