یک چادر رنگ و رو رفته گلدار را کشیده روی سرش؛ و اضافه‌هایش را زیر بغلش جمع کرده است. خودش را می‌رساند به خانه با دیوارهای گلی و یک در آهنی رنگ و رو رفته سبز کم حال!

دمپایی‌های پلاستیکی  آبی‌اش را نگاهی می‌کند و سر و رویش را مثلا انداز ورانداز می‌کند و در را فشار می‌دهد؛ یک تکه آجر راهش را بسته؛ بیشتر هول می‌دهد و آجر را کنار می‌زند.

توی حیاط یک باغچه نسبتا بزرگ، نسبت به قد و قواره حیاط با یک حاشیه سیمانی دلبری می‌کند. یک حوض ذوزنقه‌ای هم جلوی شیر آب گذاشته شده که تا کمر پر از آب است. دیوارهای حیاط نمای سیمانی دارند. گوشه کنار سیمان‌ها نمناک‌اند و بعضی جاها ریخته‌اند. و بعضی جاها در آستانه ریختن هستند. ساختمان قدیمی است مثل آدم‌هایش! ولی روح دارد. نفس می‌کشد.

از پنجره داخل اتاق اولی را نگاهی می‌اندازد، سرش را می‌چسباند به شیشه و دستش را سایه‌بان می‌کند. نور اتاق کم است. چیزی دیده نمی‌شود. می‌رود سراغ طاقچه قدیمی و پرده را بالا می‌زند. سبد پلاستیکی سبز را بر می‌دارد که پر است از استکان‌های کوچک باریک و نعلبکی‌های گل قرمز و گود قدیمی!

اثاثیه مادر بزرگ است که به رحمت خدا رفته است. عمه می‌آید. سماور نفتی را روشن می‌کند و فیتیله را بالا می‌کشد و شعله زرد و آبی چراغ بالا می‌رود. پای حوض استکان‌ها شسته و در سینی چیده می‌شوند.

طبق قرار هر ماهه؛ چهار شنبه آخر هر ماه؛ روضه بر پا می‌شود! پدر بزرگ با همان کلاه سبز رنگ و شالش که دور کلاه پیچیده شده است. با همان یک چشمی که آن هم خوب نمی‌بیند. با همان جلیقه مشکی و پیراهن سفید! می‌نشیند جلوی پله خانه‌اش تا که زن‌ها داخل بیایند و روضه خان بیاید. قوری لعابی خانه پدر بزرگ روی سماور است. وسط روضه درست همان‌جا که می‌رسد به قصه  کربلا، چایی‌ها ریخته می‌شود. دخترک کوچکتر از آن است که سینی چایی را بگرداند.

چایی‌های خوشرنگ داخل سینی را دختر عمه‌ها که بزرگتر هستند می‌چرخانند و وظیفه قند بردن به عهده کوچکترهاست. دخترک به خیال خودش بهترین لباس‌هایش را پوشیده است و حسابی کیف می‌کند.

گاهی قند می‌گرداند اگر نوبتش شود و خواهرش و دختر عمه کوچک بگذارند. گاهی دم پایی‌ها را جفت می‌کند و گاهی می‌نشیند و روضه‌ها را گوش می‌کند و خوب گریه می‌کند. چادر گل گلی‌اش را می‌کشد توی صورتش و مثل این‌که انگار همه آن‌چه روضه خوان می‌خواند، می‌فهمد گریه می‌کند. گاهی هم ادای گریه را در می‌آورد.

آخر هم سلامی می‌دهند و دعایی می‌کنند. و گاهی هم خرمایی برای شادی روح مادر بزرگ پخش می‌شود.

چایی آخر روضه را هم پخش می‌کند، همان که همه فکر می‌کنند اگر به آن هم برسند به ثواب روضه رسیده‌اند.

چای می‌خورند و می‌روند.

دخترک با رویاهایش بزرگ می‌شود. می‌شود هم قد گل محمدی داخل حیاط پدر بزرگ بلکم بزرگ‌تر! درس می‌خواند . دیگر دم پایی پلاستیکی نمی‌پوشد. چادر گل گلی ندارد و با چادر رنگی‌هایش تا دم در هم نمی‌رود!

همه این‌ها می‌تواند باشند. می‌توان با دم پایی پلاستیکی و چادر کهنه گل گلی؛ تا هر جا که بگویی رفت ولی دیگر نمی‌شود دست پدربزرگ را با آن انگشترهای عقیق بزرگش گرفت.

نمی‌شود با پدر بزرگ راه رفت. یا حتی از زیر کارهای روضه‌اش در رفت. نمی‌شود پدر بزرگ را بوسید. نمی‌شود آب حوضش را خالی کرد یا شکستن استکان‌های روضه‌اش را پای دیگری انداخت. نمی‌شود گل‌های باغچه‌اش را خراب کرد و از درخت‌های توت جلوی خانه‌اش بالا رفت.

هم پدر بزرگ رفت، هم خانه‌اش جای خود را به یک دو طبقه داد. حتی بعد از پدر بزرگ درخت توت‌ها هم بی‌خداحافظی رهسپار شدند و دلشان نخواست سرشان به آسمان باشد وقتی دست‌های باغبان‌شان در زیر خاک است.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
خدا رحمت کنه پدربزرگم روو همه پدربزرگ ها و مادربزرگها و اسیران خاک رو. امسال سومین سالی هست که در بین ما نیستند. چه جالبه که این مطلب رو من حدود یک ماه پیش فرستادم ولی همزمان با سالگرد پدربزرگم روی سایت قرار گرفت. یاعلی
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
بودن بزرگترهای فامیل خیلی خوبه ،به نظرم پر از اتفاق خوبه برای همه ،اما رفتنشون باعث از بین رفتن خیلی از خاطرات میشه متاسفانه ،خاطراتی که دنیای کودکی ما رویا هامون تو اون شکل گرفته و بزرگ شده ....خدا همه رفتگان رو رحمت کنه :)
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
طلب آمرزش برای همه رفتگاننننننننن دارممممممممم ولی من حس داستانودرک نکردمممممممممم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
ان شالله خدا همه ی رفتگانتون رو بیامرزه.... روحشون شاد وقرین رحمت (^_^)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
خدا رحمتوشون کنه... کاش میشد اینها رو تا همیشه زنده نگه داشت... .
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
اشکم در آمد منو برد به روزهای بودنش من بیشتر از اینکه بابایی باشم بابابزرگی بودم...هنوزم مرکشو باور نکردم با گذشت اینهمه سال یک آدمهایی هستند که اینقدر بودنشون پر رنگه که هیچ وقت نبودنشونو نمیشه درک کرد..یا باهاش کنار آمد حتی...خدا همه را رحمت کنه
o_khorashadi
o_khorashadi
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
کاش ما همیشه بچه می ماندیم و بزرگترهایمان همیشه جوان !!!!
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
من که هیچکدوم از پدربزرگامو ندیدم و طعمشو نچشیدم فقط می دونم داشتن مردی از دوقبیله قبل تر از خودت خیلی باید خوب باشد ..خیلی
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
خدا رحمت کنه همه رفتگان رو. | خیلی قشنگ و دلنشین بود...
Vania
Vania
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
من هیچکدوم از پدربزرگامو ندیدم که! خدا همه رفتگان رو رحمت کنه.....اگه بود حتما خیلی منو دوست میداشت اصلا من دوست داشتنیم نمیشه دوستم نداشت.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥