خدا، رضا، حرکت ...

خدا، رضا، حرکت ...

نویسنده : h-hidarpoor

سکانس اول: روز، داخلی، جاده
یکی از همین روزهای خوب خدا، یکی از راننده‌های خوب خدا، در یکی از جاده‌های خوب خدا، همین طوری که داشت چای تلخ سیاه رنگش را هورت می‌کشید؛ پرسید: «می‌دونی واسه این‌که توي جاده و خیابون و کوچه گم نشی و به بن بست نخوری باست چه کار کنی؟» و وقتی که سکوت من را مبنی بر «نمی‌دانم، بقیه‌اش رو بگو!» را دید، ادامه داد: «تو این جور وقت‌ها چشمت به تیرهای چراغ برق باشه، چراغ‌هایی که سه سیمه‌اند می‌رن توي کوچه‌ها، 5 سیمه‌ها می‌خورند به خیابون اصلی! تو جاده‌ها هم فشار قوی‌ها راه رو بهت نشان می‌دن که نخوری به بن بست» این را گفت و زد توي دنده... در خیابان توحید بودیم!

سکانس دوم: روز، داخلی، اتوبوس
شاگرد شوفر «ورود آقایان ممنوعِ» رامبد جوان را گذاشته براي نگاه کردن! به آزاد راه قوچان رسیدیم. یک دو جین دانشجوی دختر و پسر آنکارد شده- که از توصیف بر و روی‌شان معذوریم!!- پیاده شدند و چند تا هم سوار! یکی‌شان از بین چند تا صندلی خالی آمد و صاف نشست کنار من! کوله پشتی‌اش را انداخت زیر پایش و کتابش را با بی‌حوصلگی باز کرد. «حرکت شناسی یا کینزیولوژی عبارت است از علم شناخت و بررسی حرکات و همچنین علل آن در موجودات زنده (به ویژه انسان)!» حتما داشت برای امتحان فردایش آماده می‌شد! پسر که «ورود آقایان ممنوعِ» شاگرد شوفر! تمرکز خواندن را ازش گرفته بود بعد چند دقیقه کتاب را بست و زل زد به تلویزیون... من هم همان‌طوری که تو خواب و بیداری بودم و صدای رضا عطاران برايم لالایی می‌خواند! زیر چشمی پسر را می‌پاییدم! چند دقیقه نگذشت که کتاب را انداخت در توری پشت صندلی جلویی‌اش و هندزفری را از جیب بغلش بیرون آورد! چشمش را بست، هندزفری را زد به گوشش و زیر لب خواند! جلد کتاب را نگاه کردم «حرکت شناسی، ترجمه ...» راننده همچنان تو خط 5 سیمه! می‌راند! خیابان ولایت!

سکانس سوم: روز، خارجی، ترمینال
 به معراج می‌رسم! ترمینال معراج! پیاده می‌شوم. کیفم را می‌اندازم روي دوشم و یک راست می‌روم ایستگاه خط واحد. از بلیط فروشی- که حالا شده کارت فروشی- شماره خط حرم را می‌پرسم!
– باید منتظر بمانی خط 60 بیايد!
کارت را می‌گیرم و منتظر می‌مانم! ظهر خلوتی است. یک پیرمرد و پیرزن با یک جوان 30، 35  ساله به همراه یک خانم نسبتا جوان که به نظر عروس خانواده می‌آید، در ایستگاه می‌نشینند. لهجه عجیب و چهره و ساک‌هایشان داد می‌زند که از یکی از روستای‌های دورافتاده آمده‌اند. خط 60 به ایستگاه می‌رسد. همگی به احترامش بلند می‌شویم و بعد سوارش!
پیرزن با عروسش می‌روند عقب و جای خانم‌ها می‌نشینند. پیرمرد هم روي یکی از صندلی‌ها می‌نشیند، طوری که زن و عروسش در دیدش باشند. پسر جوان هم ساک بزرگ را کنار پدر می‌گذارد و خودش با یکی دو ساک کوچک دیگر جلو می‌نشیند. پیرمرد با چشم‌های نگران دور و بر را نگاه می‌کند و زیر لب چیزی زمزمه می‌کند. نگاهم را می‌دزدم! به ساک بزرگ کنار پیرمرد، ساک کوچک جوان و جای خای دست یک دختر يا پسر بچه در دست‌هاي مادربزرگ، فکر می‌کنم! فکرم می‌گوید خوش به حالشان. این ساک نشان می‌دهد که حداقل یک هفته‌ای مهمان آقایند! با آرزوهای بزرگ؛ کیفم را نگاه می‌کنم، خالی است...درست مثل دست‌هایم!


برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahar
sahar
٩١/١٠/١٨
٦
٠
فوق العاده بود مثل همیشه. خیلی قلم زیبایی دارین...یه حس قشنگی تو تمام مطلباتون هست، یه آرامش عجیب..نمی دونم چجوری توصیفش کنم....موفق باشید...خدا قوت
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/١٠/١٨
١
٠
سلام بزرگوار ممنون از لطف کثیرتون!!
اسمانه
اسمانه
٩١/١٠/١٨
٢
٠
خدا به خودتان و قلم تان توفیق بدهد... دست شما و قلم تان درد نکند...
zendegitalabegi
zendegitalabegi
٩١/١٠/١٩
٢
٠
معرکه و با احساس بود متشکر
H.K.T
H.K.T
٩١/١٠/١٩
٠
٠
خراب این متنت هستم ... دستت درد نکنه ... ! زیبا بود ...!
h-hidarpoor
h-hidarpoor
٩١/١٠/٢٠
٠
٠
تشکر از لطف همه دوستان اینقده تعریف کردید باورمون شدا!!!!!!!!
D-mehraboon
D-mehraboon
٩١/١١/٢٢
٠
٠
زیبا می نویسین...
nikta
nikta
٩٢/٠٢/٢٩
٠
٠
جالب بود.آخری رو اما نفهمیدم!
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٠٤
٠
٠
خیلیییییییییییی زیبا
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨