ترمک در غربت!
پای صحبت چند دانشجوی ترم یک خوابگاهی

ترمک در غربت!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

همیشه برایم سوال بوده که دانشجو بودن در یک شهر دیگر چه حس و حالی دارد، سخت است یا مثل شکلات تلخ، تلخی دارد ولی شیرینی‌اش دوست داشتنی‌تر است. اصلا اگر کسی خواست برود یک شهر دیگر درس بخواند باید چه روحیاتی داشته باشد تا در آن‌جا موفق باشد و به قول دانشجو‌ها خل نشود!

ساعت حدود هشت شب است. با یکی از آشنایان هماهنگ کرده‌ام که به سلف دانشجویان علوم پزشکی بروم، وقت شام؛ سلف شلوغ است. دانشجوها در نوبت گرفتن غذا ایستاده‌اند و این میان من به دنبال سوژه می‌گردم. سوژه‌های ترم یکی! با کمک مسئول آن‌جا از چند دانشجو می‌خواهم که از خاطرات و مشکلات ترم یکی بودن‌شان بگویند. دخترها به اولین چیزی را که اعتراف می‌کنند دلتنگی است! و پسرها بیشتر از سر و صدا و دیر خوابیدن هم خوابگاهی‌های‌شان می‌نالند! و همه آن‌ها از لباس شستن شاکی‌اند!

قصه مصائب ترمک بودن، سر دراز دارد پس با ما همراه شوید.

 

|| دلتنگی و دیگر هیچ!

«روزهای اول خوابگاه بدترین روزهای آن است». به گفته بچه‌ها آن روزها هیچ کس، دیگران را نمی‌شناسد و با هم حرف نمی‌زنند. هر کسی روی تختش در یک سکوت بهت انگیز فرو رفته است؛ با به صدا در آمدن زنگ گوشی و دیدن شماره فک و فامیل بغض می‌کنند به حدی که نمی‌توانند صحبت کنند. این شرایط برای همه بچه‌های خوابگاه یکسان است تا این‌که با هم آشنا می‌شوند و کم‌کم سعی می‌کنند با شرایط کنار بیایند. یکی از دانشجویان می‌گوید باید روزی سه بار با پدرش صحبت کند تا آرام شود و کسی هم در اتاق‌شان هست که هنوز که هنوز است مدام گریه می‌کند! بیشترشان هنوز هم آخر هفته‌ها دل‌شان می‌گیرد و دوست دارند کنار خانواده‌شان باشند. یکی از دانشجویان هم می‌گوید که اعتماد به نفسش در تنهایی پایین می‌آید و حسابی بهانه‌گیر می‌شود و زود بغض می‌کند!

 

|| هشت نفر در یک اتاق!

سارا با هفت نفر دیگر در یک اتاق سر می‌کند و کمی برایش سخت است؛ کسی که در شهر و خانه خودش یک اتاق مجزا داشته است حالا باید این اتاق را با هفت نفر دیگر مشترک استفاده کند. دردسرهایی هم سر نظافت اتاق، ساعت خاموشی و سر و صدای هم اتاقی‌ها دارند که کم‌کم مجبور شده‌اند به همزیستی مسالمت آمیز روی بیاورند. گاهی حتی به خاطر زیاد و کم بودن نور اتاق هم بین‌شان اختلاف پیش می‌آید!

 

|| فردوسی یا فردوسی!

زهرا دانشجوی فناوری اطلاعات اهل اهواز است؛ او تعریف می‌کند که یک بار در مشهد گم شده است. جریانش را این گونه تعریف می‌کند: با دوستم برای زیارت به حرم رفتیم و در راه برگشت اتوبوس را اشتباه سوار شدیم؛ چون بر روی اتوبوس نوشته بود فردوسی، خیال کردیم که قرار است برود دانشگاه فردوسی! آخرش سر از میدان فردوسی در می‌آوردیم! حسابی ترسیده‌ بودیم و با پرس و جو به دانشگاه بر گشتیم و فهمیدیم که هر فردوسی که فردوسی نیست! 

 

|| دخترهایی که از غذا پختن می‌نالند!

مریم دانشجوی تبریز است؛ غصه‌اش این است که جمعه‌ها غذا ندارد و او حتی بلد نیست یک تخم مرغ بپزد! مادرش هم خیلی نگران این موضوع بوده است که دخترش نمی‌تواند برای خودش غذا بپزد؛ خدا را شکر می‌کند که هم اتاقی‌اش بلد است اشپزی کند و برای هر دوی‌شان غذا می‌پزد و از گرسنگی نجاتش می‌دهد.

یکی دیگر از دانشجوهای اهوازی می‌گوید که غذای خوابگاه کم است و از گرسنگی می‌میرد و هم اتاقی‌اش تایید می‌کند: «نجمه به حدی گرسنه‌اش می‌شود که شب خوابش نمی‌برد و ساعت دو و نیم قارچ و تخم مرغ درست می‌کند و می‌خورد!»

 

|| دردسر بیماری در نبود یک مادر مهربان!

سحر که از تبریز آمده است می‌گوید که اوایل با هیچ کس ارتباط برقرار نمی‌کرده و از طرفی خیلی دلتنگ خانه‌شان بوده است، این‌قدر فشار روانی برایش زیاد بوده که قلبش ناگهانی درد می‌گیرد... ادامه می‌دهد که: «همه بچه‌های خوابگاه ترسیده بودند و سرپرست خوابگاه به دادم رسید و من را ماساژ قلبی داد و کمی آرام‌تر شدم. آن شب خیلی گریه کردم و واقعا به حضور خانواده در کنارم نیاز داشتم. سرپرست خوابگاه خیلی طبیعی و خونسردانه با این قضیه برخورد کرد...» با خودم فکر می‌کنم شاید توقع محبت مادرانه را از سرپرست خوابگاه دارد که این بی‌تفاوتی برایش این قدر سخت آمده است و به زبان می‌آورد!

 

|| مشکلات متفاوت پسرها!

حمید ترم یک پزشکی است که از گیلان به مشهد آمده است. از نظافت می‌نالد و می‌گوید هم اتاقی‌هایش اصلا اطاق را جمع و جور نمی‌کنند. یک بار با دوستش قرار می‌گذارند که دیگر اتاق را تمیز نکنند، تا یک هفته ظرف‌ها وسط اتاق مانده و هم اتاقی‌هایش حتی سفره را هم جمع نمی‌کرده‌اند! بعضی از هم اتاقی‌هایش با صدای بلند رپ گوش می‌کنند و چون با سلیقه‌اش همخوانی ندارد ناراحت است. او می‌گوید که ترم بالایی‌ها بی‌اجازه سراغ یخچال‌شان می‌آیند و وسایل آن‌ها را می‌برند و حق اعتراض هم ندارند. « در خوابگاه‌مان چهار نفر هستند که اکیپ تشکیل داده‌اند و قلدری می‌کنند و زور می‌گویند، دستور می‌دهند و دانشجویان دیگر برای این‌که درگیر نشوند کوتاه می‌آیند، مسئولین خوابگاه هم رسیدگی نمی‌کند.»

او می‌گوید دلتنگی روزهای اول در پسرها هم هست ولی نه تا حدی که بخواهند گریه کنند. او هر بار که به شهرش می‌رود و بر می‌گردد احساس دلتنگی به سراغش می‌آید، دلش نمی‌خواهد از خانواده‌اش جدا شود و تا چند روز گرفته است.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
زیبا بود. ممنون از نگاه قشنگ شما.
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
١
٠
ممنون از نظر شما. :) شما تجربه زندگی خوابگاهی داشتید؟:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
واااااااااااااااااااااای نهههههههههههههههه توروووووووووووووو خدااااااااااااااااااااااااااااااااا
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
شما انگار اصلا دوست ندارید شهر دیگه دانشجو بشید ؟:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
یکم فقط خجالتیمو وابسته ب مامانم/:)
amin20
amin20
٩٣/٠٨/٠٨
٢
٠
پسر به این سوسولی ندیده بودیم بگیره بزنه له کنه همرو تا آدم شن !
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
ایول من که به عنوان یه بچه مشهد به هیشکی باج نمیدم پشتم گرمه خخخ البته دادا شاید تو چون تو شهر غریبه نمیتونه گنده بیاد پشتش گرم نیست خو باید بهش حق بدیم خخخ
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
با با دانشگاهه محیط فرهنگیه! زشت نیست بزنن و همدیگه رو شل وپل کنن؟:)
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
اقای قلی زاده امان از این بچه های مشهد! والا من هر کی رو دیدم از بچه های مشهد نالیده مگه شما چی کار میکنید؟
amin20
amin20
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
مگه مدرسه محیط فرهنگی نیست :دی
amin20
amin20
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
مگه مدرسه محیط فرهنگی نیست :دی
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
اره خانوم اسمانه . ما که پسر خوب و دست به سینه ای هستیم ولی خو میگن مشدیا ادمای دعوایی و باشعوری! هستن خخخ میگن تو زابل لا اون همه دبدبه کبکبش تو سربازی اسم بچه های مشد که میاد همه حساب می برن نمیدونم چرا خخخ شایدم به خاطر استفاده ایه که از کلمه *یره* می کنن خخخ
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
همشو میشه تحمل کرد غیر این بی نظم بودن در این حدشونو:| ولی خب هرکه طاووس خواهد جور دلتنگی و مشکلاتشو هم بکشه دیگه:)
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
من که زندگی خوابگاهی دوست نمی دارم. ضمن اینکه من از اون بچه گریه او ها میشم که همش گریه میکنم خخ:)
h-looshi
h-looshi
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
خابگا خیلی هم باحاله چرا همش انتقاد ! بیایید به زیبایی هایش هم بنگریم
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
اولا که این گزارش در مورد مشکلات شون بود. میشه یک گزارش هم نوشت در مورد مزایاش!:) بعدش هم شما تجربه زندگی خوابگاهی داشتین بانو؟:)
h-looshi
h-looshi
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
بعله همکنون در این مکان مقدس می زی ام!
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
من خوابگااااااااااااااااااه دوس دارممممممممممم
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
چراااااا؟
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
حس غریب بچه های خوابگاهی دانشگاه فردوسی رو دوس دارم . البته شاید این موضوع ازوناییه که از دور قشنگ به نظر میرسه ولی تو اون وضعیت که قرار میگیری خوشت نمیاد
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
من خیلی سعی می کنم اگه بشه ارشد تهران قبول شم تا خوابگاهی بشم ...خوابگاهای فردوسی رو که خیلی دوس دارم چون یه شب توش خوابیدم ولی شهر دیگه رو نمیدونم
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
شب ها قدم زدن تو فردوسی رو هم دوست دارین آخه! عباهای مسجدشم دوست دارین! کلا علاقه ی خاصی به فردوسی دارین شما! :دی
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
ان شا لله ارشد جایی که دوست دارید قبول بشید. ولی زندگی خوابگاهی سخته ها!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
هاچ جان همش درهمه . همش رو با هم دوست دارن ؟:)
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
خخخ حاج خانوم هم که نسبت به ما لطف دارن همه چی در مورد ما یادشونه :)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
سوسول اند اینا"!اتفاقن باید خیلی هم خوش بگذره زندگی خوابگاهی!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
مریییییییییییییم زشته این طفلی ها دور از خانواده هستن باید هواشون رو داشت نه که این جوری نامهربونی کرد باهاشون :)
f_yousefi
f_yousefi
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
فکر کردن به این که یه نفر عادت داره صبح با متال از خواب بیدار شه و تو ، توی بیداری ات هم متال گوش نمیدی و کلا گند می خوره به روزت ! عدم وجود یک آدم که در مواقع خسنگی یه لیوان چای بهت بده ! و خیلی مصائب دیگه ! استقلال و مدیریت مالی هم به آدم میده . بزرگ شدن همراه با له شد احساسات و دلتنگی و ... هر که طاووس استقلال و بزرگ شدن خواهد جور دلتنگی و بدبختی هم بکشد !
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
اره استقلال مالی که نمیشه گفت چون بازهم از طرف خانواده تامین میشیم ولی استقلال نسبی داره و البته همین جورکه گفتین مدیریت مالی!:) به درد بچه ه ای مامانم اینایی زیاد میخوره .ولی من در کل ترجیج می دم درکانون گرم خانواده استقلال و مدیریت مالی رو یادبگیرم :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
من که پرسپولیسی هستم چکار باید بکنم؟ مسئولین رسیدگی نکنن لطفا! اصلا چیزِ مهمی نیس! خودم حلش میکنم!
آرش قلی زاده
آرش قلی زاده
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
راستی خانوم اسمانه شما کجا میخونید ارشد
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
من دانشگاه ازاد مشهد میخونم :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
نخیر متاسفانه تجربه خوابگاه نداشتم. اون لیسانس اولم دانشگاه آزاد شهرضای اصفهان بودم که با چندتا از دوستان هم استانی خونه اجاره کرده بودیم و اصلا دانشگاه خوابگاه نداشت! این یکی دومی هم که همینجا مشهده.
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
البته منظور از خوابگاهی بودن بیشتر دور بودن از شهر و کاشانه است . پس شما هم تجربه مشابه داشتید. ان شا لله که موفق و موید باشید.
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
در ضمن من هم رشته کارشناسی م فیزیک البته گرایش هسته ای بوده !:)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
ممنونم. من هم فیزیک کاربردی گرایش هسته ای بودم. اون زمان که من بلافاصله بعد از دیپلم وارد دانشگاه شدم(مهر1376)، گرایش هسته ای فقط تهران مرکز داشت و شهرضای اصفهان. که من شهرضا قبول شدم. خروجی81 هستم. ده ترمه تموم کردم. مکانیک تحلیلی لعنتی منو عقب انداخت! بعدش بلافاصله رفتم سراغ علاقه ام؛ فیلمسازی. چندین جشنواره داخلی خارجی بودم.( اخبارش در همین روزنامه خراسان، همون سالها چاپ میشد مرتب. الان هم اسم و فامیلم رو فارسی سرچ کنید اخبارش میاد) از سال 90 هم همین رشته کارگردانی رو (کارشناسی) َشروع کردم و الان دیگه آخراش هستم. در کنار اینها برای چند نشریه و مجله و سایت هم مطلب می نویسم. موفق باشید و همیشه پرتلاش.
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
ماشا لله که مسیر پر فراز و فرودی رو پشت سر گذاشتین در راه تحصیل. ان شالله که موفق باشید. البته بنده هم بعد از لیسانس فیزیک فوق حسابداری میخونم و فعلا که نیم چه نویسنده نمایی هستم :) ان شالله که موفق وموید باشید..
s_a
s_a
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
من خودمو نمیتونم جای اینا تصور کنم اصلا! یعنی دلتنگی خانواده از یه طرف، مشکلات با هم اتاقیا از یه طرف دیگه. کلا فکر کنم تحملشو ندارم! اوه اوه... خوب بود :)
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
راستش منم نمی تونم . والا همین الان هم مامانم کلی همکاری مفید با بنده دران که من به کارام می رسم :)
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
من ک با شلختگی و اینای اتاقا مشکلی ندارم چون تو خونمه!.....واسه صر و صدا و اینام مشکلی ندارم چون از بچگی با صدای جاروبرقی میخابیدم!.....فقط شاید دلم یه خورده تنگ شه ک البته فک نکنم به شدت بقیه ملت باشه!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
ولی من با نور و سر وصدا خیلی مشکل دارم :) دلتنگی رو هم نگو و نپرس !:)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
چقدر من به این هم اتاقیام میگفتم جان خودتون آشغال نریزید :دی از آخرشم اینا مگه فهمیدن! ولی خب توفیقاتی هم داره :) مثلا من خودم هرچی تو آشپزی بلدم از همین خوابگاهِ :)
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
من با چند تا پسر مصاحبه کردم همشون از سرو صدا و نظافت و اینا می نالیدن خخخ :) از لباس شستن وغذا پختن هم هم !شما مگه خوابگاهی بودید؟
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خوابگاه خوابگاه که میگن همینه؟ چی گشنگ!
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
اره خوابگاه خوابگاه که میگن همینه!:) گشنگ یعنی همون قشنگ دیگه ؟:)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
بعله دیگه! آخه اون طفلی بچه است زبونش میگیره! یه خرده هم ته لهجه آذری داره قربونش برم!
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خوابگاهی بودن اگه هم اتاقیات خوب باشن خیلی خوبه :) مخصوصا خاطرات مربوط به آشپزی هامون خخخخ و اینکه کسی که خوابگاهیه یه سری امکاناتی براش هس که واسه افراد بومی همون شهر نیست ! در کل آی لاو مای درمیتل ^ــ^
par!sa
par!sa
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
اند یور درمیتل لاوز یو! // چ امکاناتی ینی؟
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
وای وای همتا من و مریم امروز کلی برای دوری تو شاهدخت از خانواده دل سوزوندیم و اه سوزناک کشیدیم بعد تو میای میگی خیلی خوبه! نچ نچ..
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
مممم مثلا کلاسایی که برا خوابگاهیا هس و بومیا باید خودشونو بکشن تا برسن بهش :دی
par!sa
par!sa
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سلف ما اومدی؟ کــِی؟
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
یک شنبه هفته پیش ساعت8 شب موقع شام اومدم :)
par!sa
par!sa
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
ب نظر من اینکه روزای تعطیل غذا ندارن بدترین قسمت ممکنشه :/ آشپزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی =_=
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
پریسا زشته بزرگ شدی دخترم:) هنوز بلد نیستی دو تا تخم مرغ بپزی نچ نچ..
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
ممنون از لطف شما. ایشالا برید تا دکترا... خدا پشت و پناهتون.
Paeez
Paeez
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
نمی دونم به نظر من حسنش در مسالمت آمیز رفتار کردن با انوااااااااااااع آدمهاست و استقلال :)سختی هاشم زیاده که بستگی به خود فرد داره:)
الهام
الهام
٩٣/١٠/٠٤
٠
٠
به نظر من که خوابگاه خوبه، من خودم ترمکی ام و خوابگاهی، به نظرم زندگی تو خوابگاه خیلی روی رفتار اجتماعی تاثیر میذاره، دلتتگیش فقط هفته اوله بعدش خدا خدا میکنی کی تعطیلات تموم شه و برگردی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨