داستان اشک‌های بهترین مرد زندگی‌ام...

داستان اشک‌های بهترین مرد زندگی‌ام...

نویسنده : مریم نیک‌پور

نمی‌پرسد چرا گرفته‌ای!؟ چرا زیادی ساکتی!؟ چرا این‌قدر سرت را شلوغ کرده‌ای که وقت ناهار خوردن با خانواده را هم نداری؟ چرا عین قبل خانه را روی سرت نمی‌گذاری!؟ چرا مهمانی‌ها را می‌پیچانی!؟ چرا صدایت گرفته است!؟ چرا چشم‌هایت این‌قدر غم دارند و خسته‌اند!؟ چرا دکتر معده‌ات یک دم می‌گوید همه دردهایت عصبی است!؟

فقط وقتی دارم تند تند شانه‌شان می‌زنم و بدون این‌که نگاه‌شان کنم روی سرم جمع‌شان می‌کنم جوری که هیچ آزادی نداشته باشند، زیر چشمی نگاهم می‌کند و می‌پرسد چرا دیگر نمی‌گذاری روی کمرت برقصند!؟

این تنها سوالی است که برایش هیچ بهانه‌ای به ذهنم نمی‌رسد. همیشه همین طور است، همیشه می‌داند چه بپرسد که از زیرش نتوانم در بروم! نگاهش می‌کنم و هیچی نمی‌گویم...

می‌گوید نگاهت. سکوتت و زندانی کردن موهایت تنها چیزهایی است که می‌تواند دلم را از جا در بیاورد!

بعد اشک مردانه‌اش توی چشم‌هایش می‌نشیند. چشم‌هایی که من خیلی دوست‌شان دارم، می‌خواهم از سهمگینی نمی که از چشم‌هایش گذشته و مژه‌هایش نگذاشتند از کنار چشمش بریزد بمیرم.

سکوتم را که می‌بیند، می‌گوید: «باشه، هیچی نگو، فقط جان بابا این‌قدر خودت را اذیت نکن. باشه؟!»

سرم را تکانی می‌دهم و تند تند وسایل روی میز را جمع می‌کنم تا از نگاهش فرار کنم. به چارچوب در که می‌رسم می‌گوید: «بابایی!؟ باشه قبوله؟!»

می‌گویم مگر آدم روی حرف همه دنیایش حرف می‌زند!؟ لبخند نرمی می‌زند... لبخند که می‌زند دلم برایش می‌رود. برای بهترین مرد زندگی‌ام! مردی که تا ته دنیا هم می‌شود دلم به بودنش قرص باشد و آرام تکیه کنم به دل نازکی که پشت آن ابهت مردانه‌اش پنهان شده است.

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
همتا
همتا
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
:) عِنقد باباتو اذیت نکن دخترم :دی
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
:)
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
مریم جون چرا انقدر غمگین؟
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
حال زارم بود دیگه!داستان نبود که غمگینی یا شادیش دست من باشه!
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
چقد دلم برای پدرم تنگ شد... تمام زندگی من پدرمه. مث کوه بهش تکیه میدم....
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
تمام زندگی منم پدرمه!
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
واقعاااااااااااااااااااااااا عالیییییییییییییییییییی بودددددددددددددددددددددددد باباییییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییییییییییی دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممممممممممممممممممم
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
:-)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
بهله :) ای پدر ای با دل من همنشین/ ای صمیمی ای بر انگشتر نگین/ای پدر ای همدم تنهاییم / آشنایی با غم تنهاییم/ای طنین نام تو بر گوش من / ای پناه گریه ی خاموش من/همچو باران مهربان بر من ببار / ای که هستی مثل ابر نو بهار/در صداقت برتر از آیینه ای / در رفاقت باده ای بی کینه ای/ای سپیدار بلند و پایدار / می برم نام تو را با افتخار/هر چه دارم از تو دارم ای پدر / ای که هستی نور چشم و تاج سر/رحمت بارانی روشن تبار / مهربانی از تو مانده یادگار....دختر خیلی خوبی براش باش (^_^)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
روی چشمم:-)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
:)) باباها از همه بهترن :))
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
اوهوم :)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
باباها خیلی خوبن.......:)))ممنون
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
خاهش:-)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
عالیییییییییییییییییییی.... خیلی عالی. لذت بردم.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
جناب شمشیرییییییییییییییییییییی شماهم شاکیییی پیدامیکنیددستتونوازروکیبوردبرداررررررررییییییییییییییییییییییییید
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
سلام: خدا سایۀ تمام پدر و مادرها را روی سر فرزندان حفظ فرماید.دلتان پراز شادمانی باد.سلام خدمتشون برسانید.
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
حالا اون چیزی که قراره باباتون رو دور کنه از شما، این قدر ارزش داره؟! یا زیادی جدی گرفتید بازی های دنیا رو؟
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
خیلی سوال سختی پرسیدید /دنیا داره زیادی بازی میکنه باهام اینقدر که هیچ بعید نیست همین روزها زیر بارش جوری بشکنم که هیچ وقت نتونم خودم سر هم کنم شاید هم شکستم و حواسم نیست!نمیدانم درهر حال خیلی دنیا بی انصافتر ازاونی بوداین دنیا که فکرش میکردم!
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
با بدترین حال ممکن باید برای خانواده ات بهترین باشی :) می دونم سخته ولی ممکنه:)
faride
faride
٩٣/٠٩/٠٩
٠
٠
پدرها غم دخترشونو که میبینن از تو میشکنن...نذار پدرت غصه بخوره...سعی کن با شادی خودت پدرتم شاد کنی...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات