روایتی معصومانه از پس لیموزارها ...

روایتی معصومانه از پس لیموزارها ...

نویسنده : h_ghasemi

آه! پایت را بردار! پایت را ... ببین! درست گذاشته‌ای روی دلم... دلم که همان‌جا... همان‌جا لابلای علف‌های سرزده از شکاف سنگفرش پیاده رو پیش پای تو افتاده بود. تقصیر خودم بود... خواستم غافلگیرت کنم... پنهانش کردم روی وضوح گذرگاه گام‌های تو... با خودم گفتم حتما می‌بینی و ذوق زده هدیه آسمانی‌ات را در آغوش می‌کشی و من از پس سایه روشن لیموزارها مخفیانه به تماشایت می‌نشینم و تصویر لبخند تو را عاشقانه قاب می‌کنم... می‌کنم گردن آویز تمام آفتابگردان‌ها تا هر روز نور بارانت کنند ...

اما حالا ... ببین دلم را چه کرده بی‌مبالاتی تو؟ این بی‌خیالی‌ات؟ حواس پرتی همیشگی‌ات که گنجشک‌ها را بی‌ملاحظه از شاخه‌های بید پر می‌دهد... که وقتی رویاهایم را پشت شیشه پهن کرده بودم هم پنجره را به هوای هوای تازه گشودی و باد سارق آن‌ها را هم در خورجین نامریی‌اش ریخت و با خود برد ...

ببین دلم را ... دلم ... آری! تعجب که ندارد عزیز دل ... همین پرنده زخمی که بین خون سرخ و علفزار سرخ و غروب سرخ و خیابان سرخ و دست‌های سرخ پیاده رو این‌طور پرپر می‌زند... پیش پای تو! زیر پای تو!

آه! لااقل روی خون قدم نزن... بگذار باران را صدا بزنم آبپاشی کند برایت خیابان را... بگذار رد خون را از قدم‌هایت بشوید... می‌ترسم پایت به خون آلوده شود... می‌ترسم دستت... 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٢٤
١
٠
چ زیبا نوشته بودید/:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
سپاس. لطف دارید به من.
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٨/٢٤
١
٠
توصیفاتون عالی بود:)قلمتان مستدام
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
سپاس. نظر لطف شماست.
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
شاید اگه دستش الوده بشه واسه یه لحظه یادش بیاد!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٤
١
٠
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید/وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست ...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
خودمونیم چی همه سه نقطه داشت :))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٤
١
٠
:) سپاس از دقت نظر شما ... بعضی از متنها می طلبن دیگه!
™دکتر مَنتی (م) ـ
™دکتر مَنتی (م) ـ
٩٣/٠٨/٢٤
١
٠
هدیه آسمانی! خودمونیم چی همه دل داشت (بتقلید از علیرزا) خوب بود، خیلی آنشرلی وار بود :دی آخرش خون و خونربزی داشت، یه پرش و تضاد کوچیکی داش، نمیدونم چی هست اسمش ولی قشنگ شد تهش
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٤
٢
٠
سپاس برای این همه دقت نظر! بله حق با شماست ... این متن یه بخش روایی از یک سری متون احساسی حدودا پانزده قسمتی بود که متاسفانه دچار تقدم و تاخر شد و کمی به همین دلیل شما احساس پرش و تضاد کردید! (این بخش در قسمت دهم باید منتشر می شد) و من امروز از ادمین محترم درخواست کردم که سایر قسمتها رو به نحوی که درخواست کردم منتشر کنن تا به قول شما شاهد پرش ها و جهش ها نباشیم! بسیار هم ممنون از شما. :)
™دکتر مَنتی (م) ـ
™دکتر مَنتی (م) ـ
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
تشکر برای توضیح کاملتون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٤
١
٠
سلام: قشنگ بود. سپاسگزارم.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
سلام. لطف دارید. من هم سپاسگزارم از حضور شما.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
سلام:سلامت باشید.دریکی از کامنتها دیدم از مسئله ای ناراحت هستید.مشکلی پیش آمده؟البته ببخشید ها.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٥
٢
٠
خواهش می کنم. اگر منظور در کامنتهایی که برای جناب آقای شمشیری گذاشتم هست باید بگم بله! من از گستاخی ناراحت شدم! از توهین و بی حرمتی که در برخی مقالات، برخی نویسنده نماها به خودشون اجازه میدن که نسبت به خانمها ( یا هر قشر دیگر) مرتکب بشن و به نام طنز!!! به رشته تحریر دربیارن!؟ این روش زشتی هست که متاسفانه در بین برخی باب شده و فقط هم جنبه تخریبی داره نه چیز دیگه! و من با این تخریبها مخالفم! با توهین مخالفم حتی در قالب شوخی و به اصطلاح طنز! ( که ای کاش اونقدر هم اون نوشته ها پربار بود که میشد گفت اصالت و درون مایه طنز رو داره!!) هرچند به نظر من هرکسی با نوع نوشتارهاش شخصیت خودشو نشون میده که تا چه حد سطح پایین یا سطح بالا هست! و نوع نگرشش به دنیا مایه افتخاره یا مایه تاسف!؟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٥
١
٠
سلام :حق باشماست توهین که با هر اسم و روشی باشه زشته.ولی من مطلب را ندیدم هرکس که بوده امیدوارم دیگر تکرار نکندچون محیط سالم و دوستانۀ اینجا حیفه که با کینه و کدورت ناسالم بشه.شرمندگی برای ماست که نتونستیم طوری برخورد کنیم که کسی به خودش اجازه توهین نده.من از طرف او عذرخواهم.دلتان شاد و جانتان سلامت باد.ممنون که پاسخمو دادید.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٥
١
٠
ممنون از شما. حضور پیشکسوتان خوب، باشخصیت و آگاهی مثل شما و سایر دوستانم در اینجا مایه دلگرمی و افتخار منه حقیقتا! بی اغراق گفتم./من هم امیدوارم که دیگه شاهد هیچ اهانتی از هیچ سمتی و به هیچ دلیل و زبانی نباشیم و محیط اینجا همونطور که شایسته کاربران و مدیران سایت هست امن و محترم باقی بمونه و باز هم سپاس.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
سلام:شما خوب هستید و همه را خوب میبینید.انشاءا... که اوضاع سایت خوب هست خوب تر بشود.متشکرم ازشما
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٤
١
٠
دلم را مبتلایت کرده بودم/خودم را خاک پایت کرده بودم/ندانستم بی وفا هستی وگرنه/همان اول رهایت کرده بودم ....قشنگ نوشتی..مرسی (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
سپاس برای این شعر زیبا و برای حضور شما.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٥
٢
٠
مثل همیشه بی نقص، دلنشین، فنی و تکنیکی، جسورانه و ماندگار. خیلی خوب از پیچشِ کلمات بهره می گیرید، بدونِ پز و اطوارِ رایج در اینطور متون. بی صبرانه منتظر دست نوشته بعدی شما هستم. خوشحالم که همچنان می نویسید. یاد میگیرم. ممنونم، ممنونم، ممنون.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
کم پیدا شدین!؟ :)/ منتظرتون بودم و بسیار سپاس/ تشویقهای بی شائبه و پرمهر شما منو واقعا شرمنده و درعین حال دلگرم و امیدوار می کنه. زیبایی در نگاه خود شماست و لطفی که به من و این دلنوشته ها دارید./ شما استاد هستید و این منم که از شما درس میگیرم؛ درسهایی مثل صبر و خوبی و آرامش! :)))
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٥
١
٠
خانم قاسمی نبودید دلتنگتون بودم امیدوارم ناراحتی که داشتیدحل شده باشه البته منم دراون موردباشماهمنظرم ولی بدونیدهوادارانی داریدکه دلتنگ شمامیشن>>>>>>>
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
سلام دلنیای عزیز. لطف داری به من. منم دلم تنگ میشه و هرروز بارها میام سرمیزنم تا دوستانم رو به بهانه همین دلنوشته ها ببینم و روحیه بگیرم از بودنشون. همه تون رو دوست دارم صمیمانه و صادقانه.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
لطف دارید بانوی نویسنده. حقیقتا پیش تولیدِ فیلم جدیدم شروع شده و بشدت گرفتارِ تمرین و دورخوانی با بازیگرها هستم و بازدید لوکیشن و چانه زنی با گریمور و طراح صحنه و ....! مجوزم برای 15 تا 30 آذر صادر شده که پنج روز از این 15 روز بطور متوالی ضبط خواهم داشت. همیشه سه هفته آخرِ قبل از ضبط، کم خواب و خسته و چشم قرمزم! ببخشید تاخیر هارو.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
انشاالله که به بهترین نحوه ممکن، پیش برید و با موفقیت به پایان برسونید و به اسکار هم راه پیدا کنید تا خستگی کامل از تنتون دربره:)/میتونم بدونم موضوع و اسمش چیه؟ واسه پخش تلویزیونیه یا سینما یا مستند؟ (به حساب کنجکاویهای بیجا نذارین، بذارین به این حساب که من دوست دارم به دوستهام افتخار کنم و به همه بگم که چقدر دوستان من فرهیخته و باکمالات هستن.)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
ممنونم از محبت های شما. فیلم کوتاهه. هشتمین کار کوتاه منه. اسم و فامیلم رو فارسی سرچ کنید توی گوگل، در ردیف "سینما خراسان" و " بزم ابریشم برپاشد" و ... لینک و اخبار کارهای قبلیم موجوده. فیلم کوتاه به این شکل نیست که بگیم مقدمه ایه برای فیلم بلند. بلکه خودش یک اتمسفر و فضای متفاوته و حوزه کاریش خاص خودشه. فیلمسازهایی داشتیم که دهها سال فقط کوتاه ساختند. و فیلمسازهایی هم داشتیم که بعد از چند کوتاه، رفتند سراغ بلند. (بلند همونیه که در سینما اکران میشه)( و کوتاه ویژه جشنواره است) از لحاظ زمانی هم اگر بخواهیم ساده بگیم؛ تقریبا کمتر از 35 - 40 دقیقه کوتاهه. البته اصلِ تعریف بر مبنای محتواست. / البته من هم از همون دسته ای هستم که فضای کوتاه رو برای کسب تجربه و رسیدن به بلند انتخاب کردم. و اگر همه چی طبق برنامه پیش بره اولین فیلم بلندم خرداد سال آینده جلوی دوربین خواهد رفت. همین پروژه اواخر آذر تموم بشه میرم تهران برای مقدمات اون کار. و ادامه دوندگی ها برای مجوزهای وزارتخونه. / محتوای تمام کارهای من سینمای اجتماعی هستند با محوریت زنان. این فیلم هم اسمش "سندروم" هست (فیلمنامه هم از خودمه). قصه یک روزِ کاملِ زندگیِ زنی 47 ساله است که بعد از 23 سال زندگی مشترک و دو فرزند می بینه و متوجه میشه همسرش سالهاست بهش خیانت میکرده و .... .7بازیگر اصلی و 19 بازیگر فرعی داره. در 19 سکانس. / به دعا و انرژی مثبت همه شما نیاز دارم. چون سه هفته آینده یِ پیش رو؛ بشدت روزهای پرفشاری خواهم داشت.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
سپاس از توضیحات کامل شما/حتما میرم و سرچ میکنم و باز هم براتون آرزوی موفقیت روزافزون دارم.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٥
١
٠
خانم قاسمی عزیزبه نظرمن شمابااین که خودتونو کناربکشیدچیزی روحل نمیکنیدبلکه مطالب زیباوارزشمندنویسندگانی همچون شمابایدباشه تاخوانندگان تفاوت رااحساس کنندپس باشیدتادلتنگتون نشیممممممممم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٥
٢
٠
دلنیای عزیز من خودمو کنار نکشیدم! اینو میدونم که در نهایت هرکسی مسوول رفتارهای خودش هست و من فقط تذکری دادم به مسوولان سایت و نه حتی به شخص نویسنده! نمیدونم شاید تاخیر در انتشار این هفته مطالب من ( که احتمالا به خاطر صف طویل مطالب سایر دوستان بوده ) باعث شده که چنین فکری بکنین ولی مطمئن باشید که من با دوستانم چنین کار کودکانه ای رو نمی کنم که به خاطر افکار یه نفر بذارم و برم! اگه به پروفایل من سربزنید میبینید که من بیش از بیست مقاله در صف انتظار دارم برای انتشار در سایت و به دوستمون جناب آقای دکتر منتی هم گفتم که این دلنوشته یکی از مجموعه پانزده تایی دلنوشته های احساسی من هست که منتشر شده و البته خارج از صف! ولی بقیه مطالب من به امید خدا و یاری مدیران سایت به زودی و با برنامه منتشر خواهند شد و من هم منتظرم مثل شما تا از کوره بیان بیرون! :) // و ضمنا وجود شما و دوستان دیگر من دلیل محکم بودن و نوشتن من در این سایت هست و من مطمئنا احساس امنیت کردم که اینجا اومدم و برخی از نوشته هامو گذاشتم و باز هم از شما و حمایتهای بی دریغ شما سپاس.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم سلام.ممنونم از پیگیری شما. ایرادی نداره. شرایطِ دوستان قابل درکه. من در پروفایل شما ایمیلی ندیدم، وگرنه قطعا ایمیل میزدم و بلافاصله در اولین فرصت به پدر محترم مرتبط میشدم. توکل بخدا، هر چه خودش بخواد.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨