داستان قطره‌ کوچولویی که سیاه شد

داستان قطره‌ کوچولویی که سیاه شد

نویسنده : f_khazaei

می‌گویند یک روز گرم تابستانی بود که خداوند با دستان همیشه مهربانش به سوی دریا بدرقه‌ام کرد. من در جایی که معمولا گرداب در آن‌جا رخ می‌داد به دریا آمده‌ام. دوستان و همسایگانم می‌گفتند گرداب‌ها محل زندگی عشاق دریا است. هر کسی از اهالی دریا که به خواست خودش یا از روی تقدیر عاشق می‌شد به آنجا هجرت می‌کرد .

بگذریم اسم من را گذاشتند قطره رحمت اما قطره صدایم می‌زدند. می‌گفتند در زمان خشکسالی به دریا آمده‌ام و این بود که موجب خوشحالی همه شده بودم . اما من ... من در دوران خشکسالی آمده بودم و به تبع دوستان کمی داشتم. از این رو همچون بقیه خوش حال نبودم. دوران کودکی بسیار زیبایی داشتم. در زمان کودکی قطره‌ای بسیار کوچک بودم از این رو می‌توانستم به راحتی جنب و جوش کنم و از جایی به جای دیگر بروم. آن روزها می‌توانستم بی‌دلیل از زندگی در دریا لذت ببرم.

صبح‌ها با حس کردن گرمای خورشید چشمانم را باز می‌کردم. آسمان آبی با تمام بزرگیش اولین چیزی بود که به چشمم می‌خورد. صبح روز هایی که با بی‌حوصلگی از خواب بیدار می‌شدم برای ابرهایی که در آسمان بودند شکلی خاص در نظر می‌گرفتم و آخر سر از خودم می‌پرسیدم چرا این اشکال در آسمان هستند؟! دمدمه‌های صبح را بیشتر از هر موقع دیگر دوست داشتم. سکوتی وصف نشدنی و چشمگیر سطح دریا را فرا می‌گرفت. سکوت همراه با حرکت آرام و آهسته آب. نمی‌دانید چه قدر لذت بخش است وقتی ذره ذره وجود سردتان با تابش ذره ذره خورشید گرم، گرم می‌شود در حالی که صدای آب را می‌شنوید صدای حیات!

روزها می‌گذشت و من با آهنگی نسبتا سریع بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدم. با بزرگ شدنم دیگر نمی‌توانستم از پدیده‌های دوران کودکی‌ام لذت ببرم. گویی من بزرگ می‌شدم و آن‌ها کوچک می‌ماندند! با بزرگ شدنم زیبا و زیباتر هم می‌شدم. دیگر نه آن‌قدر کوچک بودم که نتوان آسمان را در درونم دید و نه آن‌قدر بزرگ که در حال نابودی باشم. آسمان آن روزها در من تجلی یافته بود و این برایم افتخاری بزرگ بود. گاهی آنقدر من و آسمان نزدیک بودیم که خود را آسمان می‌پنداشتم و فراموش می‌کردم قطره‌ای بیش نیستم!

عشوه‌ها میکردم برای دریایی‌ها. در برابر هر قطره‌ای نمی‌ایستادم.  هر قطره‌ای را شایسته آن نمی‌دانستم که وجود آسمانی‌ام را ببیند. قطره‌ها هم به اشتباه به جای به بالا نگریستن به من چشم می‌دوختند؛  تا کی به آنان اجازه قرب خواهم داد!

غافل از آن که من تنها تجلی آسمان بودم و آسمان واقعی بالای سرشان بود! با طی شدن روزگار رابطه من و آسمان روز به روز بهتر و صمیمی‌تر و عمیق‌تر می‌شد. با آسمان درونم زندگی‌ها می‌کردم.  رقص‌ها می‌کردم. آن روزها آسمان نزدیک‌تر از هر چیز و هر کس به من بود. آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم هر وقت که بخواهم در وجودش رها شوم. می‌توانستم در وجودش فنا شوم. آن روزها خورشید با آن همه عظمتش از من دور نبود و ماه با آن همه ابهتش با من غریبی نمی‌کرد! آن روزها تمام روزهایم را در آسمان سیر می‌کردم، نه در دریا!

و این گونه بود که از دریاییان بی‌خبر ماندم. آن‌قدر بی‌خبر که نفهمیدم کی و چه کسی اولین بار عاشق خطابم کرد! و تصمیم بر آن شد که به محلی که بیشتر در آن‌جا گرداب رخ می‌داد تبعیدم کنند! به جرم حضور آسمان در درونم! این را می‌فهمیدم که با همه فرق داشتم و زندگی‌ام طعم و بویی متفاوت یافته بود. متفاوت با تمام دریایی‌ها! خودم را تافته‌ای جدا بافته می‌دانستم و هیچ قطره‌ای را همچون خودم نمی‌دیدم اما... اما نمی‌دانستم می‌توانم در گرداب زندگی کنم یا نه. من هیچ تصوری از گرداب نداشتم. هیچ گاه در آن‌جا زندگی نکرده بودم و با هیچ قطره‌ای از آن‌جا بر خورد نداشتم. در طول این مدت تمام فکرم درگیر خودم بود. نمی‌دانستم می‌توانم در آن‌جا زندگی کنم یا نه!؟ حتی نمی‌دانستم می‌توانم در آن‌جا نفس بکشم یا نه!؟ نمی‌دانستم دریاییان چرا این کار را با من کردند؟ من محبت آنان را هم در دل داشتم، اما شاید این مدت آن قدر درگیر رابطه خود با آسمان بودم که آن‌ها را به فراموشی سپرده بودم. اما با این‌ها توقع چنین رفتاری از جانب آن‌ها برایم سخت و غیر قابل باور بود. این فکرها آن‌قدر ذهنم را به خود مشغول کرده بود که متوجه کم رنگ شدن رابطه‌ام با آسمان نشدم.

در طی این مدت رابطه ما هر روز کم‌تر و کم‌تر شده بود و من وقتی این موضوع را فهمیدم که آسمان خانه عشقمان را ترک کرده بود و من به قطره‌ای سیاه تبدیل شده بودم. فراق آسمان بی‌طاقتم کرده بود. دلم را در سرزمین سوزان فراق می‌یافتم و عقلم را در سکوت! سکوتی که هیچ گاه معنی‌اش را نفهمیدم! رفتن آسمان من را به قطره‌ای سیاه تبدیل کرده بود و من زشت و کریه شده بودم. آن‌قدر زشت که هیچ قطره‌ای حاظر به همنشینی‌ام نبود. آن‌قدر در فراق‌اش غرق بودم که باز هم نفهمیدم کی قطره‌ها تصمیم بر نابودی‌ام گرفتند. این بار به جرم آن‌که چرا آسمان در تو تجلی نمیابد؟! و چرا تو قطره‌ای سیاه هستی! و این بود که هر قطره‌ای ذره از وجودش را جدا کرد و به من داد. بی‌آن که بخواهم! و من بزرگ و بزرگ‌تر شدم و سرانجام ترکیدم!

ترکیدم اما نمی‌دانم از فراق آسمان یا ...

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٨
١
٠
وافعاااااااااااااااااااااااااااازیبااااااااااااااااااااااااا .........
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٨
٠
٠
موفق باشید، زیبا بود.
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/٠٨/٢٨
٠
٠
با احترام زیبا بود.ولی نام داستان جالب نبود پاینده باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٨
٠
٠
حیف شد...تجلی آسمان تو دل یک قطره بی نهایت قشنگه :(
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٨
٠
٠
سلام:قشنگ بود ممنونم
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٢٨
٠
٠
خیلی زیبا/عالی:)
amin20
amin20
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
بسیار خوب
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤