مصائب راه نشر...
سخنی چند با نویسندگان نو قلم و بعضا خوش‌خیال!

مصائب راه نشر...

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

نیلوفر نیک‌بنیاد

ناشر کیست؟ ناشر کسی است که خودش فکر می‌کند خداست اما فقط خدا میداند که او در واقع کسی نیست. ناشر در ابتدا شما را پیچانده، سپس چلانده و در انتها میرهاند. یعنی چه؟ یعنی وقتی برای نشر کتابی به او مراجعه میکنید، حتی اگر خود جلال آل احمد خدابیامرز باشید که از آن دنیا برگشته‌اید، در ابتدا می‌گوید که داستان‌های‌تان آشغال است و مفت خدا نمی‌ارزد. بعد دقیقا زمانی که یک ناشر دیگر چهره جلالی شما را شناخته و اقدام به چاپ اثرتان می‌کند، ناشر قبلی زنگ می‌زند که بیا غلط کردیم! فکر می‌کنید کار در همین جا تمام می‌شود؟ خیر! ناشر اول می‌گوید با این‌که غلط کرده اما اثر شما باید مدت قانونی (که به مقدار سبز شدن علف در نقاط مختلف کشور است!) را طی کند. در فاصله این مدت ناشر دوم هم قهر نموده و از چاپ اثر شما منصرف می‌شود. حالا شما مانده‌اید و ناشر اول که از هر چهل بار تماس فقط یکی را جواب می‌دهد و آن هم می‌گوید رییس در جلسه است و هی بحث قرارداد شما را روز به روز و هفته به هفته و ماه به ماه عقب می‌اندازد.

اگر خیلی خوش‌شاس باشید می‌توانید یک بار اتفاقی به دفتر نشر رفته، یقه مدیر را گرفته و خفتش کنید و به زور قراردادتان را ببندید. اما باز هم زیاد خوش خیال نباشید. قضیه در اینجا هم تمام نمی‌شود. ممکن است درست یکی دو هفته قبل از تاریخ درج شده در قرارداد برای ورود کتاب به بازار (در حالی که از روز پیچانده شدن شما تا حالا حدود یک سال و نیم گذشته!)، ناشر به شما تک بزند(!) که شما با او تماس بگیرید و بعد این موضوع را گوشزد کند که درست است شما خود جلال خدابیامرز هستید و کارهایتان واقعا شاخ است، اما کاغذ گران شده و تا چند ماه دیگر (که هم من و هم شما خوب می‌دانیم واحد اندازه‌گیری ماه نزد ناشران حدود 360 روز است!) چاپ نخواهد شد. در اینجا چه اتفاقی می‌افتد؟ شما رهانده می‌شوید.به همین سادگی! می‌توانید کتابتان را بردارید و بعد از چندین سال معطل شدن بروید پیش یک ناشر دیگر و همین روند را تکرار کنید و مطمئن باشید با قراردادی که در دست دارید نزد هیچ دادگاهی نمی‌توانید از ناشر مورد نظر شکایت کنید. که اگر هم بکنید راه به جایی نمی‌برید. زیرا ناشران انسان‌هایی بسیار دم‌کلفت‌تر و با نفوذ تر از آن هستند که تک و توک ماده‌های قانونی کشور ما در مورد کتاب و نشر و این چیزها بتواند حالشان را بگیرد! این نکته را هم اضافه کنم که اگر مدیر نشر مورد نظر یک زن بوده است در هنگام خواندن این متن می‌توانید تا آنجا که دوست دارید شاخ و برگش را اضافه کنید و مصیبت‌هایی که قرار است به عنوان یک نویسنده متحمل شوید را چند برابر ببینید! نگارنده از همین تریبون برای شمایی که رویای جلال شدن در سر دارید آرزوی موفقیت و مقاومت در راه نشر می‌کند!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١٠
٣
٠
خخخخ کلا اگه می خاستم کتابی هم چاپ کنم منصرف شدم !‌:دی
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/١٠
٣
٠
نه تو رو خدا منتشر کن !! تو رو خدااااا آخه جامعه به کتابای تو احتیاج داره !! مثلن به اون داستان کای و جیرانت خخخخخخخخ
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٨/١٠
١
٠
کتاب «ناله های یک کاکتوس» خخخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١٠
١
٠
نمیدونم چرا همیشه احساس میکنم شاهدخت خانوم ار خانوم همتا بزرگترن// بخدا احساسه ها /ای بابا ای بابا
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/١٠
١
٠
آفرین بر شما حدستون درسته بیست امتیاز مثبت به شوما تعلق میگیره :دی
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
شاخدت خانوممممممم :| واز نذار در مورد اون کتاب پودر جادویی که تو دبستان بودیم نوشتی یه سری حقایقو بگممم :دی خخخ بگم؟ :دی
aradbabak
aradbabak
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
مسرور از تصمیم شما
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١٠
١
٠
سلام ... خدا صبر دهد ما كه تا حالا گرفتار ناشر نشديم
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/١٠
٤
٢
کلا خانما تو یه سری چیزا عقده ای ترن ^___^ آیکون خنجر از پشت خخخخخ دخترا ؟؟؟ دخترا !!! نگین که قبول ندارین استادای خانم خییلی عقده ای ترن :| خخخخخ
s_a
s_a
٩٣/٠٨/١٠
٠
١
میزنمتا عشقم! :/ اوووووووووغ...
par!sa
par!sa
٩٣/٠٨/١٠
٠
١
نه :| قبول نداریم! (الکی :| )
ف-گ
ف-گ
٩٣/٠٨/١٠
١
٣
بهتره بگیم دقیق ترن!....ولی من استاد خانمِ بسیار گل هم داشتم! :) همه رو با یه چوب نرون دیگه شاهدخت جان! :)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/١٠
١
٠
این کامنت مال من نیس !!! از اکانت من گذاشته شده !!! بهههههله ( آیکون دیوار حاشا خخخخ )
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١١
٢
٠
من قبول دارم :|
یواشکی
یواشکی
٩٣/٠٨/١١
١
٠
کاملا موا فقمممممممممم و از ترس دسیسه های نصفان ناشناس این نظرو اعلام میکنم :)
محمود رضا
محمود رضا
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
س. من که هیچ وقت نتونستم کتابی بنویسم که بخوام درگیر ناشر بشم.... چه اهمیتی داره اصلا!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
باور کنید اینطوریا هم نیست! من نمونه های بسیار خوبی سراغ دارم در همین مشهد خودمون. فقط مشکل اصلی مساله توزیعه. ناشران، توزیع رو به عهده نویسنده میذارن. و این یعنی عدم فروش مناسب و عدم تجدید چاپ! و عدم موفقیت! ....!!! این که همون شد که شما گفتید باز!!!! اصلا بیخیال چاپ کتاب!
arwen
arwen
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
دوست عزیز مسئله توضیع که میفرمایید وقتی رخ میده که نویسنده یه هزینه برای چاپ کتابش بده و ناشر فقط اسم خودشو میزنه روش و چاپ میکنه و توضیع با نویسندس که اصولا رو دستش میمونه اما اگر اثر توسط نشر خریداری شده باشه یا امتیازشو گرفته باشن شرایط فرق میکنه و نگارنده محترم باور کن که با این وضعیت اصلا راه نداره قیمت کاغذ هر روز بالا تر میره عملا قیمت نشر هم بالا تر میره حالا مشکل اینه که ناشرای ما حاضرن برن اثار ترجمه شده خارجی رو بخرن اما رو اثر یک ایرانی حتی فکر هم نمیکنن
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
احتمالا منظورتون از توضیع همون : توزیع هستش. بله دقیقا منظور من هم همینه قربان. با هزینه نویسنده چاپ میکنن ( بعد از کلی دوندگی و ممیزی) بعدش توزیع و پخش رو هم میذارن گردن خودش. خرید امتیاز بیشتر برای آثار دانشگاهی ( و نو.یسنده های دارای دکترا) صدق میکنه و راحت تر انجام میشه. به همین دلیل ناشرین ترجمه میخرن که بی دردسر باشه براشون و تیراژ مشخصی هم داره که قطعا برای قشر دانشگاهی فروش خواهد داشت.
mhv
mhv
٩٣/٠٨/١٠
٣
٢
همین انرژی رو صرف کنین که با یک رئیس انتشاراتی خوب ، رفیق بشین! مشکلات حل میشن:)))
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/١٠
٢
٠
چن تا خلاف دیه هم یادشون بدین خاله ببینه :| آماشالا :| خخخخخخ
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٨/١٠
٦
٠
نچ نچ نچ! چی بی سانسور! بابام بفهمه یه همچین ادمایی تو جیمَن دیه نمذاره بیام سایت! خخخخ
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
نه همه ی ناشرا اینجوری نیستن...بابت مطلبتون ممنون
arwen
arwen
٩٣/٠٨/١٠
١
٠
باور کنید 99 درصد موارد همینه
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
وای خدا به اونایی که میخوان با ناشر سرو کله بزنن صبر بده خخخ موفقیات:-)
arwen
arwen
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
آخ گفتی یعنی من اونقدر از دست این ناشرا دل م پره که میخوام خودمو بزنم چند وقت پیش یه متنی در این باره نوشتم http://jeem.ir/pagetwo.php?print=3&type=10&id=14716 باور کنید یه مدته اونقدر حالم بده دستم به نوشتن نمیره بس که این ناشرا ما رو عذاب دادن
arwen
arwen
٩٣/٠٨/١٠
١
٠
اینم بحثی که من قبلا سر همین جریان کردم گاهی وقت‌ها نوشتن خیلی سخت می‌شود و گاهی وقت‌ها سخت‌تر از سخت. وقتی برای نسل نوجوان کشورت می‌نویسی که دیگر از سخت هم سخت‌تر می‌شود. نوجوان‌هایی که دنیای جادویی هری پاتر را تجربه کردند و داستان‌های جذاب ریچارد ایناک را خواندند، آن‌هایی که آثار تالکین را تجربه کردند و خیلی وقت است که دنیای هزار و یک شب فراموش‌شان شده است. در زندگی نوجوان ایرانی قالیچه پرنده خیلی وقت است جای خودش رو به نیمبوس 2000 هری پاتر داده و جای رستم و سهراب را امثال اراگون و اژده‌های پرنده گرفتند. شاید یک دلیلش این باشد که ما در کشورمان ادبیات فانتزی نداریم؟ نویسندگان کودک و نوجوان نداریم؟ اما چه کسی می‌گوید که نداریم؟ شاید فقط نمی‌توانیم ببینیم‌شان. کافی است سری به سایت‌های داستان نویسی ایرانی بزنید. دسته دسته نوجوان‌ها و جوان‌های داستان نویس را می‌بینید که قلم به دست گرفتند یا دارند می‌نویسند و یا کتاب‌هایی را ترجمه می‌کنند که خیلی‌های‌شان هرگز در ایران مجوز چاپ نخواهند گرفت . عصر ارتباطات دسترسی به کتاب‌ها را راحت‌تر کرده است. طوری که حتی جریان را رقابتی هم کرده است. سه، چهار سال پیش موقع آمدن کتاب هفت هری پاتر، چند سایت مختلف هم‌زمان ترجمه‌های مترجمان‌شان را فصل به فصل روی سایت می‌گذاشتند و چندین ماه بعد ترجمه رسمی کتابی که نوجوان‌های ما ده روزه ترجمه کرده بودند، توسط مترجمان کتاب به اتمام رسید. پس نوجوان‌های ما محدودیت دسترسی به کتاب را ندارند و هر کتاب فانتزی که اراده کنند با هر محتوای غیر مذهبی یا غیر ادبی هر زمان که بخواهند در اختیارشان است. ولی نویسندگان ما چرا وقتی یک نویسنده ایرانی برای چاپ اثر فانتزی خودش به ناشرین مراجعه می‌کند دردسرها تازه شروع می‌شود. ارشاد راه به راه ازشان ایرادهای بی سر و ته می‌گیرد، بعد از ده دفعه اصلاح نوشته‌ها و عملا نابود کردن یک نوشته خوب، وقتی نویسنده قصه ما از هفت خوان گرفتن مجوز برای کتابش گذشت، تازه می‌رسد به مصیبت پیدا کردن ناشر. ناشر ایرانی حتی اگر قبول کند که کتاب یک تازه کار را با هزینه خود آن نویسنده چاپ کند، قراردادی به او می‌دهد که روی عهدنامه ترکمانچای را سفید کرده است. حاصل یک سال تلاش یک نویسنده، حتی اگر خیلی خوب و عالی باشد، طوری از دستش در می‌آورند که حیران می‌ماند. شاید ده درصد قرارداد یک کتاب به صاحب اصلی آن برسد و بعد می‌رویم برای انتشار... نویسنده گرامی قیمت کاغذ گران شده، پس یک چیزی حدود هفت، هشت میلیون برای کتابی با قطر کم پرداخت کند و وقتی این پول را نداشته باشد، سر و کارش می‌افتد به یکی از همان سایت‌های فانتزی و حاصل زحمتش را به قیمت مفت رها می‌کند. بعد از یک مدتی هم کلا قلمش را قلاف می‌کند و می‌رود دنبال یک کار دیگر. و به این ترتیب است که کودکان ما با ویچر و کارآموز رنجرها بزرگ می‌شوند، خاطرات خون آشام را می‌خوانند و بعد به سراغ سریالش می‌روند. نغمه آتش و یخ را می‌خوانند و game of tronse را می‌بینند و به همین سادگی مسیر آینده یک ملت از فرهنگ و تاریخ‌شان جدا می‌شود. روزی می‌رسد که اثری از بیژن و منیژه در ذهن کودکان ما نیست و مادرها به جای داستان‌های هزار و یک شب، داستان‌های استفانی میر را برای بچه‌های‌شان تعریف کنند.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
با شما موافقم. و دلم مثل شما خون!
مجتبی
مجتبی
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
خیلی خوب نوشتید... اما من ناامید شدم... چون دقیقاً همین امروز قصد داشتم یکی از قصه هام رو ببرم پیش یه ناشر.
مهدیه
مهدیه
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
اول تبریک میگم نیلوفر ِ دوست داشتنی :) دوم اینکه من هنوز جیمی نشدم ولی اطراف من توی ِ مشهد از پونزده سال تا سی سال همه عاشق جیمن ، حتی یه موردشون دکترا داره ولی جیمی میخونه :دی
میترا
میترا
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
سلاااااااااااااااااام ....اول به نیلوفر عزیز و تبریک به خاطر نوشته های خوبت در این نشریه ... دوم به برو بچه های جیمی و دوستانی که اینجا رومی خونن .... بله متاسفانه بحث نشر کتاب و چاپ و مجوز و .... دیگه مشکلات خاص خودش رو داره که نیلوفر جان به بهترین نحو توضیح دادن ... نیکولای نازنین وبلاگت رو هم هر روز میخونم عزیزم ...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/١٠
٤
٠
خدارو شاکرم که ته تهش بیشتر از 50-60 برگ تحقیق، چیز دیگه ای برای چاپ کردن و خدایی ناکرده کتاب کردن ندارم :)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خخخخ من همونم ندارم خخخ
الناز
الناز
٩٣/٠٨/١١
١
٠
خیلی خوشحالم که نویسنده خوبی مثل خانم نیک بنیاد هم به جمع جیمی ها اضافه شده... مرسی جیم، مرسی نیلوفر
aradbabak
aradbabak
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
نوسنده بازبان نطنز درد دل نویسندگان را به زبیایی بیان کردند. ولی کار نشر یک کار اقتصادی و همچنین فرهنگی است.
الهه
الهه
٩٣/٠٨/١١
١
٠
لذت بردم
admincheh
admincheh
٩٣/٠٨/١١
١
٠
من هم نقشه های زیادی برای نشر دارم از همین الان باید شروع به طرح دوستی با یک ناشر جان :)نیکولا جان خوشحالم که جیمی شدی:)ایام خوبی رو سپری کنی اینجا:)
مـی نـا
مـی نـا
٩٣/٠٨/١٣
١
٠
من بیشتر از قبل دوست دارم جیم :))) اینجوری و با این مصائبی که تو نشر هست ، همین که می شه هر از چندی نوشته های خوب ِخودمونی رو توی جیم خوند عالیه . مچکر !
Parichehr
Parichehr
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
حرف ِ دل خیلی ها بی نهایت ممنون :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
سلام :) ممنون از نظراتون. خب طبیعتا چون این اولین تجربه من توی جیم هست با همه تون آشنا نیستم و باید یک کم بگذره تا اخلاقاتون دستم بیاد که وقتی می خوام جواب هر کس رو جدا بدم به چه چیزایی دقت کنم. ولی در کل مرسی که خوندین و نظر دادین. منم این رو قبول دارم که نشر در اصل یه کار فرهنگی و اقتصادی اما آیا در واقع هم همینطوری داره اجرا میشه؟!!! راستی برای اون دسته از دوستانی که خودشون میخوان ناشر بشن یا طرح دوستی با یه ناشر رو بریزن باید بگم که از شما زرنگ تر هم هست (خود من!!!) و ته همه چیزو درآورده و زودتر از شما فهمیدم که برای ناشر شدن یا باید بالای 35 سال سن و تجربه 5 سال مدیریت نشر داشته باشم و یا متاهل باشم و بازم تجربه 5سال... در کل بهتره روی گزینه دوم که همون طرح دوستی ریختن با یه ناشر هست فکر کنید:))))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨