من باز می‌خواهم دوم باشم!

من باز می‌خواهم دوم باشم!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

من خیلی وقت‌ها یک آدم دوم بودم. از کودکی‌هایم که یادم می‌آید این دوم بودن بیشتر توی چشم می‌زند! فرزند دوم بودن خودش ناخودگاه تو را به یک دوم بودن همیشگی دعوت می‌کند. خواهرم اول بود و همیشه مردم بی‌آن که بدانند یا بخواهند بین دو خواهر نسبتا همسن وسال یک کورس رقابت می‌گذارند! و بین آن‌ها هم آن که اول است محبوب‌تر است!

خواهرم شانس بیشتری داشت که توی چشم باشد. سفید پوست‌تر بود. چشم‌هایش درشت‌تر بود. زیباتر بود و حتی پر سر زبان‌تر بود. و شاید مهربان‌تر بود. احساس خودم نسبت به آن روزهای کودکی‌ام یک آدم دوم است که همیشه باید بار سرزنش‌های مربوط به این دوم بودن‌ها را تحمل کند و می‌کرد!

برای هیچ کدام از آدم‌های قدیمی آن روزهای گذشته؛ یک دختر کم حرف و شاید متفکر با ادا و اطوار ِزشت! ( بخوانید لوس) جذاب به نظر نمی‌رسید. از آن روزها، سال‌ها می‌گذرد و من بارها اول بودم. توی کلاس‌های مختلف و محفل‌های زیادی من اول بودم! توی دانشگاه؛ مدرسه و... تا برسد به کلاس‌های قلاب بافی و گل‌سازی و ... من درست در همان رتبه‌ای قرار می‌گرفتم که خیلی‌ها دل‌شان می‌خواست آن‌جا باشند تا از دوم بودن تا آخر بودن نجات پیدا کنند.

این حال‌های کنونی را می‌بخشم به تمام آن روزهای ماضی بعید! دلم از آن نوع دوم بودن‌ها می‌خواهد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
faride
faride
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
من نه خواهر دارم و نه فرزند دومم !یکم سخته درک این مطلب برام...
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
منم مثل فریده جونمممممممممممم واسه همینننن درکش نکردم....
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٩
١
٠
اووووف منکه همیشه از دوم بودنم مشعوفم (^_^) لوس بودم هیـــــچ، ناز داشتم چه همه :)) همه ی توجه بابام رو به خودم جلب میکردم :)) از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون هنوزم وقتی عمه هام بهم میگن جیگر، نیشم شل میشه :))))) همیشه از اینکه تو بچگیام عروسک خاله بازی خاله ام بودم خرسندم :)))))))) همیشه از اینکه عموم خوراکی هاشو دور از چشم بقیه با من قسمت میکرد، یه دنیا کیف میکردم :)))) همیشه از اینکه سر دعوا وکل کل با بچه ها همه طرف منه ناز نازی رو میگرفتن، رو ابرا بودم :)))) همه اینا به لطف خواهرم که زحمت اول شدن رو کشید، عاید من شده :) از این حیث خیلی ازش ممنونم :) از نظر من دوم بودن فقط در یه مورد جالب نبود؟! اونم اینه که گاهی مجبوری لباسای دست دوی خواهرتو بپوشی :/
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
به نظرم خواهر دوم بودن خیلی خوبه. این رو به عنوان کسی میگم که خواهر اول بوده و به مراتب مسئولیت های بیشتری داشته، مسؤلیت هایی که خواهر دوم هیچوقت تجربه نمیکنه:) خواهر من همیشه احساس رضایت میکنه از دوم بودنش
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
سلام:دراون شرایط نبودیم که درک کنیم.انشاءا... که همواره سلامت باشید.
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
خوش به حالتون.چه شما که دو نفرید چه کسی که یک نفره.ما که ماه شاألله ماه شاألله بابامون اینقدر بچه داشت که از هر طرف حساب می کنم نمی فهمم چندمی ام.اه ه ه ه ه ه ه ه خدا قربون کرمت چقدر به بابای ماه لطف داشتی.
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
ولی اول بودن از اول بودن نوه و فرزند اول شروع میشود تا شاگرد اول بودنهای دوران مدرسه تا اول بودن در هرجایی و این اول بودن میشه عادت زندگیت وقتی اول نباشی خیلی دردت میاد حتی اگه خیلی کوچیک باشه برای همین الان که نگاه میکنم میبینم کاش همیشه دوم میبودم تا اول بودن نشه عادتم و منشم و وقتی دومم حس کنم باید برم بمیرم و دوم برایم هیچ فرقی با اخر نکند دوم بودن خیلی بهتر از اول بودن و کانون توجهات بودنه!
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
آفرین به شما
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
صد آفرین بر شَـما (خخخ) :)) :دی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
بسیار زیبا بود... منظور نویسنده صرفا خواهرِ دوم بودن نیست. منظورشون نگاهِ محیط به ایشونه... که بسیار عالی هم منتقل کردند.....موفق باشید.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٩/٠١
٠
٠
کلا شما انرژی مثبتین.مرسییییییییییییییی
maede
maede
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
من که آخرم!
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
من حال و هواتون رو میتون درک کنم البته من خودم بچه اولم و یک خواهر دارم ...اونم همیشه اینطور فکر میکرد البته بعضی اوقات هم حق داشت اما تو خیلی از کارها و موقعیتها خیلی بهتر ازمن بود به طوریکه گاهی من دوست داشتم دوم باشم ......:)موفق باشید
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
کاری نداریم که زیبا نوشته بودید // ولی خوبی هایی داره هابه یه دید نگاه نکنید هیچوقت :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
اول بدون خیلی هم خوب نیست! با برادرام مراسم پرفیض بزن بزن داشتیم از آخرش هم مقصر من شناخته میشدم :/ وضعیتی داشتیم ما! کسی هم که قبل من نبود به خاطر همین هم مورد عنایت پدر و مارد قرار می گرفتم! (ولی خب باز بعدش از خجالت برادرام در میمدم :خخخخخ) یاد بچگی ها بخیر...
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/٠١
٠
٠
بچه شری بودین آ .بح بح :دی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨