بچه که بودم. آن قدر بعضی چیزها به نظرم کوچک می‌رسید که به چشمم نمی‌آمد مثل پول! پول‌ها را دانگی می‌شمردم نه ریالی! تعداد پول‌های هر کس که بیشتر بود پول بیشتری داشت!

و بعضی چیزها به نظرم آن قدر بزرگ می‌رسیدند که انگار نداشتن‌شان یا نبودنشان مساوی بود با تمام شدن دنیای کودکانه من! دنیای کودکی که گاهی با نخریدن یک کیک تمام می‌شد و گاهی با نداشتن یک عروسک.

یادم می‌آید در همان دنیای کودکی‌هایم یک بار با بابا از جلوی یک سوپری (آن موقع‌ها می‌گفتند بقالی) رد شدیم و من با دیدن یک نوع کلوچه که دمِ در گذاشته بود، به سرعت نور در ذهنم این به وجود آمد که دلم چقدر کیک می‌خواهد و شروع کردم به بابا بابا گفتن برای این‌که برایم کیک بخرد!

بابا ولی نمی‌خرید! هرچه اصرار می‌کردم نمی‌خرید! گریه می‌کردم و پایم را به زمین می‌کوبیدم ولی نمی‌خرید...

من نمی‌توانستم بفهمم که بابا که همه زندگی‌اش ما هستیم، شاید پول ندارد که به این همه گریه‌های من جواب نمی‌دهد! آن روزها معنای بعضی چیزها را نمی‌فهمیدم، مثل پول نداشتن! مثل خجالت کشیدن! مثل شرمندگی...

و من هیچ وقت به این فکر نکردم بابایی که پول ندارد، شرمنده می‌شود با این اصرارهای من... و شرمندگی یکی از آن چیزهایی است که شاید مردها خیلی بیشتر درکش کنند تا زن‌ها! آن هم به خاطرآن غرور و مردانگی که خدا در وجود یک مرد قرار داده است. 

من آن روزها درک نمی‌کردم که شرمندگی یک مرد می‌تواند چقدر غم به دلش بیندازد. می‌تواند چقدر سخت باشد. اما این روزها که روضه امام حسین نقل مجلس‌های‌مان است. این روزها که حرف از آب می‌شود و شرمندگی سقا. این روزها که می‌شنوم که عمو جان عباس گفت مرا به خیمه نبر! دلم می‌گیرد از این‌که یک مرد شرمنده کودکان تشنه لب شده است. شرمندگی را این روزها بیشتر می‌فهمم. اگرچه باز هم من کجا و معنای شرمندگی حضرت عباس کجا...

ولی همین‌قدر می‌دانم که در دلم نیت می‌کنم که تا می‌توانم مردی را شرمنده نداشتن‌هایش نکنم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٩
٠
٢
دلنوشت خوبی بود... باشد که پند بگیرند همگان!
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
برای پند نوشتن نیست :) دلنوشته رو برای دل خودم ادم می نویسن :) ممنون از نظرتون :)
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
توی یک کامنت چه همه سوتی دادم :)!! اول اینکه پند گرفتن نه پند نوشتن خخخ :) دوم اینکه یک م اضافه گذاشتم .. سوم اینکه حالا اگر کسی هم پند گرفت ما کاری به کارش نداریم .. ولی معمولا اینا رو تو وبلاگم برای خودم می نویسم :) باز هم ممنون و شرمنده از بابت این همه سوتی !!:)
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٩
١
٠
خدا هیچ انسانی رو شرمنده نکنه . مخصوصا در مقابل خودش
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
ان شالله .. شرمندگی در برابر خود ادم هم خیلی سخته...قبول دارم..
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
منظورم از خودش خدا بود :)
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
خخخخ ميگم واضح بگو ادم این جوری ضایع نشه!! :)
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
:)
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٩
٢
٠
کیف کردم از خوندن مطلبتون به معنای واقعی کلمه! نوشته ای که بتونه خواننده رو غرق در مطلب کنه، عالیه! می دونید، گریزتون خیلی خوب بود، یعنی مطلب رو خوب و به موقع کشوندین به تیر خلاص، مرحبا! شروعی خوب و پایانی خوب تر! راستی تا یادم نرفته، السلام علیک یا ابالفضل العباس! سپاس.
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
می دونید منم کیف کردم وقتی این تعریف های شما رو خوندم :) ممنون از لطف زیادی که نسبت به مطلبم داشتین :) ان شالله که حاجت روا باشید ... یاعلی
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٣/١٠/١٩
١
٠
خیلی خوب بود...مخصوصا اینکه آخرش به حضرت ابلفضل ختم شد....
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
ممنون از نظرت.. این رو من حدودا دو ماه پیش گذاشتم که همزمان با محرم بود ولی الان منتشر شده :)
فائزه
فائزه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
آفرین:)) خیلی قشنگ نوشته بودی:))ممنون عزیزم
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
ممنون فائزه جان :) سپاس به خاطر لطفت و خوانش مطلب :)
میثم
میثم
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
خرف با حساب و کتابی بود. از آنهایی که دوست داری چند بخوانیش...
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
من ممنونم از شما که مطلب رو خوندید.. یا علی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/١٩
١
٠
خانم زینبی مگه شما نویسنده نبودید ؟ ! چرا الان کاربر می زنه ؟
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
چه دقت نظری ؟:) راستش من تا به حال متوجه این موضوع نشده بودم :) فکر کنم تنزل درجه پیدا کردم !!!!:)
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
خیلی عالی بود ، تلمیح قشنگی هم گذاشتی . ممنون .
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٩
٠
٠
ممنون سحر جان :) لطف داری :)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
بسیار هم زیبا و دلنشین بود مثل همیشه :)خدا هیچ کسی رو در برابر اطرافیانش شرمنده نکنه
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٠
٠
٠
فوق العاده بودشرمندگی یک مردددددددددددد ولی....
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢١
٠
٠
دست های پر توانشون ، همیشه بزرگ ترین حامی زندگیمون هست و آغوش امنشون بهترین جا برای فراموشی غم های زندگی... ان شالله که همیشه سربلند باشن.... مرسی واقعن قشنگ نوشتی (^_^) قلمت سبـــــــز.
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
این آخرین یادداشت زندگیم است

ذوب شدگی

٩٥/١٢/٢٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
تو رفتی

کاش می شد...

٩٥/١٢/٢٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات