نگاه، گناه و دلی که توی اتوبوس جا ماند
روایتی از یک دختر مهربان و پسری ساده دل

نگاه، گناه و دلی که توی اتوبوس جا ماند

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

دختر دست‌هایش را به هم می‌مالید. تا کمی گرم‌تر شود. کلاهش را در آورده بود و کنارش گذاشته بود. یک کلاه کرم رنگ دست بافت همراه با استینچه‌های بافتنی همرنگ کلاه که تا روی دست آمده بود. نشسته بود صندلی اول و چسبیده بود به شیشه.

اتوبوس در ایستگاه متوقف شد. پسری کم سن و سال جلویش ایستاد. مسیر نگاهش اول معلوم نبود. لبخند معناداری میزد. کم کم نگاهش هم شکفته شد. میله‌ی اتوبوس را گرفته بود و چشم در چشمان دختر دوخته بود و می خندید.

دختر اول نگاه کرد و کمی بعد خندید. خنده‌اش مصنوعی می زد. ولی خندید. پسر پیاده شد و دختر با نگاهش ردی بر دل او انداخت! دنبالش کرد. پسر در ایستگاه ایستاد و این قدر به هم زل زدند تا اتوبوس شروع به حرکت کرد. از لابلای شیشه‌ی خیس و باران زده دختر دستش را به آرامی بالا اورد و  تکان نرمی به دستش داد.

اتوبوس دور می شد و پسر در دلش غوغا بر پا شده بود.

اتوبوس به ایستگاه دوم بعد از آن ایستگاه خاص رسیده بود ولی هنوز دختر لبخند از روی لبش جمع نشده بود. دست توی جیب جلوی کیفش کرد و یک کاغذ در اورد. کاغذ یکم تا خورده بود. تای کاغذ که باز شد یک شماره همراه خودنمایی می‌کرد. دختر لبخندش بازتر شد. نگاهی به شماره انداخت و آن را توی کیفش جا داد.

دخترک چشم قهوه‌ای با آن نگاه مهربان تا آخرین ایستگاه به دور دست‌های تاریک زل زده بود ولی خودش در همان ایستگاه خاص مانده بود.. و بارها و بارها پسرک در خیالش تکرار می‌شد و هر بار جور دیگری بود.. انگار نزدیک‌تر و جذاب‌تر...

پسر با ان نگاه ساده و شاید با شوق پیدا کردن اولین دوست دخترش؛ تا ایستگاه ها بعد همراه اتوبوس ماند.. راه می رفت به درخت ها نگاه می کرد و باران می خورد..ولی اتوبوس را رها نمی‌کرد.

کسی هم آنجا نشسته بود که از آن نگاه‌های اول متنفر بود. با خودش فکر می کرد گناه از همین نگاه و لبخند ساده شروع می‌شود! او دلش برای هر دوی آن‌ها سوخت. بیچاره دختر مهربان و پسر ساده دل...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mahboobeh
mahboobeh
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
خخخ واقعن :) جالب انگیزناک بود
نگارا
نگارا
٩٣/٠٩/١٤
١
٠
:صاااف.... واقعا نمیدونم چه نظری بدم... بحث گناه به کنار.. آخه پسری که اونجا شمارشو بده تو اتوبوس بعدی هم به یکی دیگه میده و دختری هم که شمارشو بگیره تو اتوبوس بعدی از یکی دیگه....
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
بنظرم نگاه خیلی ظریفی بود که شما با پایان زیبایی که داش خیلی خوب از پسش براومدین.. ممنونم
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
متن بسیارزیبای بودفقط من ازاین دوستی ها متنفرمممممممممممممممممممممممم متنفرررررررررررر
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
:)تازگیاخبر دوتا از بچه های عالی و مذهبی به گوشم رسیده که با همین شماره های ساده راهشونو گم کردن و لی همیشه باید اینو یاد اوری کنیم که همیشه طرف مقابل ساده دل یا واقعا مهربون نیست:(خدایا ما رو انی و کمتر از انی به حاله خودمون وامگذار:)ممنون از متن قشنگتون:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
سلام ... خوب بود و خوبتر از آن كه اجازه انتشار گرفته . موفق باشيد و متشكرم بابت مطلب قشنگتون
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
عجب!!! خخخخ موردای منشوری زیاد داشت..ولی درکل متن قشنگی بود...
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
دست نوشته صادقانه و تامل برانگیزی بود. برای چنین ارتباطاتی ابتدا باید دهها سال فرهنگ سازیِ بنیادی کرد تا همه از تمامِ زوایاش مطلع و آگاه باشن.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
هنوزم از این کارا میکنن مگه تو اتوبوسا؟ :))) امان از دست این بچه ها.تا بزرگ بشن اووووووووووووووووووه کلی کار داره
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
سلام: امیدوارم که درجامعه شاهد هیچ ناهنجاری و گناهی نباشیم.متشکرم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
تا گوساله گاو شود..... ان شالله خدا همه ی مارو به راه راست هدایت کنه (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨