سرگردان در کهکشان دست‌های تو / شعر

سرگردان در کهکشان دست‌های تو / شعر

نویسنده : gh_najafi

چقدر چشم‌هایم را ببندم

و حضور دست‌هایت را

بر تنم نقاشی کنم؟

می‌ترسم بانوی من !

می‌ترسم دست‌هایم

از دلتنگیت بمیرد ...

چقدر بی «تو»

از خواب بپرم

شیشه آب را سر بکشم

و چیزی از پنجره بپرسم؟

چی بپرسم دیگر؟

خواب نمی‌برد مرا

«تو» را می‌آورد ...

بی آن که باشی!

حالا «تو» خوابی

و حسرت سیر نگاه کردنت

در دلم بیدار شده

می‌دانی همیشه اینجور

خوابت می‌کنم

که بنشینم نگاه کنم

«تو» را سیر...

وقتی به «تو» فکر می‌کنم

سال من نو می‌شود

توپ در می‌کنند، توی قلبم...

و ماهی قرمز تنگ بلور

پشتک می‌زند

برای خنده‌هایت. ..

ببین !

دلتنگیت را ببین

توی بغلم !

...

باهاش چه کار کنم؟

جوری عاشقی می‌کنم

در آغوشت

که هر دو شعله‌ور شویم

مثل خورشید

و می‌چرخم دور کهکشانی

که دست‌های «تو»

سامانش می‌دهد...

(عباس معروفی)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
چه انتخاب شایسته ای... موفق باشید.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
سلام ... شما هم برای ما توپ در کردید
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
زیبا بود:)
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
دلنشین بود...
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سربلندباشید.
PDrAM
PDrAM
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سلام بسیار زیبا بود....قلمتان مستدام!!!
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
خواب نمیبر مرا.... تورا می آورد.. چقدر زیبا ممنونم ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات