یاران امام چه غریبانه بی سر شدند...
هئیت مجازی نینوا / روز پنجم

یاران امام چه غریبانه بی سر شدند...

نویسنده : سایت جیم

مداحی‌های امروز:

جون می کنه، یتیم جا مونده تو- محمود کریمی

من تنها تو تنها، من گریون تو گریون-محمود کریمی

سخنرانی امروز:

«سخت‌ترین مصیبت امام حسین»- حجه الاسلام والمسلمین پناهیان

 

S.Asadzadeh

ملاقات تماشایی

 

در ظهر روز عاشورا امام علیه السلام بر بالین هفت نفر خودشان را می‌رسانند، چه سعادتی بالاتر برای "جون بن حوی‌" غلام امام حسین(ع) که او یکی از هفت نفر است.

امیرالمومنین(ع) جون را به صد و پنجاه دینار خریداری کردند و به ابوذر غفاری بخشیدند، جون تا آخرین لحظات عمر ابوذر در کنار او ماند و بعد از فوت او در کنار امام حسن مجتبی(ع) و سپس امام حسین(ع) بود.

در شب عاشورا که در تمامی افراد اضطراب و ناراحتی موج می زد او در خیمه امام حسین(ع) همدم آن حضرت بود و امام را در مرمت سلاح‌ها همراهی می‌کرد. روز عاشورا اما جون بیش از پیش مشتاق رفتن به میدان و شهادت بود به همین سبب برای گرفتن اذن میدان نزد امام(ع) رفت. امام که در مقابل اذن پسر خود حضرت علی اکبر لحظه‌ای تردید نکرده بودند، درباره این خواسته جون تردید داشت زیرا در اسلام زیردستان برای استثمار و بهره کشی نیستند بنابراین از جون  خواست که از آنجا دور شود و جان خود را حفظ کند. جون قبول نکرد و به امام(ع) گفت: «اگرچه من بی لیاقت و بد بو هستم، اما در کنار شما میتوانم سرم در سرها در بیاید و ارزش پیدا کنم و به برکت خون شما خوشبو گردم.»

امام در برابر خواهش و حرف‌های جون به او اجازه میدان داد، جون راهی شد و دلاورانه شمشیر میکشید و زیر لب رجز میخواند و به دل دشمن حمله میکرد طوری که توانست بیست و پنج تن از سپاهیان دشمن را هلاک کند و در نهایت در یکی از همین درگیری‌ها  به آرزوی خود رسید. امام(ع) قبل از اینکه جون از دنیا برود خود را به بالین او رسانید و در حق او این گونه دعا کرد:

"خداوندا صورتش را سفید گردان، او را پاکیزه و خوشبو نما، او را با خوبان محشور کن و میان او و خاندان پیامبر آشنایی برقرار نما"

چند روز بعد از واقعه کربلا، خاندان بنی اسد برای خاکسپاری اجساد به کربلا رفته بودند، بدن جون را می یابند در حالیکه بوی مشک تمام فضا را معطر کرده بود.

***

 

S.Asadzadeh

فرمانده محبوب سپاه

 

غم عشقت ز گنج رایگان به/ وصال تو ز عمر جاودان به

کفی از خاک کویت در حقیقت/ خدا دونه که از کُون و مکان به

(بابا طاهر)

یکی از فرماندهان محبوب امام حسین (ع) که حضرت در آخرین لحظات غربت خود نام او و چند تن دیگر را می برند و از جسد بی جان و در خون غلطان آنها با امید و آرزو کمک می‌خواهند. این خود نشان از عمق ایمان و فضیلت این شخصیت بزرگوار است.

"زهیر بن قین بجلی" از بزرگان قبیله «بجلیه» که در کوفه می زیست، هنگامی که با همراهانش از سفر مکه به کوفه باز می‌گشت، در میانه راه کاروان امام را می‌بینند. در ابتدا از اینکه با کاروان امام هم منزل شود امتناع می‌ورزد. به همین خاطر زمانی که کاروان امام(ع) حرکت می‌کرد آنها عقب می‌ماندند و زمانیکه کاروان نور از حرکت می‌ایستاد، کاروان زهـــیر پیش می‌رفت، اما دست تقدیر سرنوشت را به گونه‌ای دیگر برای او رقم زده بود و بلاخره در مسیر حرکت در جایی به نام «زرود» خیمه امام حسین عـلیه السلام در کنار خیمه او، بر پا می‌شود و پیکی از جانب امام به خیمه آنها وارد می‌شود، زهیر در ابتدا نسبت به سخنان پیک بی توجهی میکند و به کار خود مشغول می شود. سرانجام به در خواست همسر خود به خیمه امام می رود. نزد امام(ع) رفتن و دل در گرو یار سپردن همان و قدم در راه بی برگشت گذاشتن همان! بطوریکه زمانیکه به خیمه خود باز میگردد از یارانش میخواهد که همراه او به کاروان  امام ملحق شوند و او را یاری کنند، از آن زمان زهیر در رکاب امام(ع) به سمت کربلا حرکت کرد.

در غروب روز تاسوعا که امام از افرادش خواستند اگر میخواهند از تاریکی شب کمک بگیرند و آنجا را ترک کنند، یکی از کسانی که در حمایت از آن حضرت سخنان رسایی بیان کرد زهــیر بود، در روز عاشورا زهیر پس از شهادت حبیب بن مظاهر یکی دیگر از یاران با وفای امام همراه با حر بن یزید ریاحی وارد میدان نبرد شدند، جنگ سختی بین آنها با سپاه دشمن در گرفت و این دو دلاور علاوه بر حمایت از یکدیگر شجانه به دشمن می تاختند تا زمانی که حر بن یزید به شهادت رسید، پس از شهادت او زهیر به خیمه برگشت در همین حین امام همراه با اصحاب خود به نماز ایستاد و زهیر همراه با سعید بن عبدالله جان خود را سپر بلای کاروان نور کردند، بعد از اتمام نماز زهیر رجز گویان راهی میدان شد و جمع کثیری  از سپاهیان را که تعداد آنها به یکصد و بیست نفر می‌رسید را به هلاکت رسانید، در همین هنگام کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجر بن اوس تمیمی بر او تاختند و او را با نیزه و شمشیر به شهادت رساندند.

یا لیتنی کنت معهم.

 

***

 

S.Asadzadeh

آخرین شهید کربلا

 

با شنیدن جمله «حسین کشته شد!» از خشم و وحشت درست بودن این حرف به خود آمد، با وجود اینکه زخم هایش بسیار بود و شمشیرش هم در کنارش نبود با چاقویی که به همراه داشت با تمام قوا بلند شد و رجز گویان به دل دشمن حمله کرد و تا آخرین نفس جنگید،"سوید بن عمرو بن ابی مطاع خثعمی"، آخرین شهید کربلا لقب گرفت.

او از افراد عالی مرتبه و اشراف کوفه بود و در شجاعت و دلاوری زبانزد بود، از بامداد عاشورا تا وقتی امام تنها ماند در میدان جنگید و چون خون زیادی بدنش رفته بود بیهوش بر زمین افتاد و سپاهیان دشمن به خیال آن‌که او کشته شده با او کاری نداشتند و زمانیکه به هوش آمد تا آخرین نفس جنگید و با پایان یافتن نبرد او جنگ روز عاشورا هم به پایان رسید. و این آغاز رنج و دردی دیگر شد برای بازماندگان کاروان امام حسین و حسرتی ابدی برای جاماندگان از این کاروان.....

حسرتی تمام نشدنی...

منبع: اصحاب امام حسین علیه السلام از مدینه تا کربلا/ تالیف: سید اصغر ناظم زاده قمی

 

ادمین نوشت: با تشکر بسیار ویژه از خانم اسدزاده به خاطر مطالب زیبایی که نوشتند. اجرتان با سیدالشهدا

 

در همین رابطه بخوانید:

کل یوم عاشورا...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
موفق باشید.
maede
maede
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
خوشبحال اون غلام،خوشبحال زهیر به خاطر دل آماده ش،خوشبحالشون که لیاقت یار امام حسین شدن و یار ایشون موندن رو داشتن...ممنون.
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سربلندباشید.
admincheh
admincheh
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
من نمی دونستم آخرین شهید کربلا رو ، اجرتان کربلا الهی...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣