کلاه... /داستان کوتاه

کلاه... /داستان کوتاه

نویسنده : Banooo_A

صدای آهنگ رادیو بدجوری عذابش می‌داد ...

- آقا میشه کمش کنی؟

- دادا اول صبی گیر دادیا، داریم گوش می‌دیدم دیگه ...

رویش را برگرداند و بیرون را نگاه کرد. گرم بود و کلاهش اذیتش می‌کرد. یه دستش را به کلاهش گرفت و دست دیگرش را به زحمت یک جوری که کلاهش جابه‌جا نشود برد زیر و سرش را خاراند. راننده داشت توی آینه نگاهش می‌کرد. با نگاهی حاکی از تعجب پرسید: دادا فضولی نباشه‌ها ولی توی این گرما که آدم مخش می‌سوزه شوما چرا کلاه سرت کردی؟

راننده تاکسی از توی آینه بهش نگاه می‌کرد و منتظر جواب بود ...

- مجبورم!

راننده اول جا خورد ولی ادامه داد: والا دادا ما فک کردیم باز مدی چیزیه. ما که از کار شوما جوونا سر در نمیاریم ..

فهمیده بود مسافر سرحالی گیرش نکرده، برای همین پوفی کرد و به جلو خیره شد. او هم کمی کلاهش را جابجا کرد و سرش را به شیشه چسباند. سعی کرد نگاهش را به بیرون زوم کند ولی هرکاری می‌کرد نمی‌توانست عکس خودش را در شیشه نبیند. هنوز ابروهایش نریخته بود ولی سرش نصفه نیمه مو نداشت. خودش موهایش را از ته زده بود. اصلا نمی‌خواست کلاه سرش بگذارد ولی مجبور بود. نمی‌خواست پشت سرش حرف بزنند.

راننده ایستاد ...

- داداش از این جلوتر برم، دیگه مسافر به پستم نمیخوره ...

- اقا چه حرفیه ؟! در دانشگاه که کلی مسافر هست!

- شرمنده دادا ولی من مسیرم دیگه نمی‌خوره.

با خودش فکر کرد مثلا تاکسی گرفته بود که با اتوبوس نرود حالا باید کلی پیاده روی می‌کرد. به کفش‌هایش نگاهی انداخت. صبح به اصرار مامانش کفش‌های ورنی نوک تیزش را پوشیده بود. آخر مامانش می‌گفت به کلاهش خیلی می‌آید. ولی خب کی با این‌ها می‌توانست پیاده روی کند...

- دادا چرا فکر میکنی؟! حساب کن بریم به کار و زندگیمون برسیم!

یک تراول داد به راننده،

- خورد نداری

- نه شرمنده!

راننده عصبی درِ داشبورد را باز کرد و چند تا اسکناس در آورد و شمرد ولی کافی نبود. شروع کرد به گشتن جیب‌هایش و در عین حال غر می‌زد. بالاخره پولش را داد و با سرعت از او دور شد. لبخند کوچکی زد و به ساعتش نگاه کرد. هنوز نیم ساعت به کلاسش مانده بود. با عجله راه می‌رفت تا دیر نرسد. از در دانشگاه تا دانشکده‌شان حداقل نیم ساعت راه بود. الان که چند خیابان پایین‌تر هم پیاده شده بود و باید تقریبا تمام مسیر را می‌دوید...

با عجله از پله‌های دانشکده بالا می‌رفت، توی راه دو، سه نفری را دید که وقتی چشم‌شان بهش می‌افتاد پچ پچ می‌کردند ولی او توجهی نکرد. یعنی نمی‌خواست توجه کند. در کلاس رسیده بود، صدای نفس‌هایش در سالن می‌پیچید، با دست‌فای یخ کرده دستگیره را پیچوند. صحنه‌ای را که می‌دید باور نمی‌کرد. حلقه‌های اشک دیگر به او امان ندادند و روی گونه‌هایش سر می‌خوردند. زانوهایش دیگر توان نداشت. فقط زمزمه کرد: موهاتون؟

دوست‌هایش آمدند و زیر بغلش را گرفتن و بلندش کردند. یکی از بچه‌ها آروم زیر گوشش گفت: می‌خواستیم همه مثل تو باشیم ... خیلی بهت میاد ...

آخر کلاس صدای خنده‌اش در سالن طنین انداخته بود و توی کلاس فقط یک کلاه بود که روی دسته صندلی جا مانده بود ...

پایان

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٨
١
٠
ساختارِ تعلیقیِ داستان درست بنا شده بود. همه چیز سرجای خودش قرار داشت. ممنونم خانوم امینی. باز هم بنویسید. قلم زیبایی دارید.
maede
maede
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
ببخشید ساختار تعلیقی یعنی چی؟
a_a
a_a
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
ممنون از لطفتون و دلگرمیتون
maede
maede
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
فضای داستانو خوب توصیف کرده بودی.مخصوصن این آخرش که کلاه موند...
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
منم یک دوست داشتم سرطان داشت همه باهم کاربالاروانجام دادیم خیلی خوشحال شد.........روحش شادددددددددددد
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
ممنونم مائده جان هرچند که یه بار این داستان رو شنیده بودم..ولی جالب توصیف کرده بودی.ممنونم
maede
maede
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
مائده؟! با منی؟! :))))))
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/٢١
٠
٠
بلی با شما هستم...خود خود شما
maede
maede
٩٣/٠٨/٢١
٠
٠
من که این داستانو ننوشتم!!!چرا تو و مینا گفتین مائده؟؟!!
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
عه باز اشتباه شد.بی دقتی کردم.البته میخواستم دقت شما ها رو بسنجم
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
چ زیبا بود//خدا همه مریضارو شفا بده:)
mina_h
mina_h
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
خیلی قشنگ بود ممنون مائده جون
PDrAM
PDrAM
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
سلام داستان بسیار زیبایی و تاثیر گذاری بود...قلمتان مستدام :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
ساختار(اسکلت، چهارچوب) در داستان نویسی به دو بخشِ اصلی تقسیم میشه: 1/ساختارِ محتوایی 2/ساختارِ فرمی. تعلیق یکی از زیر شاخه های ساختارِ محتوایی محسوب میشه. یعنی دقیقا جملات و ریتمِ معنایی رو طوری پیش ببریم که خرده خرده(قطره چکانی) اطلاعات به مخاطب منتقل بشه؛ ضمن اینکه در کنارِ این کم کم منتقل کردن نقطه عطف و نقطه اوج رو طوری طراحی کنیم که غافلگیرانه باشه و بر خلافِ پیش بینیِ مخاطب. شما به زیبایی هرچه تمام تر تا دو خطِ آخر داستان رو نرمال و خطی پیش بردید و در اون دو خطِ نهایی و سرنوشت ساز، چرخش جسورانه ای داشتید و حسِ همذات پنداریِ همکلاسی هارو به قهرمانِ داستان نشون دادید. نمونه های واضح تر و قوی ترِ این مساله تعلیق در ژانر پلیسی، جنایی براحتی قابل مطالعه و تحلیله. البته مبحث تعلیق بسیار گسترده و مفصله. جالب نبود اینجا پرحرفی میکردم. اگر نیاز به توضیح بیشتری دارید و کمکی بهتون میکنه، ایمیل بزنم. البته فکر میکنم شما خیلی خوب میشناسید ساختارها رو . بعید میدونم نیاز به توضیح بیشتری داشته باشید. این داستانِ شما؛ واقعا بی نقص و روان و خوش فرم بود. مرسی.
maede
maede
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
که اینطور...مهم اینه بلد باشیم طوری بنویسیم که این نکات رعایت بشه.ممنون
Paeez
Paeez
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
خیلی خوب بود ، یاد کار اون معلم مهابادی و فراگیر شدنش افتادم !داستان خیلی خوب چیده شده بود فقط گمونم داستان ریزش موها به علت مراحل درمانی زود لو رفت یه خرده..مرسی از قلم خوبتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣