گنجشك‌های سر كنده

گنجشك‌های سر كنده

نویسنده : r_roshnavand

با چند نفر از همكلاسي‌ها قرار گذاشتيم ظهر كه هوا گرم شد برويم سر وقت گنجشك‌ها. آستان قدس سال‌ها قبل در مجاورت روستا براي گوسفندان خود سالن‌هايي آجري به عرض 3 متر و طولي حدود 60 متر بنا كرده بود. چوب‌هاي سپيدار را در فاصله‌هاي نيم متري روي آن چيده بودند و در جهت مخالف آن سقف را با ني كاملا پوشانده بودند. لايه‌اي سبك از كاهگل بر روي آن‌ها كشيده شده بود تا جلوي برف و باران در زمستان را بگيرد و در فصل‌هايي ديگر باد ني‌هاي روي آن‌ها را جابه‌جا نكند. چند سالي از آن‌ها بهره برداري كرده بودند و دو سالي مي‌شد كه به امان خدا رهاي‌شان كرده بودند.

كافي بود جسارت به خود راه مي‌دادي و در تابستان‌ها به اين سالن‌هاي بزرگ كه به ظاهر خالي از سكنه مي‌آمدند نگاهي مي‌انداختي، شاهد پادشاهي گنجشك‌ها بر آسمان اين بنا بودي. هزاران گنجشك در آن زندگي مي‌كردند و در لابه‌لاي ني‌ها براي خود لانه‌ ساخته بودند. و به بركت اين‌كه ديوارها پادشاهي گنجشك‌ها با لايه‌اي از سيمان صاف شده بود، سيقلي بودند و تخم‌ها و جوجه‌ آن‌ها را از شر دشمن طبيعي خود در امان نگه مي‌داشت.

كف اين پادشاهي در دست خزندگان و حشرات و جانوران كوچك بود، خاك روبه‌ها و شاخه‌هاي ني شكسته شده كه بر روي پشكل‌ گوسفندان افتاده بودند، همه چيز را براي پادشاهي ديگري آماده كرده بود و زمين اين بنا به دشمنان طبيعي گنجشك‌ها تعلق گرفته بود. مارها به بركت وجود سوراخ‌ها، پناهگاه‌ها و غذاي فراوان، پادشاهي بزرگي را در كف اين بنا تشكيل داده بودند. غذاي اصلي آن‌ها تخم و جوجه‌هاي گنجشك‌ها بود. مارها هميشه آرام در گوشه‌اي منتظر بودند تا جوجه گنجشكي از لانه خود بيرون بيافتد، در چند ثانيه پيدا و درسته قورتش مي‌دادند. مي‌گويند مارها كر هستند ولي بارها ديدم كه وقتي جوجه‌اي به زمين مي‌افتاد، سر رسيدن به او انگار مسابقه‌اي برگزار مي‌كردند. و هنوز جوجه در گيجي افتادن بود كه لقمه چرب يكي از مارها مي‌شد.

من به اتفاق شش نفر ديگر رفتيم تا از اين پادشاهي براي خود غنيمت بگيريم و ضمن تفريح براي خود كبابي درست كنيم. روش شكار گنجشك‌ها به اين صورت بود كه يك نفر از پشت بام سالن حركت مي‌كرد و همزمان دو نفر از داخل با قدم‌هاي كوتاه حركت مي‌كرد. فردي كه در بالا بود با پا محكم بر زمين مي‌كوبيد و پايني‌ها بوته‌هايي كه در دست داشتند را دور سر خود مي‌چرخاندند و با سر صدا گنجشك‌هاي وحشت كرده را به طرف ما كه در دهانه ديگر سالن ايستاد و منتظر رسيدن گنجشك‌ها بوديم مي‌فرستادند.

و گروه شكارچي كه در واقع من و سه نفر ديگر بوديم با شاخ برگ درختاها دهانه خروجي را كه تنها راه فرار گنجشك‌ها بود تنگ مي‌كرديم و دو نفر با جاروهايي سيخي كه اين روزها در دست سپوران شهرداري زياد ديده‌ايد بر سر آن‌ها مي‌زدند و گنجشك گيج شده روی زمین می‌افتاد و دو نفر که منتظر بودند تا گنجشك جلويشان بيفتد، سريع مي‌گرفتندش و كله آن را مي‌كندند.

شكار نهايتا 5 دقيقه طول مي‌كشيد و به راحتي غذاي كافي براي يك وعده بدست مي‌آورديم. ولي آن روز شكار بيش از حد انتظار بود، دقيقا نصف كيسه‌اي كه بهمراه داشتيم پر گنجشك شد. مجبور شديم برگرديم به روستا و تقريباً به تمامي بچه‌هايي كه مي‌شناختيم و مي‌دانستيم اهل كباب هستند چندتايي گنجشك داديم.

به خانه كه برگشتم نگاه مادرم من را متوجه لباسم كرد كه غرق خون بود، آدمي كه نمي‌گذاشت خاك روي لباسش بنشيند، خوني مالي جلوي در ايستاده بود، بعد از كلي دعوا لباس‌هايم را عوض كردم و هنوز آرام نگرفته بودم كه پدرم سر رسيد. چشم‌هايش از عصبانيت داشت از حدقه در مي‌آمد. با حركتي سريع خود را از چنگ پيرمرد در بردم. پشت بام خانه ما صاف بود و شب را روی پشت بام مي‌خوابيديم و در بالاي پشت بام اتاقي به عنوان اتاق بالايي داشتيم كه ويژه مهمان بود و پشت بام آن گنبدي بود. براي در امان ماندن از كتك خوردن شب را روي لبه اين پشت بام خوابيدم. و بعدها فهميدم پدرم تا صبح زير پايم نشسته بوده كه در خواب از پشت بام نيفتم. (روحت شاد پدر)

تا قبل از اين ماجرا و بعدها سر ماجراي ديگري، من از مار ترسي نداشتم ولي آن شب تا صبح خواب گنجشك‌هايي كه به من حمله مي‌كردند را ديدم كه مي‌خواستند چشم‌هايم را در بياورند و مارهايي كه به پايم پيچيده بودند، شبي پر از وحشت را سپري كردم. بعد از آن تا حالا كه به ميانسالي رسيده‌ام. از تصوير مار هم وحشت مي‌كنم، صداي جير جير گنجشك‌ها برايم عذاب‌آورترين صداهاي پرندگان در دنياست.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
چه اعتراف تلخی! چه عکس دلخراشی!! چه خاطره بدی! نمیفهمم بعضیها چطور می تونن تا این حد بیرحم باشن؟ (البته منظور بدی ندارم! صرفا سوال برام پیش میاد با طرح چنین مسایلی) :((
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام ... در گذشته اين كارها در روستاها معمول بود. خيلي هم روي ميداد. تا يادم نرفته عجب نمايه خوشمزه‌اي گذاشته ايد
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
سلام راستی من طبق فرمایش شما در ادامه مطلبی که در مورد سیگار نوشته بودید، مطلبی نوشتم که به گمانم به زودی در سایت منتشر خواهد شد.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام ... اگر متوجه بشوم حتما خواهم خواند متشكرم
amin20
amin20
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
چه قدر بد حالا مگه چیکار کردین که عذاب وجدان گرفتین !
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام .... روغنش بود كه ادمين تاييد نمايد
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
دست نوشته ای زیبا بود و خاطره نگاریِ شیرین و مملو از حس نوستالژیک. فقط یک نکته کوچک: شخصیتی چنین اصیل و اهل خانواده و متعلق به طبقه متوسط جامعه (که پایبند تر هستند به مرام ها و منش خانوادگی) هرگز حتی در ذهنش نسبت به پدرش از کلمه "پیرمرد" استفاده نمیکند. شاید قهرمان داستان شما با پدرش خیلی دوست و رفیق بوده یا شاید هزار دلیل دیگر؛ عرض من این است که این کلمه اینجا بارِ منفی دارد و حیف است عظمتِ پدرِ قهرمان با این واژه زیر سوال رود. چند مرتبه خواندم. همه چیز سرجای خودش قرار دارد و بسیار زیبا نوشته اید. پاینده باشید.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
سلام .... متشكرم . اگر اين نظر شما را دو دقيقه زودتر ميديدم در نوشتن مطلب بعدي دقت بيشتري ميكردم كه شرمنده اينهمه محبت شما نسبت به نوشته هايم نشوم .
در مورد پيرمرد چون من آخرين فرزند خانواده هستم و 17 بچه قبل از من پا به خانواده ما گذاشته بودند و در واقع هنگامي كه من بدنيا آمده بودم سن و سال پدرم بالا بود. و پيرمرد گفتنم از روي محبتي كه به سن و سال ايشان داشتم و حالا كه بزرگ شده‌ام ميدانم چه بر سر او آورده ام بيش از هر چيزي شرمنده سن و سال ايشان هستم. ولي گفته شما كاملا صحيح است. باز هم متشكرم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
سلام:خدا پدر بزرگوارتان رحمت کند.ولی واقعا دل آدم میسوزد برای گنجشکهای بینوا.هرچند که دوران کودکی و نوجوانی از این سری مسائل زیاد تفاق می افتد.سلامت باشید.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام ... متشکرم از اینکه این خاطره طولانی را خواندید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام: قربان شما دوست عزیز.پاینده باشید.
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
این مطالب رو فقط برای عذاب من منتشر می کنین :|
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام ... یک نفر توی همین سایت این کارم رو یادم انداخت
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠٩
٠
٠
گنجشک ها زیادی مظلومند :(
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
سپاسگذارم از درک صحیح شما نسبت به عرایضِ انتقادیِ من. قلم بی لکنتی دارید. موفق باشید.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
سلام ... آنچه نوشته اید کاملا منطقی و قابل درک بود و برای من درس سرمشق و درس آموزی است. از وقتی شما در سایت حضور یافته اید من با قوت قلب بیشتری مینویسم. امیدوارم همیشه در کنار ما باشید . سپاس بیکران
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
جالب بود.اگه الان هم بود میخوردین؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام ... همان موقع هم نخوردم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٨/٠٨
١
٠
منو بگو که از سیب زمینی سرخ کرده و کوکا کولا به خاطر کنجشک مرده گذشتم! http://jeem.ir/pagetwo.php?print=3&type=4&id=16436
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
سلام ... رفتم ببینم
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/٠٩
١
٠
وای..خیلی حال بدی پیدا کردم حقیقتا آخه بچه که بودم گنجشک زیاد بزرگ میکردم نزدیک خونمون چندتا چنار و سپیدار بود که لانه یک عده زیادی از گنجشکها بود برای همین بچگی هایم پر است از گنجشکها و جوجه گنجشکهای بال شکسته و از خانه بیرون افتاده که تا سالم شدن بالشان مهمان دل من بودند برای همین این نوشتخ حالم بد کرد..در عین حال شیوه توصیفی خوبی بود و نوشته خوبتری:-)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
سلام ... متاسف هستم از اينكه باعث گرديدم حال بدي به شما دست دهد. و متشكرم از اينكه اين مطلب طولاني را خوانديد
محسن نیرومند
محسن نیرومند
٩٣/٠٨/٠٩
١
٠
سلام خاطره جالبی بود هرچند کشتن گنجشکها واقعه دلخراشی بود اما بیانش قطعا باعث میشود که بیشتر قدر این پرندگان بی نوا را بدانیم.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١٠
٠
٠
سلام ... متشكرم آقاي نيرومند عزيز . لطف داريد
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/١١
١
١
یادمه تو کوچه بالایی ما یک پسره دربه داغونی (!) بود که یک تفنگ بادی هم داشت. این راه می افتاد تو کوچه ها چغوک شکار میکرد! یادمه یک بار امد تو کوچه ما، رو سیم برق یک چغوک رو رد به محض این که چغوکه افتاد رو زمین کله بی نوا رو کند(مثل شما)! میگفت برای حلال شدنشه :|
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/١١
٠
١
الهی بمیره!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سلام ... دقيقا داشتيم حلالشان ميكرديم.
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/١١
١
١
همیشه ته ته وجود همه ما یک آدمک شیطونی حضور داره.... که گاهی اوقات بهش اجازه عرض اندام میدیم... منصفانه نگاه کنیم همه ما یه وقتهایی یه شیطنت هایی داشتیم... .
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/١١
٢
٠
پسربچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زدند...قورباغه ها جدی جدی می مردند ... منصفانه یعنی این؟؟؟؟!!! آره؟؟؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سلام ... الان منو دعوا كه نكردين . آيا؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
سلام ... الان قورباقه‌ها را چكار كنيم؟
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/١١
٠
٠
اون پسره بیرحم رو گفتم که الهی بمیره نه گنجشکهای مظلوم رو! مگه چی میشه این همه گنجشک رو بی دلیل کشته حالا خودشم به یه مرض دردناک دیدنیی گرفتار بشه و بمیره یا بره زیر چرخ کامیون؟ نه من و نه گنچشکها دلمون واسش نمیسوزه اصلا! ... قورباغه ها هم مثل گنجشکها ...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
سلام ... : h_ghasemi آيا با نفرين به جايي خواهيد رسيد در هيچ جاي دين نداريم همديگر را نفرين نماييد . وظيفه ما امر به معروف است نه اينكه از دور نگاه كنيم نفرين نماييم. و آخر ميشويم آدمهايي كه وقتي ميرويم حرم و ميخواهيم فرشي را كه به عنوان پرده قرار داده اند را كنار دهيم اولا نفرين ميكنيم و بعد وارد ميشويم و خوشحاليم كه دعاي ورود را خوانده ايم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/١١
١
٠
اگه ممکنه لطف کنید و به انجمن هم سری بزنید! پاسخ شما کمی مبهم بود و من منتظر جواب شمام!ممنون.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
سلام ... در انجمن شما دنبال جواب از كساني هستيد كه نميدانند شما چه انتظاري داريد و بدتر از آن شما انتظار داريد جوابها در راستاي تمايلات شما باشد. جوابهاي انحرافي كلاً انجمن را منحرف ميكند. و من معمولا جوابهاي انحرافي ميدهم و بازخوردها تند و بي معني است . /// دوباره انجمن را نگاه كردم . متشكرم از يادآوري
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/١٥
١
٠
اوه اوه.....
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١٦
٠
٠
سلام ... سپاس
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣