کوهنوردی با شانس اضافه!
با اشانس و قبال نمي‌شود جنگيد

کوهنوردی با شانس اضافه!

نویسنده : ali_derugar

صبح جمعه بود، خسته از يک هفته درس و سحرخيزى براى رفتن به مدرسه! واى که چه حالى مي‌دهد تا کله ظهر بخوابى! اما نه! مثل اين‌که اين خواب را فقط بايد تو خواب ببينى. يک لگد محکم به پهلويم باعث مي‌شود از ترس آنچنان به سمت سقف پرتاب شوم که تأسف بخورم چرا مامور گينس بالاى سرم نبوده تا رکورد پرش ارتفاع را به نامم ثبت کند!؟،چشمام را که باز مي‌کنم داداشم را مي‌بينم که دارد به اين شاهکارش مي‌خندد...

- امروز قراره همايش کوهنوردى عمومى برگزار شه.

- خوب به من چه؟!

- ديوونه جايزه هم ميدن!

تا اين را ازش مي‌شنوم، نفهميدم چطور خودم را به دامنه‌هاى خلج رساندم! جمعيت زيادى آمدند، هيات کوهنوردى دارد از طريق بلندگو حرف‌های اضافي‌اش را مي‌گوید، اما ظاهرا هيچ کس حواسش نيست! حواس‌ها و نگاه‌ها به سمت وانتى است که آن طرف‌تر دارد شماره‌هاى قرعه کشى را مي‌دهد. با هزار زور و ضرب خودم را در آن جمعيت جلو مي‌کشم و دو شماره مي‌قاپم، از ازدحام که بيرون مي‌آیم، تازه متوجه مي‌شوم که اى دل غافل! پس کو داداشم!؟ همين طور که اطراف را نگاه مي‌کنم يکهو چشمم مي‌خورد به داداشم که دارد از دور مي‌آید! نزديک که مي‌رسد هل هل کنان از توی پلاستيک يک جفت کفش مي‌آورد بيرون! تازه متوجه مي‌شوم كه با دمپايى آمدم كوهنوردى!

خلاصه كفش‌هایم را از داداش مي‌گيرم و وانت را براى گرفتن برگه قرعه كشى نشانش مي‌دهم، اما همين كه مي‌خواهد برود، اعلام مي‌كنند برگه‌ها تمام شد. به پاس تشكر از آوردن كفش‌هایم ريسك بزرگى مي‌كنم و يكى از برگه‌هایم را مي‌دهم به داداشم!

با اعلام عناصر پر حرف، كوهنوردى با حركت آرام شروع مي‌شود. در مسير داداش، يك نگاه به شماره‌ها مي‌اندازد و مي‌گوید: 256 و 257،اينا كه پشت سر هم هستن!

نمي‌دانم با كدام منطق، اما قانعم مي‌كند اگر شماره‌ها پشت سر هم نباشد، احتمال برنده شدن‌مان در قرعه كشى بيشتر است! به پيشنهادش شماره‌‎ام را با يك نفر عوض مي‌كنم، بعد از حدود ٢ ساعت كوهنوردى برمي‌گرديم، هياهوى جمعيت نشان از مشتاق بودن آن‌ها در برنده شدن دارد و اينك اولين شماره، نفس‌ها در در سينه حبس شده، شماره اعلام مي‌شود و يك كلمه است كه به نشانه تأسف از جمعيت به گوش مي‌رسه (آه) و اينك بيستمين و آخرين شماره، شماره 256...

گير دادن به زمين و زمان تنها كاري است كه مي‌شود كرد، نااميدانه و غر و لند زنان آماده برگشتن به خانه مي‌شوم، به تلافى لگد صبح كه نوش جان كردم، دور خيزى كرده و لگدى محكم را حواله ترقوه‌هاى داداش مي‌كنم! حيرت زده مي‌بينم او هيچ عكس العملى ندارد، او مات و مبهوت به نقطه‌اى خيره شده و از تعجب دهانش باز مانده است، من که از اين حالتش خنده‌ام گرفته، علتش را جويا مي‌شوم و انگشت اشاره او به سمت نگاهش مرا از خود بى‌خود مي‌کند، آن چنان نعره‌اى سر مي‌دهم که کل جمعيت تا چند کيلومترى نگاه‌شان به سمت من زوم مي‌شود، 256 همان کسى است که من شماره‌ام را با او عوض کردم، بنده خدا جايزه‌اش را مي‌گيرد و از جلوى چشمان مبهوت ما مي‌گذرد. چند قدمى که از ما دور مي‌شود شروع به دويدن مي‌کند! انگار دارد فرار مي‌کند! يک آن نگاه من و داداشم به هم مى‌افتد، انگار او هم فکر مرا در سر دارد، ناخودآگاه به دنبال فرارى شروع به دويدن مي‌کنيم، انگار نه انگار 2 ساعت کوهنوردى داشته‌ايم و عين ببر دنبال طعمه مي‌دويديم، بالاخره بنده خدا خسته مي‌شود و به او مي‌رسيم...

طفلک خودش را خيس کرده! داداش دلش رحم مي‌گيرد و از او علت خيس کردنش را جويا مي‌شود! بنده خدا با لکنت زبان مي‌گويد: وقتى رفتم تا جايزه‌ام را بگيرم ناگهان صدايى بلند گوش‌هايم را لرزاندند، تا ديدم صدا از سمت شما بود، بدنم سست شد و خودم را خراب کردم، خنده بود که امان از دل و روده بريده بود، بعد از کلى خنديدن، جايزه را حقش دانستيم، علت آن نعره را حيرت از شانس بدمان و دنبال او دويدن را گفتن تبريک به او توضيح داديم، طفلک چه ذوقى کرد، جايزه در دست و از خوشحالى جفتک زنان راه خانه پيش گرفت و دور شد و دورتر.

من و داداش هم بارى ديگر خنده را با روده‌ها درگير کرده و عبرت شد با اقبال هيچ گاه نمي‌شود جنگيد، هر چه آيد خوش آيد.

=================

برگرفته از كتاب داستانى براى عبرت نوشته على دروگر

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
جالب بود...مرسی.
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
:))) جالب بود بسی
admincheh
admincheh
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
یاد بچه های آسمان افتادم و راستش از بین داستان حدس زدم که چه بلائی سرش قراره بیاد !:)مرسی
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
اتفاقای این که به بچه های آسمان ربطی نداشت! داشت؟! :-؟
admincheh
admincheh
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
نفس مسابقه منو یادش انداخت :)
salma
salma
٩٣/٠٨/١٢
٠
٠
عالی بود فقط بااون قسمتش که بااقبال هرکس نمیشه جنگید خیلیییییییییییییییییییییییییییی موافقم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
واقعنم :)))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣