چقدر در زندگی وارونه عمل کرده باشم، خوب است؟ مثل ... مثل همین ساندویچ پرکالری کم ارزش در نمودار تغذیه که وارونه به دست گرفتم و حالا سسش لباسم را کثیف کرده و نمی دانم چطوری ... ؟! وای لباسم! ... چند بار همین لباس را وارونه پوشیده ام؟ ... چند بار لباس هایم را وارونه انتخاب کرده ام؟ وارونه اندیشه ها و باورها و علایقم! ... چندبار طعم های وارونه را با شوق خریده و با ژست های مضحک پست مدرن (!) زیبا و فتوژنیک، مزمزه کرده ام که مبادا سِت گلبهی لبخندم با صورتی هلویی یک طعم مزخرف به شدت مصنوعی تازه، برهم بخورد!!! چقدر هم حرفه ای! هیچ کس هم بو نبرد! آب هم از آب تکان نخورد!

راستی این وارونه ی "من" کیست که در لابلای لحظه هام قدم می زند؟

آری وارونه عمل کرده ام. اعتراف می کنم!

اعتراف می کنم وارونه عمل کرده ام، وقتی تو را دیدم و دلم ناگهان سر رفت! ... سر رفت و باور نداشتم ... سر رفت و باور داشتم که هر سر رفتنی باید به جان شعله ها بیفتد و خاموششان کند! ... خاموش، کنار فوران تماشایی دستها و چشمها و شانه های تو تمام راه را خوابگردانه قدم زدم و نمیدانستم که هر خوابی را پایانی ست ... راستی خوابگردها هم خواب می بینند عزیزدل؟ ... کسی چه می داند! شاید هم می بینند و تمام رویاهاشان را با اطمینان چشم های بسته، تکرار می کنند ...

اطمینان داشتم به تو و نداشتم! وارونه "اطمینان" چه می شود؟ ... آهان! می شود "ترس"! ترس از بودن یا نبودن تو!؟ ... "بودن یا نبودن! مساله این است!" شکسپیر بود! نه؟ ... شکسپیر بود که گفت: "گاه سرنوشت هم به کمک نیاز دارد!" ...

سرنوشت ترس را به اطمینان به تو ترجیح داده ام! شرمنده! وارونه ای دیگر را برگزیده ام باز! اشتباه پشت اشتباه! وارونه پشت وارونه!

آه! پس بگو چرا این پاییز، برگها دارند وارونه می بارند و باران هم این همه وارونه! از زمین به آسمان!! و دسته های پرستوهای مهاجر که از نیمه راه کوچه های کوچ، بازگشته اند و بر شاخسار باران خورده گیلاس های وحشی در آغوش یکدیگر غنوده اند ...

چه خبر است اینجا؟!

دلم همچنان روی اجاقی نامریی می جوشد و قُل می خورد و سر می رود و فصل ها مدام رنگ به رنگ می شوند ... پشت هم ... بی وقفه ... پاییر به بهار و بهار به پاییز وارونه می شود ...

و آه! اینجا را ببین! تو برگشته ای! پلک هایم را دوباره باز و بسته ... نه! انگار دروغ نیست! دلم دروغ نگفته انگار ... این "تویی"!! آری! خود خود تو!!! ... نه! دیگر جهان وارونه نیست! دیگر هیچ چیز وارونه نیست ... و دیگر من وارونه نخواهم بود ...

دلم باز سر می رود در نگاه تو ... و بی لحظه ای تردید شعله می کشم به آسمان ...

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
zakieh-t
zakieh-t
٩٣/٠٩/٢٠
٠
٠
قشنگ بود ....افکارم وارونه شد.... :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢١
٠
٠
سپاس از شما
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٠
٠
٠
خیلیییییی زیباااااااااااا بودافکاروارونه اممممممممممممممم به حالتتتتتت اصلیش برگشتتتتتتتتتتتتتتتتتت ممنوننننننننننن
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢١
٠
٠
سپاس از شما دلنیای عزیز
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٩/٢٠
٠
٠
عالی:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢١
٠
٠
سپاس از شما
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٠
٠
٠
خب خداروشکر که برگشتن حداقل ایشون (:
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢١
٠
٠
:)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٠
٠
٠
مثل همیشه بی نقص. ختم کلام!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢١
٠
٠
سپاس از شما
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٣
١
٠
بعله... کار دنیا را بنازم که پر از وارونگــی ست/یک پلنگ مدعی در دام آهوهای ناز...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢٣
١
٠
عزیزم! چقدر قشنگ! واقعا و از صمیم دل میگم به دلم نشست! این پلنگ مدعی یکی از نمادهای منه! عالی بود دنیادیده عزیزم. عالی بود!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
خوآهش میکنم عزیزجان :) قابلتو نداشت (^_^) سروده آقای نیکوکار هستش.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤