صدام آدم شد؛ تو نشدی!
خاطرات روستا...

صدام آدم شد؛ تو نشدی!

نویسنده : r_roshnavand

كلاس دوم ابتدايي بودم روز اول سال تحصيلي جديد كيف به دست با كلي ذوق روانه مدرسه شدم. كيف نو، لباس نو و كلاس نو باعث شده بود كه پاهايم به زمين نرسيده خودم را از پشت موتورسيكلت بیاندازم پايين و بدو به سمت در ورودي مدرسه رفتم. مدير مدرسه جلوي در حياط ايستاده بود و يكي یكي موهاي سر بچه‌ها را نگاه مي‌كرد كه بيشتر از شماره چهار نباشد.

نمي‌دانم چه اسراري داشت يك ماه قبل هنگام ثبت نام، تا موهاي‌مان را با ماشين چهار نزديم اسم‌هاي‌مان را وارد دفتر مدرسه نكرد، حالا هم مثل شمر دم در ايستاده بود تا كسي از دستش در نرفته باشد. تا چشمم به آقاي مدير افتاد راهم را كج كردم تا از ورودي مخصوص خودم كه در واقع همان پشت بام همسايه بود بروم. هنوز چند قدمي نرفته بودم كه يك نفر بازويم را از پشت گرفت، برگشتم آقاي مدير با نيش باز پشتم سرم ايستاده بود، ظاهرا از اين‌كه توانسته بود غافلگيرم نمايد كلي سر ذوق آمده بود. همانطور كه بازويم را گرفته بود گفت: آقا رضا كجا به سلامتي در مدرسه اين طرفه.

واقعا غافلگير شده بودم، هولكي سلامي كردم و گفتم: ميرفتم دنبال عيسي.

گفت: لازم نكرده، عيسي مثل تو خوابوك نيست.

موهايم را روز قبل با شماره مخصوص ايشان -چهار بي‌شانه- زده بودم. دو تومان اضافي هم داده بودم دورش را با تيغ خط گرفته بود. و خيالم راحت بود كه با يك پس گردني مشكل مو ندارم. عمده مشكلم سر كيفم بود. سر آشنايی فاميلي كه با آقاي مدير داشتم من برايش حرصي بيش نبودم، هر وقت صحبت درس خواندن مي‌شد مي‌گفت: ما با نفت چراغ درس خوانديم و آقا (منظورش من بودم) زير لامپ 100 مشقاش رو نمي‌نويسد و طلب مهتابي مي‌كند. لج بازي من با آقاي مدير سر همين زخم زبان‌هاي ايشان بالا گرفت. كافي بود يك چيزي را ممنوع مي‌كرد فردايش تا انجامش نمي‌دادم ول كن نبودم.

آن سال اين‌قدر اسرار كردم كه برايم كيف چمداني گرفتند (طرح اوليه كيف سامسونت‌هاي امروزي). هر لحظه منتظر بودم آقاي مدير به كيفم گير بدهد. در كمال نا باوريم اصلا به كيفم توجهي نشان نداد و گفت: بچه حاجي آوردن ساعت به مدرسه براي بچه‌ها ممنوع است.

اين ساعت هم مثل اين‌كه خيلي روي دلش سنگيني مي‌كرده. با آن سن و سال در واقع دوتا ساعت داشتم، يكي ساعت ديجيتالي كه خواهرم از مكه برايم هديه آورده بود و ساعت عقربه‌اي كه آن را هم براي پدرم آورده بودند را من برداشته بودم، و هميشه آن را مي‌بستم . از گيري كه داد ته دلم خوشحال شدم و از اين كه حواسش پرت شده بود و كيفم را نديده بود كلي هم حال كردم. خواستم برگردم تا ساعت را بگذارم خانه. كه گفت: كجا بچه، راننده‌ات كه رفت الان بري ظهر برمي‌گردي. ساعت رو درش بيار بده من.

ساعت را از دستم باز كردم و دادمش به آقاي مدير. ساعت را از من گرفت و گذاشت داخل جيب كت گشادي كه فكر كنم 10 سالي بود به به تن مي‌كرد و گفت: از اين به بعد هر روز مياي دفتر تحويلش مي‌دي. واي بحالت اگر يك روز نياريش.

گفتم: آقا معلم از اين به بعد اصلا نميارمش.

خنده‌اي كرد گفت: تو يك نفر كه خيلي راست مي‌گي. فقط به خودم تحويل مي‌دي، فهميدي.

- چشم آقا يكي ديگر هم دارم خارجي نوشته نمي‌فهمم، مي‌خواي اون رو هم بيارم تحويل بدم.

نگاهي چپ چپ به من كرد گفت: هر وقت اون رو ياد گرفتي مي‌توني بياريش مدرسه. برو گمشو!

تنها راهي كه مي‌توانستم با خودم ساعت به مدرسه ببرم يادگرفتن ساعت ديجيتالي بود. كه براي يك بچه كلاس دومي روستايي كه تا آن موقع حروف لاتين برايش شكل و شمايلي بيشتر نبود، ياد گرفتن ساعت ديجيتالي محال بنظر مي‌رسيد. به خصوص من كه از ساعت عقربه‌اي فقط ساعت‌ها را ياد داشتم و هر وقت مي‌پرسيدند مي‌گفتم يك رب رد شده، يا يك ربع مانده است، نيم هم كه مشخص بود. دقيقه، مقيقه هم حاليم نبود.

آن زمان مدارس ما دو شيفته بود. خوشبختانه شيفت بعد از ظهر را تعطيل كردند و من مستقيم رفتم سر وقت پسر همسايه كه كلاس سوم دبيرستان بود. او هم به شرط اين‌كه جمعه دوچرخه‌ام را بدهم برود روستاي مادربزرگش، قبول كرد كه يادم بدهد.

نيمه‌هاي شب با كلي ذوق از اين‌كه ساعت را ياد گرفتم ساعت ديجيتال را به دستم بستم و ساعت عقربه‌اي را برداشتم دادم به پدرم و گفتم اين فاميل شما دق نكند خوب است. صبح به ساعتم گير داد كه نبايد ساعت ببندي.

پدرم خنده‌اي كرد گفت اين ساعت براي من سنگين است و عقربه‌هاي آن كوچك، نمي‌توانم درست ببينم، محمد برايم ساعتي خريده اين رو از طرف من بده به آقاي محمدي.

پدرم هميشه آقاي مدير را به فاميليش مي‌گفت و خيلي هم با همديگر ميانه خوبي داشتند ولي من يكي نمي‌خواستم سر به تنش باشد.

صبح روز بعد ساعت ديجيتال را به دستم بستم و با دوچرخه رفتم مدرسه. آقاي مدير داخل دفتر بود. سلام كردم و رفتم جلويش ايستادم. ساعت را از جيبم در آوردم و گذاشتم روي ميز. نگاهي به ساعت كرد و گفت: اون يكي كو.

گفتم : آقا مدير ديروز ياد گرفتم خودتان گفتيد ياد بگيري مشكلي نيست.

نگاهي كرد گفت: اگر درس‌هات رو هم اينطور ياد مي‌گرفتي خيلي راحت ميتونستي جهشي بخوني. برو گم شو ولي حق نداري سر كلاس به بچه‌ها بگي ساعت چنده. و همانطور با عصبانيت ادامه داد حالا براي چي اين رو آوردي.

گفتم: اصل اين ساعت از بابام بود كه ديشب گفت بهم به شما، مثل اينكه محمد يك ساعت عقربه درشت براش خريده.

نگاهي به من كرد و گفت: رضا واي به حالت اگر چرندي به بابات گفته باشي.

دستم را داخل جيبم كردم و بقيه بند فلزي ساعت را هم روي ميز گذاشتم. اجازه خواستم كه بروم.

نگاهي كرد و گفت: بچه پر رو تو به كي رفتي نمي‌دونم.

آقاي مدير دو سال بعد اسير شد، چند سالي در اسارت عراقي‌ها بود. وقتي آزادگان برگشتند من براي احوال پرسي جلويش رفتم، محكم بغلم كرد و شروع كرد به گريه كردن. او گريه مي‌كرد و من مي‌خنديدم. احتمالا از تكان‌هاي بدنم فكر مي‌كرد دارم گريه مي‌كنم. وقتي به خود آمد تازه فهميد كه من داشتم مي‌خنديدم، همانطور كه دستش روي شانه‌ام بود گفت: بچه پر رو هنوز آدم نشدي، صدام آدم شد تو نشدي.

چند شب بعد با پدرم به ديدن آقاي مدير رفتيم، تعريف كرد كه ساعت را به يك عراقي رشوه داده كه بقول خودش شهيدش نكند.

با شنيدن اين جمله خنده‌ام گرفت. پرسيد: چي شده؟ جرات نكردم چيزي بگويم. ولي خودش گفت: كاش شهيد مي‌شدي. 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٢٥
١
٠
یادش بخیر چ دورانی بود//ماکه نبودیم خوشبحال شما:دی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... سپاس /// واقعا خاطره برانگيز بود
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٥
١
٠
سلام:خیلی جالب بود.یاد خاطرات ابتدائی افتادم.خیلی خیلی متشکرم.همیشه سرحال و سلامت وشادمان باشید.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... متشكرم . بزرگواريد و منت نهاديد
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٢٥
١
٠
چه مدیر خوش اخلاقی داشتید :)) | خاطره جالبی بود مخصوصا آخرش
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... اگر شهيد مي شد بهتر بود
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٥
١
٠
لذت بردم آقا رضا. عجب خاطره نگاری بی کم و کاست و بی نقصی بود. خیلی لذت بردم. (میمونه یک نکته خیلی خیلی کوچیک توی پاراگرافِ دوم؛ که فدای سرت، که در ازای این همه کلماتِ قشنگ و نگارشِ زیبا، به فدای یک تارِ موت رفیق.) واقعا زیبا بود و صادقانه و دلنشین.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... متشكرم و خوشحالم از اينكه توانسته توجه شما را جلب نمايد /// مواردي كه هست بفرماييد با تمام وجود منتظرم /// ضمنا كربلا فرمايشي داريد بفرماييد
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
پاراگراف دوم و ششم!!!!/متن روان و خوبی بود.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... متشكرم خانم قاسمي
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
جواب معما کلمه "اصرار" بود که اشتباه تایپی پیدا کرده ظاهرا. :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
اونقدر متن زیبا بود که دلم نیومد بگم، ولی خانوم قاسمی باز هم ضد حمله زدند! عالی بود آقا رضا. دستت طلا.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
آقای شمشیری! من و ضدحمله؟! خخخخخ/ خب طاقت ندارم مثل شما!! چیکار کنم خب؟ :)))/قبول دارم متن خوب و ارزشمندیه.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
سلام... در مورد املا بايد بگويم اگر مطلبي منتشر شد و نام من زير ان بود و اشتباه املايي نداشت احتمال اينكه از من نباشد زياد است /// از شنبه من كربلا هستم فردا صبح ميرويم نجف ///
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
شما هم بچگیاتون اعجوبه ای بودینا آقای پدر
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... اين تسبيح منو كي برداشته؟
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
دست منه. انداختم گردنم :)))
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
خاطره خودتون بوددددددددددددد
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... بله خاطرات خودم هستند
هاشم
هاشم
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
خیلی جالب بود. نمیدونستم کادو دادن ساعت میتونه اینقدر حیاتی باشه
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... از ديد پدرم كادو بود از طرف من رشوه
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
اینکه به ذکر جزییات ریز می پردازید خیلی خوبه و می تونه جزء محسنات اینگونه نوشته ها محسوب بشه اما در صورتی که باعث پرت افتادن از محور اصلی داستان و پایان بندی صحیح نشه .
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... متشكرم از اينكه خوانديد و نظر داديد/ لطفا هرجا كه احساس ميكنيد از متن خارج شده بفرماييد من هم قول ميدهم دو ركت نماز به نيابت از شما در نزديكي حرم امام حسين ع بجا اورم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
نه قصد خرده گیری نداشتم صرفا جهت یادآوری بود. سپاس.// کربلا مشرف میشید انشاالله؟ به سلامتی. ما رو هم یاد کنید و التماس دعا خصوصا جلوی حرم امام حسین عزیزم.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
سلام
بابت «و التماس دعا خصوصا جلوی حرم امام حسین عزیزم.» انجام وظیفه شد.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
جاللللللللللب بود
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... بسيار بسيار متشكرم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
:)))))))) منو یاد عموم انداختین :))))) دمتون گرم (^_^)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ... خدا را شكر
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
قربون محبتت رفیق. ایشالا به سلامتی بری برگردی.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٧
١
٠
واییییییییییییی خوش به حالتوننننننننن واقعاسعادته تواین ایامممممممممممممممم .
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
سلام ... متشكرم اينجا واقعا همه چيز عالي است انشاالله به زودي قسمت شما شود
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٢
١
٠
سلام. لطف کردید. ممنون از شما.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
سلام
سپاس
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨