من هم پیر می‌شوم...

من هم پیر می‌شوم...

نویسنده : asghar
امروز بنا به کاری که برایم پیش آمد مجبور شدم منتظر باشم، بر طبق عادت همیشگی نگاهی به ساعتم انداختم، نيم ساعتي به اذان مانده بود، گفتم چه جایی بهتر از مسجد هم آماده نماز می‌شوم و هم از سرما محفوظ هستم.
وارد مسجد که شدم انگار که وارد خانه سالمندان شدم 10 یا 12 نفری در مسجد بودند که میانگین سنشان با ارفاق بالای 60 سال بود.
کمی که نشستم دیدم اکثرا نمی‌توانند خم شوند و نشسته نماز می‌خوانند و جالب این‌جا بود که از سر عادت برایم سوالی پیش نیامد که چرا نیم ساعت مانده به نماز جوانی در مسجد نیست.
کمی گذشت دیدم پیرمرد کناریم به سختی سوره حمد را می‌خواند و شاید چند دقیقه حمد وسوره‌اش طول کشید.
باز به فکر رفتم چرا من جوان رغبت چندانی به عبادت قبل از نماز در مسجد ندارم و چرا کسانی که پیر می‌شوند عابد و زاهد شده و ساعاتی بیشتری در مسجد هستند.
باز یک نفر دیگر توجهم را جلب کرد، گوشه‌ای برای خود نشسته بود و با تواضع برای خود دعا می‌خواند،
فکر من را بلعید، آیا من هم این‌گونه پیر می‌شوم، که دیگر به سختی راه بروم، به سختی سخن بگويم، دیگر حالی برای راه رفتن نخواهم داشت.
کم‌کم این فکرها داشت اذیتم می‌کرد که به یک باره صدای اذان رشته افکارم را پاره کرد.
چه بهتر!
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Em Ad
Em Ad
٩١/١٠/٢٦
٣
٠
مهم همینه ، آدم اگه تونست تو جوونی با خدا باشه کاری کرده ، وگرنه تو پیری همه با خدا و عابد و زاهد میشن !!!!!! به قول شاعر : در جوانی پاک بودن شیوه ی پیغمبریست ... ور نه هر گبری به پیری میشود پرهیزگار ...
asghar
asghar
٩١/١٠/٢٦
١
٠
والا بنده همچنین جوون سر به راهی هم نیستم ! ولی خدا با ماست !
a_entesari
a_entesari
٩١/١٠/٢٦
٠
٠
این قافله ی عمر عجب می گذرد.............
asghar
asghar
٩١/١٠/٢٦
١
٠
ای امان از این زمونه نامرد که به هیچکی وفا نکرده :D
m-nik110
m-nik110
٩١/١٠/٢٦
٠
٠
ایام اعتکاف!وقتی وارد یک مسجد میشی کخ سی نفر معتکف دارند سن بیشترشان بین24تا17است! شاید جوانها حوصله هر روز مسجد رفتن را نداشته باشند یا اصلا مشغله هایشان اجازه ندهد ولی به وقتش عابد هم میشوند!عبادت فقط برای پیری نیست!
Em Ad
Em Ad
٩١/١٠/٢٦
٠
٠
اعتکاف قضیش جداست !!
asghar
asghar
٩١/١٠/٢٦
١
٠
در اعتکاف مجبوری اون هم سه روز در سال یا کارت خیلی درست باشه ،دانشجویی هم بری میشه 6 روز در سال ولی یاد یک جمله افتادم به نماز نگویید کار دارم به کار .....
n - estak
n - estak
٩١/١٠/٢٦
٠
٠
راست میگی ....... به خاطر حضور زیاد پیرمرد هاست که جوونا کمتر مسجد میروند و البته یه مصداق از جنگ نرم
asghar
asghar
٩١/١٠/٢٦
١
٠
اوه اوه حرف جنگو پیش نیار که الان دوستان با تانکو و مسلسل حمله می کنن :D
nikta
nikta
٩٢/٠٢/٢٨
٠
٠
آواتار خوبی داری.
parisa
parisa
٩١/١٠/٢٦
٠
٠
ادم اگه تو جوانی یکم وقتشو برا عبادت بزاره....وقتی پیر میشه دیگه برا انجام وظیفه اذیت نمیشه.......مگه ما چندتا خدا داریم وقت گذاشتم براش اینقد مارو اذیت میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
asghar
asghar
٩١/١٠/٢٦
٠
٠
کاملا موافقم
mahshid
mahshid
٩١/١٠/٢٦
١
٠
واقعا جوونا این قدر کار دارن که وقت نمیکنن برن مسجد..........
asghar
asghar
٩١/١٠/٢٦
١
٠
حتما داریم دیگه!!!
l3igl3oy
l3igl3oy
٩١/١٠/٢٦
١
٠
سلام چون ما جوونها فراموش کردیم که روزیمون مقدر و مشخص است و دایم دنبال نان هستیم و روزی رسان را از یاد برده ایم!
asghar
asghar
٩١/١٠/٢٦
١
٠
عکس کاربریتون قشنگه
shiezadeh
shiezadeh
٩١/١٠/٢٦
٠
٠
کوتاهی از ماست ک مساجدو خالی گذاشتیم
asghar
asghar
٩١/١٠/٢٦
١
٠
شایدم کوتاهی از کره یا حتی شیر باشه
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٠/٢٦
١
٠
متاسفانه به خاطر مشغله های کاری و درسیه ... خوش به حال اونایی که همچین سعادتی نصیبشون میشه.
asghar
asghar
٩١/١٠/٢٦
١
٠
مخصوصا در جوونی
as-shahabi
as-shahabi
٩١/١٠/٢٦
١
٠
واقعا باید شرمنده باشیم.
افسانه
افسانه
٩١/١٠/٢٧
١
٠
من به بقیه کار ندارم ولی همیشه خدا برام یه تکیه گاه امن بوده حالا درسته ما توعبادت کوتاهی میکنیم ولی با همه ی اینا بازم خدا مارو تنا نمیذاره
taba_sa
taba_sa
٩١/١٠/٢٧
١
٠
منم این تجربه رو داشتم.... تو یکی از شلوغ ترین خیابونهای تهران مسجدیه به اسم مسجد کربلایی ها..... خیلی بزرگه، خیلییییییییییییییییی..... یه روز موقع اذون اونجا بودم تعداد نمازگزاراش به تعداد انگشتای دست هم نبودن..... ولی تو خیابون و تو پاساژا ایضا سایر مغازه ها پر آدم بود..... خیلی دلم سوخت که چرا تو یک کشور اسلامی اینقدر نماز مهجوره!!!!! و جوونا که خیلی کم شاید از خیلی کمم کمتر میرن مسجد.... حیف......
پربازدیدتریـــن ها
دیوان خنده های تو

بفهم

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
مردم این چیزها را باور نمی کنند!

موی سفید

٩٦/٠٥/٢١
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
از آرزوهای خوب

کمی وقت شناسی

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

موج خروشان قلم

٩٦/٠٥/٢١
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
تبلیغات