ناگهان در باز شد و نور درون کوچه را روشن کرد. او وارد کوچه شد، صدای نفس نفس زدنش کوچه را پر کرده بود. با این که مسیر کوتاهی را می‌پیمود ولی بارها و بارها می‌نشست و بلند می‌شد. لباسش خیس عرق بود، پایش بر زمین کشیده می‌شد، یعنی حتی توان قدم برداشتن هم نداشت.

 

فرموده بود، در این حال کسی با او سخن نگوید، اما در این حال هم از یاد اطرافیانش غافل نبود. فرمود سفره‌ای بیاندازند، خود را به سفره رساند و سپس غلامان و کنیزان بر سر سفره آمدند. لقمه‌ای می‌گرفت و به زمین می‌گذاشت، سرش را پایین انداخته بود تا دیگران از حال او مطلع نشوند، عرق تمام صورتش را فرا گرفته بود و بدنش به لرزه افتاده بود، اما صبرکرد و صبرکرد و صبرکرد...

 

پس از اتمام غذا یکی یک از غلامان را فرمود که همه را بیرون کند و هیچ‌کسی را هم راه ندهد. وقتی همه رفتند، دیگر طاق نیاورد و به زمین افتاد. غلام در کنار در ایستاده و محو تماشای او بود، که ناگهان متوجه فرد دیگری شد. پسری که هنوز محاسنش کامل نشده بود وارد اتاق شد. غلام به شتاب به سمت او رفت، می‌خواست سد راه پسر شود، اما او پسر را به جلو طلبید. گویا در تمام مدت در انتظار این پسر بوده، با این‌که رمقی برایش باقی نمانده بود، چشمانش را باز کرد. شوق در چشمانش موج می‌زند. گویا درد را فراموش کرده بود. پسر به بالین او آمد. صحنه زیبایی بود، پسر به بالین پدر، ولی باز هم...

به یاد حسین وعلی اکبرش...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/١١
٠
٠
زیبا بود.به یاد حسین وعلی اکبرش...
t.m
t.m
٩١/١٢/١١
٠
٠
:(
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/١١
٠
٠
پسر به بالین پدر......ممنون:)
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/١١
٠
٠
بسیار زیبا.ممنون
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/١١
٠
٠
کجا هستی زندگی طلبگی نمیای سایت..مطلبت خیلی خوب و زیبا بود..دست مریزاد
saheb zaman
saheb zaman
٩١/١٢/١١
٠
٠
زیبا بود، خیلی... ممنون، بیشتر مطلب بنویسین!
zendegitalabegi
zendegitalabegi
٩١/١٢/١٢
٠
٠
تصمیم گرفتم که دیگه برا سایت جیم مطلب ننویسم !!! فقط وبلاگ خود و بس !!!
mahtab-k
mahtab-k
٩١/١٢/١١
٠
٠
خیلی خیلی زیبا....مرسی
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/١٢
٠
٠
صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع).. صلی الله علیک یا ابالحسن یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام.
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/١٢
٠
٠
بسیار بسیار عالی .. ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
تبلیغات