چند داستان کوتاهِ کوتاه با عطر محرم

چند داستان کوتاهِ کوتاه با عطر محرم

نویسنده : سایت جیم

* نوبت عشق و حال *

یک صف طولانی بسته بودیم تا نوبت‌مان بشود. نوبت من رسید. آب حسابی گرم بود. آرام دستم را در آب گرم کردم و گرما زیر پوستم دوید.

پشت سری‌ام آرام زد روی شانه‌ام و ‌گفت: داداش بسه دیگه؛ خسته نشدی؟! نوبت ما نرسید؟

سرم را بر‌گرداندم و ‌گفتم: باشه عزیزم؛ من که تازه اومدم.

دل نداشتم از آن حال خوب و جمعیت باحال دل بکنم.

در حال خودم بودم که یکی از آن منتظرهای داخل صف داد زد: آقا همه ثوابا رو برای خودتون جمع نکنین. ما هم می‌خوایم ظرف شور هیئت حضرت عباس باشیم.

اسکاج را با لبخند دادم دست نفر بعدی.

(ایمان فروزان‌نیا)

 

* این حسین کیست؟! * 

صدای طبل و سنج همه محله را پرکرده است، جمعیت زیادی این‌جا جمع شدند، پسر بچه‌های هفت، هشت ساله پیشانی بندهای سبز و قرمز بستند و پیشاهنگ دسته حرکت می‌کنند. مو سفیدها و بقیه عاشق‌های حسین هم به ردیف توی یک صفِ منظم و با قدم‌هایی هماهنگ ادامه می‌دهند. مردم زیادی این‌ها را همراهی می‌کنن و حتی موتور سوارها و ماشین‌ها به احترام‌شان بوق نمی‌زنند و صبر می‌کنند تا راه باز شود. آقای محمودی از مغازه‌اش یک عالمه کیک و آبمیوه آورده و بین این‌ها پخش می‌کند؛ بی منت. مرتضی پسر معصومه خانمِ خدا بیامرز یک سینی بزرگ چسبانده تختِ سینه‌اش و شیر کاکائو بفرما می‌زند به خلق الله. آن هم مدیر ساختمان ماست که همیشه بوی ادوکلنش تا چند قدم پشت سرش حس می‌شد و مثل عصا قورت داده‌ها راه می‌رفت، حالا رفته آن جلو میکروفن را دستش گرفته و «این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...» می‌خواند؛ بی اطوار.

این‌جا از پچ پچ‌های درِ گوشی خبری نیست، کی مبلش را عوض کرده، کی رفته قشم با تور، کی سرویس چوب جدید خریده؛ برای هیچکس مهم نیست. این‌جا مشهد است، محله ما، یک مشت نمونه خروار. امروز این‌جا هیچکسی کت و شلوار فلان مارک و کفش فلان کمپانی معروف و بدلیجات بهمان جواهرسازی مشهور تنش نیست. این‌جا همه سِت پوشیدند، ستِ مشکی. دل‌های‌شان یکدستِ یکدست است و همه از یک چیز حرف می‌زنن...

واقعا این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟

(کامران شمشیری)

 

*  بُز خَر... *

دور ماشینش چرخیدم و یک نگاهی انداختم. گفتم: کاپوت رو بده بالا. داخل موتور هم تمیز بود.

گفتم: چه عجله‌ای داری حالا؟ این عروسک رو الان ارزان می‌خرن. 

گفت: شما بز خرت رو انجام بده...

گفتم: بذار دو ماه دیگه بفروش.

کمی آشفته شد، گفت: داداش من؛ گفتم که، پول لازمم...

گفتم: چرا ناراحت می‌شی؟! برای خودت می‌گم، چه کاریه که وقتی پول نداری می‌خوای خرج اضافی کنی؟!

گفت: تو غصه منو نخور! آرزومه یک بار که ماشینمو برا هیئتش فروختم، بهترشو بهم پسش نده؛ اون موقع بتونم بگم واسه امام حسین فقیر شدم؛ ولی نمی‌ذاره خب...

(ایمان فروزان‌نیا)

 

* خط رو خط *

گیر افتاده‌ایم پشت تپه‌ها

شب‌های‌مان را با منور سفید کرده‌اند

روزهای‌مان را با هرچه گلوله‌ی توپ و تانک و اسلحه است، سیاه

آب نداریم

جیره‌ی غذا به ته رسیده است

فرمانده نفس‌های آخرش را می‌کشد

گردان یتیم‌تر از همیشه

انگار به آخر خط رسیده است؛

راستی سلام

تو خوبی؟

بی‌سیم‌چی را هم دیروز زدند،

کسی جراتش را نداشت

من جانشینش شدم ؛

می‌دانی

با خودم گفتم

شاید فرجی شد

میان این همه موج و خط و اتصال

خط روی خط شد

افتاد روی خط کربلا... . 

(کامران شمشیری)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
ممنونم از همراهی آقای فروزان نیای مهربان. ممنونم از اینکه افتخار همراهیتون رو بهم دادید.
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
این حرفا چیه. افتخار مال ماست که همچین نویسنده های خوبی در سایت جیم داریم، بسیار لذت بردم از داستانک هاتون
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١٢
١
٠
عالی بود:)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
لطف دارید...
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١٢
١
٠
داستان دوم ٔای فروزان نیا و داستان دوم آقای شمشیری از بقیه بیشتر منو مجذوب کردند/ممنونیم واقعا:)
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
نوش جان
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
گوارای وجود!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
دست مریزاد! بسیار زیبا بود ... آقای شمشیری و آقای فروزان نیا خسته نباشید.
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
ممنون :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
ممنون خانم قاسمیِ ناشناس! مرسی از حضورتون.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
ناشناس که نیستم دیگهههه! فقط عکس آواتارم نیفتاده! :))
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
واقعن لذت بردم مخصوصا از داستان آخری...
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
خیلی لطف دارید، ممنون از حضورتون.
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
داستان اول و آخر...عااااااااااااالی بود...مخصوصا پایانِ داستانِ آخر محشر بود...تشکر از هردو بزرگوار.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
لطف دارید خانوم سحر.ن. ممنون از حضورتون.
سلما
سلما
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
داستان ها همه زيبا بودند ...داستان آخرتان آقاي شمشيري معركه بود ...اجرتان با اقا
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
سپاسگذارم از اظهار لطف شما بانو. این دست نوشته های مناسبتی، صددرصد حسی هستند و بگیر نگیر دارند! اگه روزِ خوبم باشه خوب از کار در میان، اگر نه که ...! منظورم دقیقا اینه که مثل یک داستان یا مطلب عادی (با اصول و قواعد حرفه ای) نیستند و واقعا از درونم سرچشمه میگیرن... .
Raaahil
Raaahil
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
خیلی عالی بود.ممنون.اجرتون با خود آقا...
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
ممنونم از مرحمت شما. لطف دارید.
Paeez
Paeez
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
میان این همه موج و خط و اتصال خط روی خط شد افتاد روی خط کربلا... . آخ آخ چه قدر خوب بود این داستان های کوتاه کوتاه..
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
ممنونم از لطف شما... تقدیم به پیشگاه شما نازنین.
PESTEH
PESTEH
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
آن سخن کز دل براید لاجرم بر دل نشیند ..... با تشکر از هر دو بزرگوار.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
سپاسگذارم و قدرشناسِ محبت های شما.
maede
maede
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
خیلی قشنگ بودن داستانا.ممنون از هردو بزرگوار.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
دلِ زلالی دارید که زیبا می بینید. حق پشت و پناه.
zahra_r
zahra_r
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
ممنونم....خیلی خوب بود....
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
لطف دارید.
zahra_r
zahra_r
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
ممنونم....خیلی خوب بود....
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
عرض کردم که! خیلی لطف دارید. موفق باشید و ممنونم از حضور شما.
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/٠٨/١٤
١
٠
خوب بود
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
خوشحالم که پسندیدید! ممنونم.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
آبروی حسین به کهکشان می ارزد/یک موی حسین بر دو جهان می ارزد/گفتم که بگو بهشت را قیمت چیست ؟/گفتا که حسین بیش از آن می ارزد... مرسی از هردو بزرگوار (^_^) اجرکم عندالله.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
ممنون از حضورتون.
faride
faride
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
واقعا لذت بردم..خیلی زیبا هر چهار تا داستان...ممنون...
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
ممنونم خانوم.
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
عالی بود،ممنون از همه
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
ممنونم حاج احمد! به شعرهای عاشقانه انفجاری شما که نمیرسه!
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
انفجاری؟؟ تکذیب میکنم،من نبودم
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
از شوخی گذشته،من یکی که قلم و دغدغه هاتون رو می پسندم،این 4تا داستانم زیبابود،ممنون از شما و آقای فروزان نیا
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
شما لطف دارید. بعضی کلمه هایی که استفاده میکنید آتیش میزنن به دلِ آدم... جدا میگم.
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
جدا از همه که خیلی قشنگ بودن...دو تا داستان آخر عالی بودن...از آقای شمشیری و جناب فروزان نهایت تشکر رو دارم...:)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
لطف دارید دخترمشرقی مهربان.
translator
translator
٩٣/٠٨/١٨
٠
٠
بح بحححححححححححح احسنت خیلی عالی بود. مخصوصا دو داستان اخر
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/١٨
٠
٠
خیلی لطف دارید جناب مترجم! ممنون از حضورتون. شاد باشید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨