اندر حکایت ابوجارچی و مریدان یخ زده

اندر حکایت ابوجارچی و مریدان یخ زده

نویسنده : مجتبی آستانه

نیاورده‌اند که شبی ابوجارچی ابن جیم خراسانی سخت در مکاشفه بود. ساعاتی بس طولانی منتظر ماند ولی چون خبری ازمریدان نشد. سرانجام خسته شد و از حالت مکاشفه بیرون آمد و غضبناک در پی مریدان از خانه بیرون شد.

چون به سرای مریدان وارد گشت، بدید جملگی یخ زده‌اند! در شگفت شد که چه مصیبتی بر این بخت برگشتگان رفته است که ناگاه چشمانش به هفته نامه جیم افتاد که جلوی تک‌تک مریدان بود! از سر درون با خبر شد که ای دل غافل باز جارچی النساء دست به قلم شده‌اند و از خنکی نوشته آنان جمله مریدان یخ زده‌اند.

پس فی الفور تبلت‌های مریدان را برداشته و آرشیو هفته نامه جیم را سرچ بکرد و نوشته جارآقا را در مقابل چشمان مریدان قرار داد. مریدان با خواندن متن تکراری جارآقا قهقه‌ها بزدند و یخ‌هاشان بشکست و از کرامت پیرنا جامه بدریدند و جیم‌ها را آتش زدند تا در سرمای زمستانیِ پاییز گرمشان شود و این بود از کرامات پیرنا که به خاطر حسادت جارچی النساء اسناد تاریخی‌اش سوزانده شده است .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٢
١
٠
هه هه هه هه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/)))))))))))))))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٢
١
٠
احساسم میگه یک پاتک در راهه ;)
PESTEH
PESTEH
٩٣/٠٨/٢٢
١
٠
عجب کرامتیییییییییی . من که مریدش شدم !!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٢
١
٠
واژگونیِ جالبی بود! اما یک کم غیر منصفانه. موفق باشید.
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٨/٢٢
٠
٠
ممنون . خودم هم بعد از نوشتنش کمی احساس عذاب وجدان می کنم !
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٨/٢٢
١
٠
به قول یک دوست اوووووون ظرف اسید رو بیارین.
غ-مریم
غ-مریم
٩٣/٠٨/٢٢
١
٠
خخخخخخخخخخخخ اي بابا همي ما جارچي نسا كه به كار كسي كار نداريم برچي شما همش به كار ماها كار دارين ؟ميخواين ما رو از نون خوردن بندازين بعد بشينين جار آقا بخونين كه بنده خداها خودشونم نميدونن چي نوشتن؟!هاع همينو ميخواين؟:))))))))) حالا اينا كه گفتم پيش خودمون بمونه به آقا فروزان نگي من ماه ديگه خيلي قسط دارم
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٨/٢٢
٠
٠
:))) من واقعا شرمنده ام !
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
١
٠
آقای فروزان نیا کجا هستیدددددددد؟ من میخوام یه چیزی به شما بگم! خیلی فوریه! لطفا بمن زنگ بزنید! مدیونید اگر فکر کنید درباره این خانمه!
faranak
faranak
٩٣/٠٨/٢٢
١
٠
:)) به قول یکی، خیلی زیبا بود، مخصوصا نیاورده اند! قلمت مستدام ;)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٢٣
١
٠
^_^
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٢٣
١
٠
خخخ باحال بود
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٤
١
٠
سلام: ممنون.خدا یارتان باد.
PDrAM
PDrAM
٩٣/٠٨/٢٥
١
٠
درود....تجربه می گوید سربه سر جارچی انساء نباید بگذاریم...خخخخ
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
سلام ، ممنون
a_bameri
a_bameri
٩٣/٠٨/٣٠
١
٠
حکایتی بود بس پر معنا و زیبا
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
خیلی ممنون ، نظر لطفتونه :)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات