فرار پشه‌ای!
خاطرات خوابگاهی...

فرار پشه‌ای!

نویسنده : شاهدخت

اگر من یک پشه بودم سعی می‌کردم هیچ وقت بی‌گدار به آب نزنم. یعنی هیچ وقت بدون شناسایی قبلی به هدفم حمله نکنم. قبلش می‌رفتم یک سر و گوشی آب می‌دادم؛ یک شِمای کلی از وجنات طرف که دستم می‌آمد، آن وقت تصمیم می‌گرفتم بهش حمله بکنم یا نه.

حالا چه شد که این فکر یکهو به ذهنم رسید؟

دیشب پس از گذراندن یک روز سخت کاری (کسب رتبه ششم در مار بازی، حضور خستگی ناپذیر در تخته سیاه، پختن یک قابلمه ماکارونی اعلا و در نهایت خواندن سه جلسه انگل شناسی پزشکی که از همان شروع کار دارد خودش را تکه پاره می‌کند که ایهاالناس! فلان انگل توسط فلان پشه منتقل می‌شود و فلان پشه در خرطومش حاوی لارو فلان تک یاخته است و ...) حوالی ساعت 12 و نیم خودم را به تخت عزیزم رساندم و عین قیر آسفالت روی آن پهن شدم و هنوز تازه چشمم گرم شده بود که ناگهان صدایش را شنیدم! همان صدای ویز نرم و ملایم معروف که اتفاقا همان نرمی و ملایمی‌اش خبر از حادثه‌ای خطرناک می‌داد. با این حال کمی با همیشه فرق می‌کرد. این دفعه هر چه دستم را حوالی گوشم تکان تکان می‌دادم صدا حذف نمی‌شد و این شد که نتیجه گرفتم پشه حاضر یا خیلی خرش می‌رود و قلدر و نترس است یا احتمالا پشه خپل و پخمه‌ای ست و حال فرار کردن ندارد.

به احترام همان سه جلسه انگلی که از صبح خوانده بودم از جا بلند شدم. با نور گوشی اطراف بالشم را وارسی کردم و سرانجام پشه مذکور را روی دیوار کنار تخت یافتم. دیدمش که روی 6 پای نازک V مانندش نشسته و با آرامش تمام نوبتی یکی از آن‌ها را بلند می‌کند و اگر می‌شد مطمئن بود که آن پاهایی که بالا می‌روند در واقع دست هستند، می‌شد این طور تصور کرد که بنده خدا دستش را بالا می‌برد و مرتب می‌گوید: «سلام چطوری؟ بخواب با تو کاری ندارم! » اما حیف که در آن تاریکی امکان تشخیص بهتر نبود.

چاره‌ای نبود. باید می‌کشتمش. این پشه می‌توانست حاوی لارو هر نوع انگلی باشد. اما با چه چیزی؟ جواب بلافاصله به ذهنم رسید: برگه‌ی باطله‌ای، دفتری، چیزی .

بدنبال آلت قتاله مناسب اطراف تخت را که همیشه مملو از وسایل دم دستی‌ام بود گشتم. دفترچه جلد نارنجی‌ام را برداشتم و ورق زدم تا یک برگه باطله از داخلش پیدا کنم. یکهو چشمم افتاد به خاطرات مسافرت شمال که حین سفر به طور پراکنده توی دفترچه نوشته بودم. ماجرای پشه به کل از ذهنم پرید. در همان نور اندک با ذوق و شوق فراوان شروع به خواندن خاطرات کردم و تازه به انتهایش که رسیدم یادم آمد که هدفم از برداشتن دفترچه کلا چیز دیگری بوده است.

وقتی برگشتم دیگر پشه آن جا نبود . انگار از غفلت کوتاه من استفاده کرده و خود را به سرپناه امن‌تری رسانده بود. با این حال نمی‌توانستم بی‌خیالش شوم. پشه هنوز توی اتاق بود و کماکان انگل‌های زیادی بودند که مرا تهدید می‌کردند. باید دست به کار می‌شدم و پیدایش می‌کردم.

دوباره با نور گوشی به کندوکاو پرداختم و پس از مدتی دوباره یافتمش. این بار روی سقف تخت من که مصادف بود با کف تخت بالایی. انگار از دستم عصبانی یا دلخور بود چون این بار برایم دست تکان نمی‌داد. دیگر درنگ را جایز ندانستم و با همان صفحه‌ای که تویش خاطرات سفر را نوشته بودم محکم خواباندم توی گوشش و کار را یکسره کردم.

البته هنوز هم مطمئن نیستم که درست و حسابی کشته شده باشد، چون بعد از اتمام کار هر چه گشتم اثری از جسد متلاشی شده‌اش روی برگه دفترچه ندیدم اما مطمئنم که حتی اگر نمرده باشد، دست کم حسابی ترسیده است و برایش درس عبرتی می‌شود که دیگر دور و بر تخت کسی که قرار است انگل شناسی پاس کند، پیدایش نشود.

برای همین است که می‌گویم اگر من پشه بودم هیچ وقت بی‌گدار به آب نمی‌زدم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
خخخخخ ازین پشه های ویز ویزی خیلی بدم میاد....نامردا هیچ کارت ندارن ها!ولی همین ویز ویزی ک میکنن اعصاب آدم خورد میشه...مرسی از مطلبت:)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
اتفاقا !!! خیلی هم کارت دارن !! این جوش هایی که می خارن می رن رو اعصابت فکر می کنی کار کیه ؟؟؟؟ کار همین پشه هاست !! همین پشه های نامرد !!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٢
٠
زیبا بود. کلمات استفاده شده بشدت تازه و به روز بودند. مرز بین داستان و خاطره بسیار باریکه، احتیاط کنید. چون هر کدوم پارامترهای خودش رو داره. اما زمان اینکه تداخل پیش بیاد هر دو زیر سوال میره. این نوشته شما از هر اتهامی مبراست. واقعا زیبا و کم نقصه. موفق باشید و همچنان دقیق به اطراف نگاه کنید. سوژه یابی شما بی نظیره. سوژه ها همیشه بغل گوشمون هستند.
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٣
١
٠
ممنونم از تحلیل خوبتون :دی :))
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
خیییییییییییییییییییییلی باحال بود:دیی...مرسی:)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
^___^ ممنونم !! ممنوووووون :))
fateme_b
fateme_b
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
خخخخخ جالب بود.
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
خخخخخخ مرسی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
سلام: خیلی خوب بود.خاص بود.ممنون
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
^__^ تشکرات :)
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
ولی ویز ویز زنبور یه چی دیگست :|
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
اونم باس کُشت =))))))))))))
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
مور مور شدم :| از زنبور متنفرم :| بلانسبت دوست گلوم البته :دی
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
هرچی خواستی گفتی آخرش میگی بلانسبت؟! :|
همتا
همتا
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
احتمالا بعد از فوت افتاده رو بالشت و تو هم رفتی رو همون بالش خوابیدی ^__^ هاااااااااااااااااااا خخخخخ
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
نه !! نمرد :| دیشب دوباره دیدمش :|
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
جانی! قاتل! پشه کُش! استکبار جهانی! بی رحم! نامرد! سنگ دل! ... اگه مُرده باشه چی؟ اگه زن و بچه داشته باشه چی؟ اگه الان بچه هاش منتظر برگشتنش باشن چی؟ ...خو می ذاشی یه نیش کوچولو بزنه و بره دیگه! [ :| ]
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
:"((( متحول شدم اصن...من چقدر نامردم :(( چقـــــدر :| از خودم بدم میااااد :| می خوام خودمو بکشم :| اون لیوان هلیکوباکترو بده من :| می گم بدش من :| بذار خودمو خلاص کنم از این زندگی نکبتی :||||||||||
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
در ضمن رجوع به کامنت بالایی :|
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
درود بر شرف این پشه آریایی! خخخخ
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
:))))))))))))))))
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
^___^
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
در ادامه اشارات همدس عزیز...جانی قاتل پشه کش منقرض کننده نسل نازنین پشه .بی وجدان وجدان ندار روی دیوار چین راه برو استکبار و...خخخخخخ
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
نگران نباش همدس! بشه قهرمان تونسته از دَسش فرار کنه! میگن الان زنده س گویا خخخخ
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
:| دیوار چین جزو افتخاراتمه :| اونو قاطی سوابق بدم نکن :|
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
«سلام، چطوری» :خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ عالی نوشتید ، نشون میداد چقدر خاطرات سفرتون عزیز بوده براتون :دیییییییییییییییییی
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
خخخخخخ ممنونم نه والا اگه بخواین اونم براتون تعریف کنم :دی در مورد شکسته شدن شاخه درخت توسط سه تا پسربچه تخس و به دنبالش خشم شاهدختی بود خخخخ
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٤
١
٠
همیشه یادمون باشه یک متنِ تازه و داغ و به روز، لزوما نباید مملو از کلمات قلمبه سلمبه باشه و ثقیل و ادبی و سنگین کار بشه. این متن ایشون به قدری ساده و روان و رئال نوشته شده است که دلم نیومد دوباره برنگردم و چند تا نکته رو گوشزد نکنم: شِمای کلی از وجناتِ طرف/ فلان انگل توسط فلان پشه منتقل میشود/ عین قیر آسفالت روی آن پهن شدم/ پشه خپل و پخمه/ با نور گوشی اطراف بالشم رو وارسی کردم/ آلت قتاله مناسب/ کماکان انگل های زیادی بودند که مرا تهدید میکردند/ درس عبرتی میشود که دیگر دور و بر تخت کسی که قرار است انگل شناسی پاس کند پیدایش نشود / اگر من پشه بودم / و.... و ..... جملاتی شبیه به اینها هستند که با تکیه بر اصطلاحاتِ روز و تحمیلِ قطره چکانیِ اطلاعاتِ نویسنده، نگارش شده اند. همین کلمات، اصطلاحات ترکیبی و جملات هستند که یک متن رو جذاب و خواندنی میکنند. نیازی نیست الزاما اطلاعات خود( مانند همه علم در رشته تحصیلی مان را) و چیزهایی که شاید بنظر ما جالب باشند(و بنظر دیگران جالب نباشند) را با خودخواهی به خوردِ خواننده بدهیم. و این متن واقعا یک نمونه عالی از یک واقع نگاریِ محض است. یک روایت جذاب از حدودا 2 دقیقه یک دختر در یک شب کاملا معمولی. خانم شاهدخت، زمانِ دراماتیک مطلب شون را فقط 2 دقیقه انتخاب کرده اند که با زمانِ فیزیکی(واقعی) هم مطابقت داره. و این نکته هوشمندانه این متن است. اگر مثلا می نوشتند: فردا صبح که بیدار شدم پشه آنجا بود و فلان و فلان ... یعنی زمان را امتداد میدادند؛ هرگز چنین قدرتی ( و نفوذی) از کلمات روانه ذهن خواننده نمیشد. اگر به هنر نویسندگی کمی علمی تر و تخصصی تر نگاه کنیم می بینیم که انقدر نکات ظریف وجود داره که ما از یک ایده ساده یک خطی، درامی چنین جذاب و تکان دهنده بنویسیم. همانند کاری که این خانم نویسنده محترم کردند. ایده اولیه؛ کشتن یک پشه بود! ما همه در طول روز بارها با این لحظه و صحنه مواجه بوده ایم ولی فقط یکی از ما (مثل خانم شاهدخت) درامِ نهفته در درون این لحظه را کشف میکنند و با استفاده از ساده ترین و روان ترین کلمات مخاطب را میخکوب میکنند تا خواندن آخرین کلمه. این هنرِ کوچکی نیست. ضمن اینکه یکسری اطلاعاتِ مفید هم به خواننده منتقل کردند (بدونِ خودنمایی و به رخ کشیدن اطلاعات مربوط به رشته و تحصیلاتشان). دست مریزاد سرکار خانم شاهدخت. انشاالله همیشه همینقدر چشماتون متفاوت ببیند و زیبا به رشته تحریر دربیارید.//// فقط یک نکته که دلم نمیآد نگم: کلمه "مصادف" معمولا در تلاقی های زمانی استفاده میشه. البته که شما اینجا خیلی هم نابجا استفاده نکردید اما بهتر و زیباترست که در تلاقی های مکانی از واژه "مصادف" استفاده نکنید. مثلا: فلان روز مصادف است با وفات فلان یا ... خیلی زیبا تره./ این نکته بسیار بسیار کوچک اصلا و ابدا متن بسیار بسیار زیبای شما را زیر سوال نبرده. عالی می نویسید. پاینده باشید و سرشار از زندگی.
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
ممم نقد خوبی بود :) استفاده نمودیم! :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
سپاسگذارم. اونقدر کامل و بی ادا و زیبا بود که شایسته دیدم توضیحاتی بدم. امیدوارم خودشون هم نظر شمارو داشته باشن! ایشون واقعا بی لکنت می نویسند. از شما هم ممنونم. شاد باشید همیشه.
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
خیییییلی خیییلی ممنونم :))) واقعا ممنونم از نظرتون و همچنین نقدتون :) خوشحالم که یه نفر مثل شما متنم رو خونده و پسندیده :))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦