آرزوهای رنگی و پرتقالی...

آرزوهای رنگی و پرتقالی...

نویسنده : mahdieh_R

یکی از فانتزی‌هایم هم این است که یک رستوران داشته باشم، یک کافه رستوران بزرگ با دیوارهای شیشه‌ای که پر از نور باشد، با گلدان‌ها و گیاه‌های مختلف و کمیاب! دلم می‌خواهد یک تابلوی بزرگ وسط رستوران نصب کنم با عنوان «از سیگار کشیدن لذت ببرید» همراه با یک اسمایلی ِبزرگ این :) شکلی!

بعد هرروز صبح بیدار شوم مانتوی ِساده و مقنعه کرواتی سرمه‌ایم را بپوشم و با لبخند در ِکافه را باز کنم بعد با پیشبندی که از سفیدی برق می‌زند همراه دخترک موفرفری که تازه استخدام کرده‌ام و اهل جنوب ِلبنان است یک صبحانه مفصل بخورم و به تمام روز فکر کنم به لبخندهای ِ مشتری‌ها، به شوخی‌های ِ پیشخدمت‌ها، به پسرک ِسر به زیر ِ پشت ِ صندوق، به زوج ِ خوشبختی که هر دوشنبه قهوه سفارش می‌دهند و پیرمردی که مادمازل صدایم می‌کند !

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
هاع؟؟خخخخخخخخخخخخ
faride
faride
٩٣/٠٨/١٥
٢
٠
اینطور که گفتی رستوران تو ایرانه اما چرا اون پیرمرد مادمازل صدات میکنه؟! :دی
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١٥
٣
٠
چیه حسودی می کنی؟ می خوای به پیرمرده بگم تورو هم مادمازل صدا کنه؟ (خخخ) :دی (خخخ)
Vania
Vania
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
خب پیرمرده حتما اومده ایران بعد با یه خانوم ایرانی آشنا شده ازدواج کردن.موندگار شده خخ
mahdie.f
mahdie.f
٩٣/٠٨/١٧
٠
٠
:دی
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/١٧
٠
٠
نوچ نوچ نوچ...به پیرمردا چیکار دارین؟؟؟؟؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
خط اول خیلـــــــــی لایک (^_^) فانتزی قشنگیه.
مرتضی ت خ
مرتضی ت خ
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
آرزو بر جوانان عیب نیست
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
ببین مهدیه درسته که می خوای گل و گیاه کمیاب بذاری اونجا ولی اگه من با خودم یه بز بیارم همه گلای کمیابو خورد اون وقت نگی نگفتیا! (خخخ)
Vania
Vania
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
دم در تابلو میزنه ورود هرگون بز ممنوع!:)
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
من بدون بزم هیچ جا نمیرم :(
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٥
١
٠
ساختارِ انتزاعیِ روایتِ شما، بی نظیره./ شروعش تا حدودی کلیشه، ولی پایانش استثنایی./ این استایلِ نوشتاری در همین قالبِ مینی مال بهترین بازدهی رو داره. خیلی خوشحالم که هر روز با یک نابغه جدید مواجه میشم اینجا.... سرتون سلامت، سراسرِ سال سرمست و سربلند.
فائزه
فائزه
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
آخی چه آرزوی نازی :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
پاراگراف دوم بیش تر لایک . مرسی . حالا چرا از سیگار کشیدن ؟! از نشستن هم میشه لذت برد باور کنید .:) مرسی:)
aida_jooon
aida_jooon
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
لطفا بیا این رستوران باحالت رو تو شهر ما باز کن
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
مردم چه ارزو ها دارن خخخخ ولی باتابلوتون موافق نیستم چون بوی گند سیگارهمه جا رو برمیداره:/ولی اممم بقیش بد نبود منم که کلا فانتزی ندارم خخخخ موفقیات
PESTEH
PESTEH
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
من پامو تو رستورانتون نمیزارم ... از بوی سیگار متنفرمممممممممممم:( / جدا از شوخی خیلی عالی بود:)
Cold
Cold
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
«از سیگار کشیدن لذت ببرید»...این دقیقا جمله ای بود که من همیشه تو فکرش بودم که اگه کاه زدم روی در بنویسم...قشنگ بود :)
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
کاه زدین؟ مگه کاه زدنیه؟ 0_o
Cold
Cold
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
کافه :|..چون تو فکرش که هستم..
Vania
Vania
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
دخترک لبنانی؟ خب چرا؟ این همه دخترای خوب خودمون داریم..همین کاراتو می کنی جوونامون بیکار موندن دیگه..میری کارگر خارجی استخدام می کنی!:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
سلام ... امیدوارم فانتزی که در سر دارید واقعی شود و اگر این «از سیگار کشیدن لذت ببرید» باشد با اینکه سیگاری نیستم ولی بخاطر این جمله هفته ای یکبار مشتری شما خواهم شد.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
من صوبتی ندارم در مورد این فانتزی شما :دی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/١٧
٠
٠
باقسمت سیگارحال نکردم.......
mohadese.v
mohadese.v
٩٣/٠٨/١٧
٠
٠
حالا چرا سیگار؟/
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/١٧
٠
٠
نوچ نوچ نوچ..سیگار؟؟؟
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٨/١٧
٠
٠
چ با مزه.. واقعا شیرین بود.. همینطور ک میخوندم صحنه هاشو توو ذهنم خودب خود میدیم :) مرسی
F_Pakbaz
F_Pakbaz
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
فانتزی ِ خوبیه مهدیه، حتی از دکتر و مهندس شدن بهتر :) ^__^
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠