اعتراف عجیب سروش صحت
وقتی فرقی نمی‌كند

اعتراف عجیب سروش صحت

نویسنده : وبگردی

عصر چهارشنبه دو هفته پيش مسئول صفحه آخر روزنامه زنگ زد و گفت: «مطلب ستون تاكسي اين هفته چي شد؟» به كلي يادم رفته بود. گفتم: «واي... يادم رفت بنويسم تا يه ساعت ديگه مي‌نويسم، برات مي‌فرستم.» گفت: «يك ساعت ديگه خيلي ديره... صفحه را بستيم، فقط منتظر ستون توييم... يه ربع ديگه مطلبتو بفرست.»

گفتم: «يه ربعه كه نمي‌شه.» مسئول صفحه گفت: «يه كاريش بكن ديگه... يه چيزي سر هم كن بفرست.» نشستم به فكر كردن... هيچ چيزي به ذهنم نمي‌آمد. تاكسي هم سوار نشده بودم كه اتفاقي افتاده باشد. هول كرده بودم، با خودم فكر كردم يكي از تاكسي نوشته‌هاي پنج، شش سال قبل را بفرستم. مسئول صفحه كه عوض شده و يادش نيست، خواننده‌ها هم فكر مي‌كنند اشتباه شده و تمام مي‌شود و مي‌رود...

همين كار را كردم. ستون دو هفته پيش تكراري بود و وقتي چاپ شد خيلي نگران بودم، ولي آب از آب تكان نخورد. خيلي‌ها تعريف هم كردند و گفتند: «كاش هميشه اين طوري بنويسي.» نمي‌دانم چرا اين اعتراف را كردم، وجدانم اذيتم مي‌كرد.

ولي حالا كه نه براي خواننده‌ها فرقي دارد، نه براي مسئول صفحه، نه براي هيچ كس ديگر، چرا دوباره اين كار را نكنم؟ اصلا شايد همه نوشته‌هاي قديمي را به ترتيب دوباره بدهم كه چاپ شود و بعد كه تمام شد دوباره از اول شروع كنم و بعد دوباره... كسي كه يادش نمي‌ماند، كسي كه نمي‌خواند، مهم كه نيست...

باورتان مي‌شود كه حتي اين نوشته را هم قبلا يك بار چاپ كرده بودم؟!

(سروش صحت)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
من که هرگز از این جرات ها نداشتم و ندارم! ایشون خب سروش صحت هستند! ممنون از انتخاب شما دوستان وبگرد.موفق باشید.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخ..چ جالب
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخخخخخخخ چ جالب.!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخ چ جالب#//کپی نبودا چون آخرش ازینا گداشتم # #ددیییی
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
باحال بودD
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات