هر که هستی، باش...
یادداشتی از نیلوفر نیک‌بنیاد نویسنده وبلاگ نیکولای آبی

هر که هستی، باش...

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

اسم همبازی بچگی‌هایم هانیه بود. هانیه با «ه» دو چشم. آخر می‌دانید؟ خیلی از هانیه‌ها به یک چشم یا دو چشم بودن اول اسم‌شان حساس‌اند. البته تعداد چشم‌ها مهم نیست. مهم این است که بابای من تا اسم هانیه می‌آمد، هنوز حرف از دهن من درنیامده جمله‌ی همیشگی‌اش را تکرار می‌کرد: «شاید هانیه بخواد بره تو چاه. تو هم باس بری؟» و من هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم بین این‌که من هم دوست دارم مثل هانیه فوتبال بازی کنم یا مثل هانیه بروم استخر یا مثل هانیه موهایم را دم‌اسبی ببندم، با رفتن توی چاه چه ربطی وجود دارد.

اما اوضاع همین‌طور نماند. هانیه بزرگ شد. من هم همین‌طور. هانیه چشم‌هایش را بست و من چشم‌هایم از «دو چشم» هانیه هم گشادتر شد. او مثل بقیه‌ی آدم‌هایی که دوست داشتند بروند توی چاه، راه آن‌ها را گرفت و ادامه داد. من سعی کردم بگردم و راه خودم را پیدا کنم. سعی کردم هانیه را بیخیال شوم. سعی کردم اگر دلم می‌خواهد طور خاصی رفتار کنم، همان کار را بکنم. اگر دوست دارم مدل خاصی لباس بپوشم، همانطور بپوشم. اگر دوست دارم با آدم‌های خاصی رابطه داشته باشم، خب داشته باشم! اصلا به من چه که بقیه دوست دارند وسط حرف‌زدن‌شان به جای «عزیزم» بگویند «عجیجم!»، به من چه که بقیه دل‌شان می‌خواهد از اول مهر بوت‌های تا بالای زانو بپوشند و از اول فروردین صندل بی در و پیکر. به من چه که یک‌سری آدم‌ها با یک‌سری آدم‌های دیگر مشکل‌دارند. اصلا به درک که بقیه دارند چه کار می‌کنند. به درک که چه چیزی مد شده و چه چیزی از مد افتاده. به درک که اگر فلان کار را بکنم، مسخره‌ام می‌کنند. 

من همینم که هستم و خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر هر کس همانی باشد که هست، دنیا چه شکلی می‌شود. گاهی خسته می‌شوم از دیدن آدم‌های شبیه هم. از دیدن آدم‌های شبیه هانیه حتی! ببینم، نکند من هم دارم مثل بقیه‌ی آدم‌ها تریپ خود باحال پنداری برمی‌دارم؟ زیاد که حرف نزدم، زدم؟ باشد، باشد، الان تمامش می‌کنم. همین حالاست که بابا کله‌اش را بکند توی اتاق و بپرسد: «چیکار می‌کنی تق تق نصف شبی؟» و بعد که بگویم: «بابا. نصف شب نیست که. همه بیدارن!» مثل همان روزها داد بزند: «همه شاید بخوان برن تو چاه. تو هم باس بری؟!».

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
anne
anne
٩٣/٠٨/١٨
١٠
١
دیدن اسم نیکولا ادمو برا خوندن مطلب قلقلک میده....مثل همیشه عالی...ممنون...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٨/١٨
٥
٠
موافقم :) خوب بود. مرسی نیکولا .
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١٨
٢
٠
چ زیبا بو:)د
زهرا-خسروی
زهرا-خسروی
٩٣/٠٨/١٨
٤
١
تو بهترینی نیلوفر عزیز(: نوشتهایت هم مثل تو بهترینن(:
ana60
ana60
٩٣/٠٨/١٨
٣
١
مثل همیشه، متفاوت .......... زیبا ......... زیبا متفاوت ......... متفاوت زیبا... :)
خاتون ِ خط خطی
خاتون ِ خط خطی
٩٣/٠٨/١٨
٩
١
داشتم فکر میکردم خوبه اینجا وب ِ نیکولا نیست نظراش بسته باشه D-: اگه همه آدما همونی که هستن باشن دنیامون رنگی رنگی میشه.. متنوع میشه.. جالب میشه.. جذاب میشه! چ ِ قدر این هم ـرنگ ِ جماعت شدن/بودن مزخرفه واقعاً :| کاش همه جسارت داشتیم خودمون باشیم، همیشه!
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٨/١٨
٣
١
چقد خوبه اینجاهم هستین خانم نیک بنیاد..:)...ماهیت وجودی هر انسانی فرق میکنه...نمیتونه عقاید و طرز فکرشو عوض کنه و بشه همرنگ دیگران...ممنون از نوشته ی عالیتون..:)قلمتون پایآ...(:
رضوان
رضوان
٩٣/٠٨/١٨
١
١
خب نیکولا جان بالاخره یه جا پیدا شد که ما برات کامنت بذاریم نوشته ت قشنگ بود و عین حقیقت من نوشته هاتو دوس دارم و همیشه میخونمت یه وقتایی هم برا یه پستایی حرف دارم اما حس ایمیل فرستادن ندارم خب تنبلیه دیگه چه کنیم ایشالا همیشه موفق باشی گلم
خوشی
خوشی
٩٣/٠٨/١٨
١
١
این که اینجا حداقل میتونیم کامنت بزاریم خیلی خوبه ولی برعکس همیشه کسی بالای سرمن بوده که هی بکوبد نگاه کن هانیه چه میکند تو هم همان را بکن نگاه کن چه میپوشد تو هم مان را بپوش ولی من همیشه سروککله میزدم که من هانیه نیستم بروید به هانیه بگویید نگاه کن خوشی چه میکند تو هم همان را بکن لامصب
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/١٨
١
٠
:))))
faride
faride
٩٣/٠٨/١٨
٥
٠
حتی چهره هاهم شبیه هم شده ! چهره های عروسکی!
شقایق شکی
شقایق شکی
٩٣/٠٨/١٨
١
٠
همیشه یک عده ای بوده و هستند که دلشان میخواهد مثل من باشند وهمیشه یک عده ای بوده و هستند که من دلم میخواهد مثل آن ها باشم! وشاید "آن ها"یی که من دلم میخواهد مثلشان شوم خودشان دلشان میخواهد مثل یک عده دیگر شوند! هروقت به این فکر میکنم بی خیال مثل دیگران شدن میشوم...
نگارا
نگارا
٩٣/٠٨/١٨
١
٠
نمیدونم واقعا چه نظری میتونم داشته باشم هم زیادن آدم هایی که هرجور شده می خوان شبیه یکی دیگه بشن هم زیادن آدم هایی که می خوان خودشون باشن!! به نظرم اصرار رو اینکه من همینم که هستم من اینجورم من اونجورم می خوان دوسته باشن یا نه اشتباه چون تنها که زندگی نمیکنیم با مردمیم و نمیشه هم تقلید کرد و مثه همه شد چون هرکس تو خانواده متفاوت بزرگ میشه!!مطلب خیلی خوبی بود مرسی :))
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٨
١
٠
زیبا بود. دست نوشته ای پخته، بی نقص و بی نظیر. لذت بردم.
maryam
maryam
٩٣/٠٨/١٨
١
١
مث همیشه بی نظیر بود سپاس از نیکولای ابی
غزال
غزال
٩٣/٠٨/١٨
٠
١
نیکولا نیکووولای عزیز. چه خوبه که اینجا میشه برات نظر گذاشت...عاشقه نوشته هاتم. امروز اخبار داشت نمایشگاهه مطبوعاتو نشون میداد چشمامو هزززار تا چشم کردم که شاید یه نقطه آبی گوشه ای از تلویزیون ببینم...کاش تهران بودم... نیکولا خیلی خوبه که بتونیم راهمونو اینجوری جدا کنیم و اونی باشی که دوس داریم نه اونیکه خیلیا دوس دارن... نبکولا من عاشقتم. بهترینی برای من
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/١٩
٢
١
درستشم همینه (^_^)
فاخته
فاخته
٩٣/٠٨/١٩
٣
١
نیکولا جان،چه خوب که اینجامیشه نظرگذاشت ومطمین بود که تو میخونیش عالی نوشته بودی مثل همیشه. خواننده دائمی وبلاگت هستم. بعضی ازپستهات روح آدمو زیرو رومیکنه.انقده حرف دارم برای بعضی پستها ولی ایمیل اونم باگوشی سخته. تو فوق العاده ای نقطه ی آبی اقیانوسی...
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
:دیییییییییییییییی هاچ که دیگه نمیشه حاچ نه؟!
مریم گلی
مریم گلی
٩٣/٠٨/١٩
٢
١
نیکولا جون خیلی خوبه که این طوری هستی خیلی ها هم ممکنه بخوان اینطوری باشن ولی جراتشو ندارن خوبه آدم همونطوری که دلش میخواد زندگی کنه ... آخیش راحت شدم بالاخره تونستم واسه نیکولا جون نظر بذارم.
کارمند دانشگاه تهران
کارمند دانشگاه تهران
٩٣/٠٨/١٩
١
١
مطلب بسیار قشنگ و پر محتوایی بود ضمنا خدارو شکر یکبار تونستم با سرکار خانم نیک بنیاد حرف بزنم و بهشون بگم که قلمشون عالیه . گاهی توی محوطه دانشگاه خیره میشم توی چهره ها تا بلکه ببینمشون ولی هنوز سعادت یار نشده انشالله همیشه سربلند و پیروز باشد ایرونی جماعت به افراد موفقی مثل شما می نازد نیلوفر خانم
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
من نه دوست دارم کسی مثل من باشه نه من مثل کسییییییییییییییییییی
MaRYAM
MaRYAM
٩٣/٠٨/١٩
٠
١
عـــــــــــــالی بود نیکولای عزیز ما....من هم خوشحالم که اینجا میشه کامنت گذاشت که فقط بگم مطالبتون رو دوست دارم ...خیلی خیلی!!
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
تریپ خود باحال پنداری خخخخخ خیلی خوب بود
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
ممنون زیبا بود...:)))
جهان سوم
جهان سوم
٩٣/٠٨/١٩
٢
٠
سلام اتفاقا چند روز پیش به دوستم که نویسنده وبلاگه میگفتم: دقت کردی همه داریم یه جور می نویسیم همه تیکه کلامامون یه شکل شده؟ همین خود تو یه بارم منو نبوسیدی اما ته همه پیامک هات "بوووووووووووووووس" گذاشتی؟ همین خود من چه قدر "عزیزی" گفتنم زیاد شده؟ خنده اش گرفته بود بوسیدم منم گفتم حبیبمی! و به جای خخخخ صدای خنده هم راشنیدیم... خوب بود نیکولا
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
چه قشنگ ! خوشم اومد :)))
صبا
صبا
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
خوش به حال شما نیکولا... راستش من تو 27 سالگی تازه تصمیم گرفتم نظر بقیه برام مهم نباشه و برای خودم زندگی کنم... فکر کن که من چه عمری از خودم تلف کردم...احمق بودم
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
خیلی سخته بخوای شبیه اونی باشی که دیگران می خوان ! منم بلاخره به این نتیجه رسیدم که اگه خودم باشم بیشتر برای دیگران قابل قبولم تا اینکه بخام مطابق نظر دیگران حرکت کنم :) و خیلی بهتر شد !
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٨/٢٠
٩
٠
سلاااااااااااااام :) بالاخره دارم نظرات خواننده های خوبم رو توی یه محیط غیر ایمیلی می خونم و جواب میدم. خوشحالم که اکثریت نظرها خوششون اومده از پست و خوشحالم که باهام موافقین لااقل تا حدودی:) از ابراز لطف تک تک تون هم یه دنیا ممنونم و دستتون رو به گرمی می فشارم (البته آقایون رو با دستکش و خانم ها رو بی دستکش!) !
Paeez
Paeez
٩٣/٠٨/٢٠
١
٠
ما هم دستان گرممان را می فشـاریم^_^
یک نفری
یک نفری
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
بسیار هم عالی :)
همتا
همتا
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
ببخشین من دستکش دستمه آخه هوا اینجا خیلی سرده :دی ^ــــ^
Paeez
Paeez
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
چشم ها را به روی دنیا بستن و سعی کردن برای خود بودن سخت نیست :)مرسی نیکولا
نیلوفری
نیلوفری
٩٣/٠٨/٢٠
١
١
علی رغم سن پایین قلم منحصر به فرد نیکولای آبی عزیز ستودنیه پیشنهاد می کنم فیس بوک و سایر متعلقات ایشون رو هم ببینین شخصا به ایشون و جامعه وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان تبریک میگم.. خداوند به دستاش قوت و به قلبش شادی بده..
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
:)
میترا
میترا
٩٣/٠٨/٢٠
٠
١
سلام به نیلوفر عزیز دیگه من میخواستم ننویسم که خوشحالم که اینجا میتونم برات کامنت بزارم ، چون دوستان دیگه نوشته بودن ولی دیدم بنویسم بهتره ...که ببینین خواننده های وبتون واقعا نوشته هاتون رو دوست دارن و دلشون میخواد نظراتشون رو براتون بنویسن ...حتی اگه شما حوصله خوندن یا تایید کردنشون رو نداشته باشین ... دوست دارم تو وبتون هم بشه نظر گذاشت ... این یادداشت هم عالی بود ...مثل همیشه ... دقیقا همین طوری که گفتین هستش ... و این به اعتماد به نفس ادما برمیگرده ... ماها متاسفانه عادت کردیم که دیگران تاییدمون کنن ... واسه همین خودمونو به آب و اتیش میزنیم که همونی باشیم که دیگران میخوان ... اخه به زور که نمیشه یه کاری کرد دیگران دوستت داشته باشن ... مگر با رفتار درست و اخلاق خوب و لبخند ...والا همین
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٨/٢١
١
٠
سلام و سپاس فراوون از نظرتون:) خواستم بگم من روزانه کلی ایمیل دریافت می کنم که همه رو می خونم و با حوصله جواب میدم. پس باز نبودن نظراتم به خاطر بی حوصلگی نیست:) چون واقعا از خوندن حرف های خواننده های خوبم خوشحال میشم :) بازم ممنون.
s_sali
s_sali
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
سلام. یه سوال دارم. زمانی که مجله ی جوانان امروز هفته نامه بود. و شخصیت <مجهول> همون مجهول واقعی و دوست داشتنی قدیم بود و هنوز عوضش نکرده بودن! شما جزء بچه های صفحه ی مجهول بودین؟ زمانی رو میگم که هم <مجهول> واقعی بود تو مجله و هم <معلوم> .... شما اون زمان با او صفحات همکاری نداشتین؟ ببخشید که سوالم ربطی به مطلب نداشت اما چون اون زمان بانویی با همین نام اونجا فعالیت میکرد واسم سوال ایجاد شد. اخه منم با اسم مستعار مطلب میفرستادم اون زمان
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٨/٢١
٠
٠
سلام. من هم اون زمان نامه می دادم ولی نه با این اسم. با یه اسم مستعار بود. و بعد هم که با اسم حقیقی خودم مطلبام چاپ میشد. اون بانو نیلوفری که شما فرمودین من نبودم :) منم البته دیگه فعالیتی ندارم توی جوانان امروز...
s_sali
s_sali
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
ممنونم از لطفتون. منظورم از (بانو نیلوفر) خطاب به شما بودین ، یادم بود که تو که مجله با اسم خودتون فعالیت میکردین. از زمانی که تو جوانان امروز مطالبتون رو میفرستادین همیشه قلمتون فوق العاده بود. خوشحال شدم که تو جیم هم مینویسید. موفق باشید بانو نیلوفر
s_sali
s_sali
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
الان که مطلب رو خوندم تقریبا یقین پیدا کردم که شما همون بانو نیلوفر مجله هستین. اخه نوع نگارشتون همون سبک مجله رو داره. نمیدونم شایدم اشتباه میکنم. اخه از زمانی که ماه نامه شد و به اعتراضات ما بچه های قدیمی که سالها مجله رو خوندیم توجه نشد منم دیگه مجله رو نخوندم. البته از طریق دنیای مجازی با خیلیا مثل. معلوم. بانو ارمغان ، اقای هنر، اقای گنجوی و... در ارتباطم. میخواستم در مورد مطلبتون نظر بدم اما اینقدر دلم از مسئولین مجله پر بود که بحثم رفت اونطرف... بسیار زیبا نوشته بودین. مفهوم خیلی عمیقی رو میرسوند. واقعا کاش همه شجاعت و قدرت تشخیص اینو داشته باشن که باید برن دنبال راهی که هم دوستش دارن و هم راهی باشه که اونا رو به سر منزل مقصود برسونه. چون پایان هر راهی رسیدن نیست اما برای رسیدن هم چاره ی جز رفتن نیست... موفق و پایدار باشید
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
راستش من از سال 89-90ستون غرغر هنری رو مینوشتم و بعد هم یادداشت نیکولایی و بازار فناوری.غیر از اون چیز دیکه ای یادم نمیاد نوشته باشم.اگه منظورتون اینا بوده ک خودمم...
s_sali
s_sali
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
بله منظورم همینا بود اما چون خیلی وقته جوانان رو سر سری میخونم اسمشون یادم نبود. در هر صورت براتون ارزوی موفقیت میکنم ...
... ( تنـــها خدا)
... ( تنـــها خدا)
٩٣/٠٨/٢٠
٠
١
بهتون تبریک میگم دست مریضاد. خیلی خوشحالم که نظرات اینجا فعاله. تمام مطالبتون رو پروپا قرص میخونم همیشه. بهتون تبریک میگم این جیمی شدن رو.منم خیلی دوس داشتم یه روزی نویسنده ی قابلی میشدم.تبریک بانو منتظر نوشته های بعدیتون هستم.تا حق یا حـــق
mahboube_a
mahboube_a
٩٣/٠٨/٢١
٠
٠
همیشه هستن آدم هایی که به خاطر اینکه خود واقعیشونن سرزنش میشن متاسفانه ! من به شخصه خودم خیلی سر این قضیه با دور و بریام بحث کردم. گاهی اوقات به اونا هم حق میدم اما نهایتش به این نتیجه میرسم که آدم باید طوری رفتار کنه که در وهله ی اول خودش راحت باشه مخصوصا اگه اون کار هیچ تاثیر بدی روی بقیه نزاره.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٨/٢١
٣
٠
بازم از همه دوستانی که لطف دارن به من، ممنونم. واقعا نظراتتون انقد ذوق زده ام می کنه که دوس دارم سرمو بکوبم به دیوار از خوشحالی (امیدوارم عمق ذوق زدگی رو متوجه شده باشید. ) از «همه» ممنوووووووووونم :)
نرگس
نرگس
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
سلام یه جورایی عادت کردم که درمقابل نوشته هات سکوت کنم واسه همین ایمیل نفرستادم تا به حال...یا حتی اونوقتی که یه مدت کوتاه نظراتو باز کردی چیزی ننوشتم نه اینکه بی نظر باشم فقط حس میکنم نظرم ذهنی منتقل میشه و نیازی به گفتن نیسست و این انتقال تو پست بعدی که میذاری کاملا مشهوده:) الانم نمیدونم چی باعث شد بنویسم...موفق باشی
هانيه
هانيه
٩٣/٠٨/٢٥
٠
١
نيلوفر عزيز، خواننده هميشگي وبلاگت هستم، خيلي عالي مينويسي و خيلي شخصيتت رو دوست دارم، و اينكه بار اول بود كه يه غير هانيه حساسيت هانيه ها رو درك ميكرد! خيلي دوست داشتم! يك هانيه با ه دو چشم!😊
سیما
سیما
٩٤/٠٧/١٠
٠
٠
نیلوفر جون من تازه با وبلاگتون آشنا شدم. خیلی ساده و خیلی صمیمیه نوشته هاتون. عاشقشون شدم.
یاسمن
یاسمن
٩٤/٠٩/٠٨
٠
٠
نیلوفر جان خیلی وقته که وبلاگت را میخونم.راستش تا حالا براتون نه ایمیل دادم نه اینجا کامنت گذاشتم اما میخواتم بگم بهت که بی نظیری و بسیار بسیار خوب مینویسی .نگاه تزبین و یزبینت را به مسایل اجتماعی بسیار می پسندم .بعضی از نوشته هات انقدر خوبن که باید چند باره و چند باره خونده بشد مثل نوشته ای که برای تربیت دخترت در آینده نوشته بودی با اسم گلنار و اینطور شروع میشد:من برای دخترم کارت آموزش زبان نمیخرم (یک چیزی در این حدود)یکی از بهترین نوشته هات بود . انشالله که همیشه موفق باشی خانم نویسنده
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٤/٣١
٠
٠
عالی بودد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥