خیانت در سالروز ازدواج!

خیانت در سالروز ازدواج!

نویسنده : رفیعه

رفتارش مشکوک بود. این را از بدو ورودش فهمیدم. سلام خشک و خالی کرد و بلافاصله رفت توی اتاق. بهش گفتم: خسته نباشی. چه خبرا؟! فقط به جمله «خسته‌ام» اکتفا کرد.

حسابی جا خوردم. با خودم گفتم بروم و باهاش حرف بزنم، بلکه آرام شود، اما دیدم آمد بیرون و گفت: یه چایی برام بریز.

تلویزیون را روشن کرد. به گوشی‌اش ور می‌رفت. این خیلی لجم را در می‌آورد. رفتم پیشش نشستم و زیر لب گفتم: چیزی شده؟ معاملت بهم خورده؟!

فقط یک نگاه تلخ بهم کرد و دوباره شروع کرد به پیامک دادن. زنگ پیام گوشی‌اش روی اعصابم بود. اما هیچ چیزی نمی‌گفتم. بلند شدم، رفتم توی آشپزخانه تا خودم را مشغول کرده باشم. دیدم دارد می‌رود بیرون. لباس‌های شیکی پوشیده بود. نمی‌خواستم گوشی‌اش را چک کنم اما یک حسی بهم می‌گفت: برو...

رفتم داخل پیامک‌هایش.

- خانومم رو خیلی دوست دارم. نمی‌خوام از دستم دلخور شه. سریع بیا.

دچار تناقض شدیدی شدم...

- تا پنج دقیقه دیگه نیای، نه من، نه تو...

اعصابم حسابی خرد شده بود. گوشی‌اش را پرت کردم روی مبل. تا برگشتم دیدم روبه‌رویم ایستاده، بهم زل زده بود. بهش گفتم: خیلی نامردیه. این بود مزد عاشقی من؟!

اشک‌هایم را پاک کرد. آن یکی دستش پشتش بود. کادو را آورد جلو و آرام گفت:

سالگرد ازدواجمون مبارک!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
نثر زیبایی دارید. عنصر تعلیق رو هم بسیار خوب میشناسید و ازش بهره بردید. لذت بردم.
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سپاسگذارم...
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٨/١١
٠
٢
واییییی:/چقد از این سوپرایزا بدم میاد اه اه وب ادمو سکته میدن عووووق خخخخ ولی همینکه دلت میخواد بعد طرفو خفه کنی خیلی حسه خوبیه خخخخ
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
چی خشن!
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
فال این لاو این سورپرایزام من....خخخخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
چ جالب بود// خودتون نوشتیدش؟؟
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
مچکر،بلی دیگر...
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خیلی زیبا نوشته بودید//خوشم اومد:)
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
ممنونم...
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
چه باحال .تا اخرش اصلن متوجه نشدم...بخصوص با تیتر مطلب
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
مغسی....
faride
faride
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
جالب بود:)))
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
ممنون....
salma
salma
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
واقعاعالی بودچون منم مثل زهراجون تاآخرش نفهمیدم ..........ولی اگه آخرش اون چیزی بودکه خواننده توذهنش مجسم کرده وحشتناک بود................
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
موافقم.
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
مرسی عزیزم...اره دیه غافلگیر کننده بود...
faride
faride
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
ولی من از اول فهمیده بودم!
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
جالب بود، میشد بیشترم شاخو برگ داد بهش :دی و طولانی تر هم اگه میبود باز دشواری ای پیش نمی افتاد :دی مرسی
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خخخخ مرسی...
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٨/١١
١
٠
جناب دکتر باهاتون موافقم !
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/١٢
١
٠
شاخ و برگ بیشتر دادن و طولانی تر کردنش به خواننده فرصت فکر و تامل بیشتر میداد و یقین بدونید انتهاش اینقدر غافلگیرکننده از کار در نمی اومد. شاخ و برگ دادن یک اصول مشخصی داره. مثال واضحم اینکه اغلب سریالهای تلویزیون خودمون که در اصل یک ایده یک خطی ساده هستند اما بی دلیل و غیر حرفه ای طولانی میشن و به همین دلیل رشته کار از دست خالقش در میره. این ایده داستانِ ایشون هم جذابیتش کمرنگ میشد اگر میخواستند جملاتی رو اضافه کنند و به اصطلاح "اتفاق" رو پشت در معطل نگه دارن. نظر شخصی من اینه که چهارچوب داستان درست بنا شده، شروع و پایانِ منحصربفردی داره. این روش شروع ها همه جا جواب نمیدن اما اینجا بسیار خوب از کار در اومده.
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٣/٠٨/١٣
٠
٠
بله حق باشماست، البته پیرو سریال های تلویزیونی، گاهی(به ظن من قریب به اتفاق) مطلب ساده ای کشیده میشه و خیلی وقتها هم سوژه ی جالبی که انتظار میره ادامه پیدا کنه ، به اصطلاح آب بندی میشه و داستان بی سر و ته از آب در میاد، در مجوع، امید که داستان دیگه ای، شاخ و برگ یافته با موضوعی که قابل حجم دادن باشه از ایشون بخونیم
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سالگرد ازدواجتون مبارک :|
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
:///
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
هومممم مبارک باشه خخخ
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
خخخ...
PESTEH
PESTEH
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خیلی از این جور متنا خوشم میاد .نشان دهنده ی نبوق نویسندشون هستند!
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
مچکرم،لطف دارید...
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
نبوغ!
marjan_mi
marjan_mi
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
هه باحال بود.....
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
ممنون
salma
salma
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
فریده جون منم اوایل مثل شمابودم ومیتونستم آخرهرداستانیو حدس بزنم ولی بازی زندگی بهم ثابت کرداینطوریام نیست مثل همین داستان کا آخرش اتفاق وحشتناکه داغونم کرد..............
maede
maede
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
چه اعتماد به نفسی داشته که تبریکم گفته!!!!فضای داستانت جالب بود،خوب نوشته بودی.
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
مغسی...
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
جالب نوشته بودید،ممنون
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
سپاسگزارم:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
جالب بود...دم شما گرم :))) به این میگن سورپرایز ;) ولی اگه دعوا میشد چی میشد:))))
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
ممنونم...دعوا میشد ک دیگه خنک میشد:دی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

قبیله عشق

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات