وقتی چرخ چهارم گاری شکست

وقتی چرخ چهارم گاری شکست

نویسنده : h_ghasemi

هوا رو به سردی می‌گراید کم کم و سرما (همین سرمایی که مایه رنجش و آزار خیلی‌هاست) نور می‌بخشد به بعضی آدم‌ها، بعضی گل‌ها، بعضی حشرات و بعضی حیوانات.

راستی هیچ دیده‌ای که سرما گاهی چگونه گرم می‌شود؟!

من دیده‌ام! دیده‌ام که سرما برای لبوفروش خیابان‌های بارانی و برفی، چقدر گرم و روشن بود! گرم و خوش رایحه مثل لبوها که از داغی گر گرفته‌اند و آماده گرمابخشی به ذائقه عابرهای پیاده سرمازده و به دستان خالی و سرخ مرد لبوفروش!

دیده‌ام که سرما چقدر مهربانی با خود داشت. چقدر برکت. همیشه هدیه‌ای در آستین سپید آبی یخ بسته‌اش پنهان بود، برای مردی که جز کهنه چرخ طوافی زهوار در رفته‌اش آهی در بساط نداشت. چرخی که همین دیروز به غفلت ساده یک راننده آسوده لمیده در هاله گرم اتوموبیل مدل بالایش، ناقص و زمینگیر شد. ناقص شد اما وفادار ماند. وفادار ماند و سروقامتانه ایستاد تا به از دست رفتن یک چرخ، چرخ امید و زندگی خانواده‌ای از کار نیافتد.

و امشب چقدر حال خیابان خوب است. امشب که عطر خوش لبوهای گر گرفته بیش از هرشب، خیابان بارانی و برفی ما را به مهربانی در آغوش گرفته و نوازش می‌دهد و بی‌خیال هرچه نامهربانی بی‌ملاحظه، به تکیه سه چرخ و چند پاره آجر و یک پارچه مردانگی و استقامت، رهگذرها را از لبخندهای کوتاه کوتاه گرم و شاد، محروم نکرده است.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٣/١١/١٢
١
٠
معنی چرخ طوافی رو نمی دونستم با سچ فهمیدم همون چیزی ِ که در عامیانه بهش می گیم گاری :)شبشان همیشه گرم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
از شفافیت شما ممنون :) شب و روز و دل شما هم گرم و روشن.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٢
٠
٠
قطار کلمات «در آستین سپید آبی یخ بسته‌اش» و «غفلت ساده یک راننده آسوده لمیده در هاله گرم اتوموبیل مدل بالایش» خیلی خیلی خوب بود. مخصوصا دومی.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
سپاس از شما آقای علوی.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٢
٠
٠
هوووم خوشم اومد ار مطلب زیباتون :))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
خوشحالم که به دلتون نشست//ممنون از شما :)
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/١٢
٠
٠
خیلی عالی بود هدی جان. زاویه دید متفاوتی بود. احسنت
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
نظرلطفته سحرجان. ممنون از حضورت :)
*sahar*
*sahar*
٩٣/١١/١٢
٠
٠
موافقم. خیلی زیبا بود... خوشم اومد. تشکر.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
ممنون سحر دوستاره عزیز. :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٢
٠
٠
خیلـــــــــــــــــــی هم خـــــــــــوب (^_^) لبو که زیاد دوس ندارم ولی دمشون گرم..... باقالی فروشا گرم تر :))) من از چرخ طوافی خاطره زیاد دارم... مرســـــــــی شیک نوشتی:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
ااا دقیقا برعکس من که لبو رو دوست دارم و باقالی رو نه! :) دم همه شون گرم و دلشون هم همینطور//واقعا؟ چه خاطراتی؟ من اصلا از این کلمه طوافی خیلی خوشم میاد. زیبا می شینه روی زبون آدم :)///ممنون دنیادیده جان
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٣
٠
٠
خب یه همسایه ای داشتیم که از این چرخا داشت... صب وبعد ظهر آویزونش بودیم.... چون همیشه توی سایه میذاشتش مکان اول وآخر خاله بازیا و قایم باشک بازیامون بود...دیدی بین چرخا قسمت زیر گاری یه درکوچیکی هست؟؟زیر زمین خونمون که گاری باشه اونجا بود.... یخچالمون هم همون بود... گاز فردارمون هم همون بود....کمد هم همینطور....خلاصه دنیایی بود اون گاری....جدای از اون وقتی همسایمون میذاشتش زیر درخت زردآلو، دیگه خوش خوشانمون بود :))))))هنوزم کل کلامون با پسرای کوچه سر گاری خاطرم هست......حیف که دیگه نه خبری از گاری هست... نه درخت زردآلو..نه دختر همسایه و شربتای بی مزه ای که همدیگرو مهمون میکردیم :(((
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
وای چقدر قشنگ توصیف کردی! چقدر دلم هوایی شد دنیادیده جان! آره دیدم از اون چرخها و اون دریچه مخفی پایین چرخ طوافی! حیف از روزهای خوش کودکی هامون که رفت و سوت شد و دود شد ... :(
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٢
٠
٠
ممنونم از نوشته زيباتون!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
خواهش می کنم. منم ممنون از حضور دلگرم کننده شما
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/١٢
٠
٠
خيلي زيبا بود ، نگاه قشنگي داشتيد
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
نظر لطف شماست. خوشحالم که زیبا دیدید. سپاس از حضور شما :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٢
٠
٠
خیلی به دلم نشست .. چه زلال می بینید، مثل همیشه. مرسی. خیلی مرسی.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
ممنون. شما همیشه به من لطف دارید آقای شمشیری. زلالی در نگاه خود شماست.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٢
٠
٠
:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام:بسیار زیبا بود.ممنون برای توجه شما.دلتون خالی از غم باد.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام. من هم از حضور خوب و دلگرم کننده شما ممنونم. روزهایتان سرشار خوبی! :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام:بسیار سپاسگزارم
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ولی من سرما را دوست ندارم؛ سرما یادآور دست فروشی هست که کسی چیزی از او نمی خرد، و اون که لرزش برای تمام تنش شلاق می زند، باید برود و پشت اتوبوس هایی که منتظر سبز شدن چراغ هستند بایستند. شاید با دود آن ها اندکی گرما به دستشانش برسد. من سرما را دوست ندارم. سرما یادآور تمام بی خانمان هایی هست که باید منتظر صبح بمانند و گاهی در گوشه نمناک زمستان جان می دهند...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
می فهمم آقای نادری ... و من از اوان پاییز به این غمی که شما ازش حرف می زنید، دچارم! :(( مثل همون پست "موضوع انشا: پاییز" که با همین حس نوشتمش ... با حس تلخ بی خانمانی و بی سرپناهی و فقر و زندگیهای زیرپله ای و کارتن خوابی زیرپل خوابی و دستهای یخ کرده بیگناه بچه های گلفروشی که محافظت از دسته گلهاشون با همون دستهای یخ زده، اونقدر براشون مهم و حیاتیه که سرخی و یخ زدگی دستهای خودشونو از یادشون می بره ... می فهمم ... می فهمم اما گناه فقر رو به پای سرما نمیشه نوشت ... سرما بدجنس نیست! فقط ذاتش همینه ... تقدیرش همینه ... می فهمم اما بااین وجود سرما برای هرکسی هم سرد نیست! بعضی هم هستند که سرما براشون لبریز گرما و برکت و مهربانیه ... مثل لبوفروشها و برف پارو کن ها، مثل دستکش و کلاه و شال فروشها، مثل بچه ها که در هر موقعیتی با برف سر ذوق میان و چند دقیقه م شده حظ برف بازی میتونه فلاکتها و سختیهای زندگی رو براشون کمرنگ کنه! حتی شده چند لحظه ... // ممنون از حضور شما
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/١٣
٠
٠
هدیییییییییییییی جون مثل همیشهههههههههههههه عالیییییییییییییییییی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ممنون دلنیای عزیز :)
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/١٣
٠
٠
مرسي
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
خواهش می کنم/سپاس
z.mohammadi
z.mohammadi
٩٣/١١/١٤
٠
٠
وقت گل و روز شادمانی آمد آن شد که به سرما نتوانی آمد رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود سرما شد و وقت مهربانی آمد (سعدی)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٥
٠
٠
ممنون زهره جان. خیلی از حضورت خوشحال میشم ...
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات