می‌خواستم در باره وجدان بنویسم. به خاطر این‌که یکی از دوست‌هایم می‌خواست وجدان بیدارش را -که من همیشه به وجدان حق روی او  تأکید (قسم) می‌کردم- آرام کند (یا شاید هم بکشد).

نفس انسان در اولین مرحله‌اش برای سوق دادن آدم به سوی بی توجهی به وجدانش از روش‌هایی که به صورت موجز به آن‌ها اشاره می‌کنم، استفاده می‌کند:

 1. عوض کردن موضوع درگیر با وجدان (مانند این‌که می‌بینی دوستانت در سرما دارند کاری انجام می‌دهند و به خاطر این که وجدان درد نشوی به چیز دیگری فکر می‌کنی مانند....)

 2. آوردن توجیهات (مانند این‌که (دوباره در مثال بالا) وقتی آن‌ها را می‌بینی با خودت می‌گویی که شاید تعدادشان کافی باشد و به کمک ما نیاز ندارند و...)

 3. یادآوری مشغله‌های خویش(باز هم مثال بالا، وقتی می‌بینی دوستانت دارند در سرما کار می‌کنند، نفست تو را یاد کارهایت می‌اندازد، مانند نوشتن گزارش کار و...)

 4. و مر حله آخر که یک قدمی پدیده‌ای به نام مرگ وجدان است، (وقتی دوستانت رو دیدی با خودت بگی اصلا به من چه و...) (که با گفتن: «کاری نیست، خداحافظ» صورت می‌پذیرد)

این‌هایی که گفتم به این معنی نیست که من نفسم را تحت کنترل دارم و یا وجدانم کاملاٌ بیدار است. پس برای من هم دعا کنید.


برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahar
sahar
٩١/١٠/٢٠
٢
٠
خیلی دردناک بود..و درد آورتر اینکه بیشتر ما به این درد مبتلا هستیم....ممنون زیبا بود
mahshid
mahshid
٩١/١٠/٢٠
١
٠
قابل تامل.........
a_entesari
a_entesari
٩١/١٠/٢٠
١
٠
نفس سرکش انسان همیشه در پی فرصتی ست تا وجدان ها را بکشد قابل تامل و مفید ممنون
اسمانه
اسمانه
٩١/١٠/٢٠
١
٠
راست میگه خیلی از ما دیگه وجدان لالا...
shiezadeh
shiezadeh
٩١/١٠/٢٠
١
٠
ممنون خیلی عالی بود
sherlok
sherlok
٩١/١٠/٢٠
١
٠
متاسفانه حقیقت داره
zendegitalabegi
zendegitalabegi
٩١/١٠/٢٤
٠
٠
امید وارم این همه تاسف منجر به تکون خوردنمون بشه،اول منظورم به خودم بود!!!
nikta
nikta
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون.
saheb zaman
saheb zaman
٩٢/٠٩/٢٦
٠
٠
خیلی ممنون دقیقا همینطوره که فرمودین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨