مصیبتی به نام خواستگار!

مصیبتی به نام خواستگار!

نویسنده : مریم نیک‌پور

وقتی خانه مادربزرگتانید، روی مبل دراز کشیده‌اید و تا گردن زیر پتو هستید و پلک‌های‌تان هم سنگین است و در شرف یک خواب نازنینید، این پادشاه‌ها هم به صف شده‌اند تک تک خواب‌شان را ببینید، در همین حالِ خوشِ خسته خودتانید که تلفن زنگ می‌زند.

در این لحظه حتی اگر فاصله‌تان تا تلفن نیم متر هم نشود، حتی اگر بخواهید هر چه زودتر صدایش خفه شود تا خوابتان را نپرانده، حتی‌تر اگر چهار شماره آخر شماره تلفن درست عین شماره تلفن عموی‌تان باشد و با خود بگویید دو دقیقه‌ای می‌پیچانمش، هیچ وقت تلفن را جواب ندهید!

و اگر هم جواب دادید، «هوم؟» نگویید و حتما سلام کنید و این حقیقت را مد نظر قرار بدهید که هر کسی چهار شماره آخرش عین عمویتان بود، عمو شما نیست، بلکه ممکن است خواستگار عمه‌تان باشد و شما بعد از گندی که با طرز جواب دادن‌تان زده‌اید باید سی و هشت دقیقه و چهار ثانیه با اون حرف بزنید تا حالی‌اش بشود که به جان خودتان هیچ کسی در خانه نیست و شما نوه خانواده هستید، نه دختر خانواده که بخواهید بپیچانیدشان و خواستگار فوق هم تمام شجره‌نامه‌تان را از شما بپرسد، تا قانع بشود که چرا خانواده از طرفی نوه به این بزرگی دارند و از طرفی دیگر دختر دم بخت!

مگر تفاوت سنی شما با عمه‌تان چقدر است و تفاوت سنی بابای‌تان با شما چقدر است و تفاوت سنی عمه‌تان با بابای شما چقدر است.

در همین وضع اسف بارید و در دلتان می‌خواهید هر چه به فکرتان می‌رسد بار این خواستگار فضول بکنید که به تو چه مربوط روابط خانوادگی ما! ولی فقط با گفتن فدای‌تان بشوم، چشم وقتی آمدند حتما می‌گویم شما تماس گرفتید، خواهش می‌کنم بزرگوارید شما، فکر می‌کنم دو سه ساعت دیگر تماس بگیرید خانه باشند، بزرگی‌تان را می‌رسانم و... سعی در پایان بخشیدن به این مکالمه بکنید تا از شر این خواستگار فضول راحت شوید.

در آخر همه تلاشهای‌تان بیهوده بوده و با گوشی خودتان زنگ بزنید به تلفن خانه تا به بهانه پشت خطی قطع کنید و بعد هم سیم تلفن را بکشید و به خواب نازنین‌تان که حالا پریده است برسید!

 در هر صورت شما وقتی خانه مادربزرگتانید و روی مبل دراز کشیده‌اید و تا گردن هم زیر پتو هستید، هیچ وقت جواب تلفن را ندهید، بگذارید این‌قدر زنگ بزند تا بمیرد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١١
١
٠
دلم برا مادر بزرگم تنگ شد:(
Best_Gamer
Best_Gamer
٩٣/٠٨/١١
١
٦
من فقط تیتر رو خوندم و مطلب رو نه ولی اگه خواستگار مزاحمه پس میخواین بگم نیان تا همه دخترا بترشن خوبه ها ها خوبه//
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/١١
٢
٠
پس یه لطفی کنین و حتما کامل بخونیدش
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خواندنش خالی از لطف نیس بخونین
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
نهههههههخاستگار فوضول اعصاب خورد کنه بقیه که خوبن....
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
همون نخوندین معلومه :|
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
ممنون مریم جان ....جالب بود...
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
:-)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
نثر بسیار بسیار شیوا و دلنشینی دارید. باز هم بنویسید. موفق باشید.
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
تشکر لطف دارید:-)اگر ایرادی هم دیدید خوشحال میشم بگین:-)
admincheh
admincheh
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خدا برادرزاده ای این شکلی نصیب نکنه فی الواقع :]
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
:))))) پاییزییییی
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
من به این خوبی خزون خخخ:-|
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خخخخخخخخ
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
واقعا که جماعت خواهر شوهر چه مصیبتیناااااا!!!مخصوصا اگه داداشون یکم نه زیادا!یکم خوب باشه دیگه واویلااااااا! اههههههه جماعت حسود(بعضیا) خخخ
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
اخ اخ داغ دلمو تازه کردی !
همتا
همتا
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
همینجوری هی خاستگارای مردمو بپرون خب ؟ خخخخخ حالا نوبت خودتم میشه :دی خخخخخخخخخ
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
خخخ خوابم میامد خب
salma
salma
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
بالاخره خواستگاره پریدیابه سرانجام رسید.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
امان از دست تو...نگو که خواستگار رو پر دادی رفت.... نکن این کارارو عاقبت خوشی نداره ;)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠