این ناسایِ لعنتی!

این ناسایِ لعنتی!

نویسنده : m_ehyaei

آقا این ناسا به تنهایی دارد تمام محاسبات ما را به هم می‌ریزد! خیرِ سرشان قبلا می‌خواستیم مثال از دقت بزنیم آخرش ناسا بود دیگر و من امروز در دومین اشتباه فاحش ناسا در سه روز گذشته، از همین جزیره اعلام می‌کنم که در این دنیا همه چیز به طرز بی‌شرمانه‌ای فازیِ :) حتی خودِ من! منم فازیم :| و یه چیز دیگر هم این‌که من منتظر سومیش هستم تو همین هفته! نه این‌که مشکل داشته باشم نه ... اتفاقا ناسا یکی از آن جاهایی بود که من خیلی خیلی دوستش می‌داشتم ولی اعتمادم حسابی خدشه دار شده! خدشه که چه عرض کنم یه کم عمق جراحت زیادِ به خدشه نمی‌خوره دیگر :| 

ولی این مثل شاه بیت در ذهنم است که «تا سه نشه بازی نشه...» عمرا اگر اعتقاد داشته باشم محاسبات جهانی مثلِ بازی است!

یه چیزِ دیگر؛ من یک خبطی کردم پارسال با یک دختر کوچولو رفتم نمایشگاه کتاب! حالا بماند که هیچی عاید خودم نشد ولی یک غرفه وسط مجموعه سالن‌ها بود که شرکت ‌«گرند سنتر» تبلیغات می‌کرد و قرعه کشی! هی این بچه گفت این چیه؟! چرا همه از اینا دستشونه؟! چرا چند تا چند تا می‌گیرند؟! خوب ما هم بریم بگیریم به ما هم جایزه میدن

منِ ساده مهربان هم گفتم خوب بیا بریم عزیز ... باز عرض کنم خیرِ سرشان دو تا برگه دادند که من به اسم دو تا مان پر کردم، فقط شماره ملی و تلفن هم می‌خواست هر دوش را به اسمِ من زدیم. این ته برگه‌هایش را هم این بچه داد دستِ من! من هم یک جا گم و گورش کردم! تا این‌که امسال همین یک ماه پیش قاطی یک سری برگه باطله به چشمم خورد ... هر دو تا را از وسط به دو قسمت نامساوی تقسیم کردم و انداختم در بازیافتی‌ها ! (اگر کیف پاره کردن کاغذ را در نظر نگیریم، نمی‌دانم دقیقا چه بیماری است  که باعث می‌شود کاغذ باطله‌ها را اول به قطعات مختلف و نامساوی تقسیم‌بندی کنم بعد بیاندازم دور!) بماند ... دو هفته بعد از یک ماهِ پیش، یعنی همین دو هفته پیش یک پیام برایم آمد با این مضمون که «سهام گرند سنتر شما را ؟؟؟؟؟؟؟ تومان خریداریم» به جانِ خودِ گرند سنتر تعداد رقمش همین است به تومان هم هست! انتهای پیام هم یک فامیل با شماره همراه نوشته شده بود! خنده‌ام گرفت، می‌خواستم بزنم شرمنده دیگه فروختم به بازیافتی، دیر گفتین :)

حالا ... امروز دقیقا قبل از سقوط دومین سفینه ناسا (خدا بگویم چه کارشان کند که می‌زنند روحیه و خلاقیت و همه محاسبات آدم را توی سه ثانیه نابود می‌کنند!) باز همین پیام با همان مبلغ اما با یک شماره همراه دیگر و فامیل دیگر برایم آمد! الان دارم به این فکر می‌کنم زنگ بزنم به هر دو بگویم دوستان می‌دونین چیه اصلا سهام دارم نمی‌خوام بفروشم، می‌خوام بزارم بره بالا! لطفا اصرار نکنید!

===============

پی نوشت: این عکس رویای ناسایی من بود :| آسمون، دریا، جزیره، فانوس دریایی، قایق (البته دیدن بعضیاش یه کم چشم بصیرت و تخیل می‌خواهد!) یک چیز دیگر هم هست که باید بگویم و آن این است که  «می‌دونین اصلش من سهامِ ناسا رو هم دارم ولی این یکی رو قصد دارم همین الان بفروشم! کسی نیست بخواد؟! قیمت پایه پیشنهادیش هم زیاد بالا نیست چون سهامش هم مثل سفینه و موشکش طی همین دو سه روز با مغز اومد پایین»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٨
١
٠
دست نوشته ای جذاب و زیبا. لذت بردم. موفق باشید.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/١٨
٠
٠
خوبببببببببببببببببببببب
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/١٨
١
٠
خوبببببببببببببببببببببب
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١٨
١
٠
ناسا با این چیزا مخدوش نمیشه
m_ehyaie
m_ehyaie
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
اولشه عزیز . مراحلش همین طوریه اول ناباوری ، بعد کم کم سومی هم که چیز شد دیگه تازه وارد فازهای بعدی میشه انسان !
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
حالا ما خیلی صنایع فضایی درست درمونی داریم که شما از ناسا دارین ناراحت میشین مثلا!؟!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١٨
٠
٠
هاع؟؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/١٨
١
٠
منکه آندرستند نشدم....ولی دست شما مرسی :)
m_ehyaie
m_ehyaie
٩٣/٠٨/١٩
٠
٠
اینکه متن بکاملا ه زبان گفتاری رو تبدیل کنند به زبان نوشتاری گفتاری اونم اینطور درهم دقیقا به چه منظوره ؟!
Paeez
Paeez
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
اینجا یک رسمی هست مبنی بر اصول نوشتن ؛شاید زبان وبلاگی عامیانه شما اینجا از این لحاظ تغییر کنه :)اوایل شاید واستون هضمش سخت باشه اما کم کم کمک خوبی که این طرز نوشتن به قلمتون میده رو دوست دارید:)پیشنهاد می کنم بخش آشنایی با سایت اون بالا رو مطالعه کنید:)لذت بردیم از خوندن مطلبتون
Paeez
Paeez
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
سهام ناسـا رو هم بدین بازیافتی ببره =)خوبه؟
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات