روایت جوانان و نوجوانان کربلا
هئیت مجازی نینوا / روز ششم

روایت جوانان و نوجوانان کربلا

نویسنده : سایت جیم

مداحی‌های امروز:

عمو حسین بیا ببین که استخوان شکسته‌ام- محمود کریمی

صبا بگو تو از من به شاه آل هاشم - محمود کریمی

سخنرانی امروز:

«در فضلیت ماه محرم»- حجه الاسلام والمسلمین پناهیان

 

سلما

قافله كربلا بزرگ و كوچك ندارد

 

قافله كربلا بزرگ و كوچك ندارد...پير وجوان ندارد ...اجبار ندارد ..همه آمده اند. آمده اند تا با جانشان، با خونشان، از دينشان، از امامشان دفاع كنند. براي همين است كه در قافله كربلا از هر سن و سالي ديده مي شود، از هر مقام و رتبه و رنگي ديده ميشود. هم حبيب بن مظاهر كه  پيرمردي سالخورده است:

 پیر شهر خاموشم، مرد جانفشانى‌ها/ پیرم و به سر دارم عشقى از جوانى‌ها

ریگ ‌ریگ این صحرا مى‌شناسد عشقم را/ بس که هر کجا دادم عشق را نشانى‌ها

هم پسران امام حسن مجتبي كه نوجوان اند... نوجواناني كه با وجود سن كم راه حق و حقيقت را زيبا درك كرده اند آن گونه كه قاسم بن الحسن (ع) در شب عاشورا در پاسخ سوال عموي بزرگوارش مرگ را اين چنين توصيف ميكند:

"عمو جان ، من مرگ را شیرین‌تر و گواراتر از شهد دلنشین و زندگی‌بخش می‌‌‌بینم و زیباتر از گردنبندی که دختران را آذین می‌‌‌بندد و اگر به من بگویید جزو شهیدان فردا هستم مژده‌ای داده‌اید که از شنیدن آن سراسر وجودم شور و نشاط می‌‌‌گردد."

هم علي اصغر شش ماهه است. طفل كوچكي كه اگرچه سلاحي در دست ندارد، اگر چه آن قدر كوچك است كه نيمتواند به ميدان بيايد و رجز بخواند و از دينش و امامش دفاع كند اما با خون گلويش به ياري دين مي شتابد و ننگي هميشگي براي دشمنان به جاي ميگذارد  براي كافراني كه حتي به طفل شش ماهه رحم نكردند...

صلي الله عليك يا اباعبدالله الحسين

 

***

m.attari

مرگ برای من شیرین تر از عسل است

 

شب عاشورا پس از آن‌که امام (ع) از يقين اصحابش در راهي که انتخاب کرده‌اند مطمئن شد، برخواست و رو به آسمان نگاه کرد. جايگاه هر يک از آن‌ها را در بهشت نشان‌شان داد. همهمه‌اي پيدا شده بود. همه خوشحال بودند و به يکديگر تبريک مي‌گفتند. نوجواني از پشت اصحاب، امام را صدا مي‌کرد. مي‌پرسيد آيا من نيز جزو ياران و کشته‌شدگان در راهتان هستم؟ امام هنوز يقين او را نيازموده بود. فرمودند: پسرم! مرگ در نگاه تو چگونه است؟ بي‌درنگ گفت: شيرين‌تر از عسل. اشک‌هاي امام جاري شد. جثه‌اش کوچک بود، روز نبرد لباس رزمي مناسبش نبود. دليري زيادي کرد. موقع شهادت 13 ساله بود. او يادگار امام مجتبي (ع)، قاسم ابن الحسن بود.

***

در همین رابطه بخوانید:

روز محشر زهرا کند نوحه سرایی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
موفق باشید.
maede
maede
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
واقعن از کوچیکترین عضو این خانواده تا بزرگترینشون همه آماده ی فدا کردن جونشون بودن و ÷به معنای واقعی یار بودن.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
سلام ... متشكرم ( حسيــــــــــــــــــن ع آرام جانم )
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
تشکرات فراوان :)
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سربلندباشید.
admincheh
admincheh
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
کربلا صحنه ی ایثار بود ؛اصلا نمی دونم اون زمان بودم کجا بودم و در کدام طرف میدان ..:(
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤