کابوس سه امتحان در یک روز
منو این همه خوشبختی محاله

کابوس سه امتحان در یک روز

نویسنده : رفیعه

هفته‌های اول مهر نه معلم‌ها زیاد درس می‌دهند ونه بچه‌ها زیاد درس می‌خوانند. ما نیز خوشحال بودیم از این‌که تابستان‌مان شده است 4 ماه! در این یک ماه هیچ امتحانی برگزار نمی‌شد، اما... مهر به سرعت سپری شد و آمد روزی که هر روزش امتحان داشتی!

بچه‌ها دو دسته بودند: دسته اول آن‌هایی بودند که از هفته پیش تصمیم گرفته بودند تا قسمتی از درس را خوانده و برای امتحان هفته بعد آمادگی لازم را داشته باشند. این دسته 25 نفر را شامل می‌شد.

دسته دوم هم آن‌هایی بودند که خودشان را به بی‌خیالی زده بودند و به قول معروف شب امتحانی بودند! دراین دسته فقط یک نفر حضور داشت و آن هم من بودم!

بچه‌ها حسابی ترکانده بودند! زنگ‌های تفریح، سر کلاس، در کتابخانه و خلاصه از تمام وقت‌شان استفاده می‌کردند تا درس بخوانند. طبق معمول به این گونه بچه‌ها لقب «اسب خون!» داده شده بود و فقط من بودم که بچه‌ها را با این نام صدا می‌زدم و مسخره می‌کردم. بالاخره جمعه فرا رسید و من فردا امتحان زیست، فیزیک و ادبیات داشتم. صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم و رفتم تا به کوب بخوانم، اما... تلفن زنگ خورد

- بله؟ 

- سلام عزیزم.خوبی؟!  

- سلام عزیز جون. ممنون، شما چطوری؟

خلاصه بعد از کلی احوال پرسی عزیز جونم از خاله و عمه و عمو و دایی، رفت سر اصل مطلب.

- نوه گلم! می‌خوام دور و برم رو تمیز کنم. دست تنهام. تو میای به عزیز جونت کمک کنی؟ این چه سوالیه می‌پرسم؟! مگه می‌شه نوه عزیزم نیاد؟!

و من یک نگاه به ساعت و نگاه دیگر به کتاب‌هایی که قرار بود بخوانم‌شان انداختم و یک چشم ناقابل گفتم و راهی خانه عزیز جون شدم. بعد از کلی خستگی از آن‌جا، آمدم و ناهار راخوردم و نشستم پای درس که باز تلفن زنگ خورد...

- بله؟!

- سلام. خوبی؟! رفیعه سریع برو اتاقا رو جمع و جور کن که مهمون داریم. اومدم تمیز باشه‌ها!

تا آمدم مادر گرام را توجیه کنم که من نمی‌توانم و درس دارم و غیره و غیره... گوشی را گذاشتند و من ماندم با دنیایی از درس‌های عقب افتاده!

خلاصه اتاق‌ها را تمیز کردم. با خود گفتم که دیگر بروم و بنشینم پای درسم که... پیامک آمد: رفیعه! بزن شبکه3، پرسپولیس یک گل زده و جلوست! ما را می‌گویی؟! از شدت ذوق یادمان رفت که اصلا امتحانی هم داریم یا خیر! رفتیم و نظاره‌گر بازی زیبا(!)ی تیم محبوب‌مان شدیم که در آخر زد توی ذوق‌مان! خیت و ایضا خنک برگشتیم و رفتیم که درب اتاق‌مان را باز کنیم که...

آیفون زنگ خورد. از شدت ترس به خودم می‌لرزیدم. آخر عمویم دخترش را گذاشت خانه ما و خودش رفت! و من باید با این دختر عموی عزیزم(!) بازی‌ها می‌کردم! به انگری بردز و این‌ها هم راضی نمی‌شد. دست آخر مجور شدیم تا قایم باشک و گرگم به هوا بازی کنیم! خلاصه به خود آمدیم، دیدیم ساعت شده 11 و نیم و ما هنوز لای هیچ کتابی را باز نکرده‌ایم! رفتیم و نشستیم و خواندیم و... از فرط خستگی خواب‌مان برد.

فردا از راه رسید و ما با کلی استرس به مدرسه رفتیم. زنگ اول زیست داشتیم. معلم‌مان هم از آن‌هایی نبود که حرف حساب حالی‌اش شود و از ما یکی امتحان نگیرد! به هر کسی هم که می‌گفتیم: فلانی نامرد! یک سوال را حداقل برسان، می‌گفت: جیک جیک مستونت بود، یاد زمستونت بود؟!

ساعت 8 صبح شد و همه منتظر دبیر بودیم که درب کلاس باز شد. اما این بار خانم ناظم خبری خوش آورده بود: بچه‌ها! آروم و بی سرو صدا برید بیرون. خانم رنجبر امروز تشریف نمیارن.

آه و حسرت از نهاد بچه‌ها بلند شد و فقط من بودم که بسی خوشحال شدم. خلاصه این زنگ به خیر و خوشی تمام شد و نوبت امتحان فیزیک بود! اما این بار را هم شانس آوردم و خانم معلم گفت که وسط راه کیفش را زده‌اند و فعلا اعصابش خورد است و امتحان نمی‌گیرد. انگار ابر و باد و مه و معلمان گرامی دست به دست هم داده‌اند تا من امروزم را به خوبی بگذرانم!

نوبت به درس شیرین ادبیات رسید. به دلیل علاقه زیادی که به ادبیات و معلمش داشتم همیشه این درس را می‌خواندم و 20 می‌گرفتم، اما این بار مثل این‌که قرار بود آبرویم برود و یک عدد 2 از بیستم بیافتد!

خانم ابوالقاسمی تشریف آوردند و بنده نیز مثل بید می‌لرزیدم. یک عدد خود شیرین هم از آن طرف گفت: خانم! ما آماده‌ایم. امتحانتون که سخت نیست؟! و من همان طور که یک نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداختم، دبیر گفت: خیلی آسونه. منتهی جلسه بعد می‌گیرم. چون خیلی عقبید.

دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و از روی شادمانی بسیاری که حاصل شده بود، یک جیغ ناقابل کشیدم و...

و مادرم را دیدم که می‌گوید: رفیعه! رفیعه! باز خوابیدی؟ پاشو ساعت 6 و نیم صبح است. مدرسه‌ات دیر میشه‌ها!

دیگر خودتان بدانید که آن لحظه چه حسی داشتم...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/٠٨/٠٦
٠
٠
الهی بگردم.... فدای سرت جیزی که زیاده درس و امتحان..تموم نمیشن که.....
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخخ اره دیه...
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٦
٠
٠
ماکه از همون روز اول درس دادن/هروزمونم امتحانه ینی توی کل هفته ی روزم نیس که امتحان نداشته باشید هر یک امتحان ماهم فک کنم برابر با دوتا از متحانات بقیه باشه//انصافا خیلی سخته
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
خییییییییییلی سخت...
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
اصن با روح و روان آدم بازی میکنه لامصب:دیییییییی
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٦
٠
٠
اما در مورد مطلب: خخخ چقد درسر داشتید شما چقد طفلکی خخ//تو کلاس ما برعکس شماست یا کلا متفاوت از 18 نفر فقط6 نفرمون به درس اهمیت میدم و بقیه کلنی نمیخونن// اون لحظه هم باید ی دیوار سفیدو صاف پیدا میکردیدو.......به همین راحتی :دییی
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخخخ
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠٦
٠
٠
آخییییییییییییییییییییی یعنی دلم خیلی سوختا! طقلک رفیعه! :دی
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
واقعن....
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٨/٠٦
٠
٠
خخخخ.....خیلی خوب بود:))))) آخییییییی. ...
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
مغسی...
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٦
٠
٠
یک واقع نگاریِ بی ادا، بی لکنت، سلیس و صریح. موفق باشید. دلنشین می نویسید.
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/٠٧
٢
٠
خیلی ممنونم استاد....نظر لطفتونه:)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخ سوسولید دیکه ما دبیرستانی بودیم هم هر روز امتحان داشتیم سه چهارتا یعنی یکروز نبود امتحان نداشته باشیم حتی روز اول مهر از تو تابستان برنامه امتحانات مهرماه میدادن:-|
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
بعله ماام همین طوری هستیم....منتهی بعداز کلی خستگی و دردسر،واقعن نمیشد درس خوند....مرسی از نظرت:)
shakhe_shemshad
shakhe_shemshad
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
سرتون سلامت...چون میگذرد غمی نیست!
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
ممنونم....
admincheh
admincheh
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
کم کم داشتم به شانس بد خودم وقتی درس نخوندم لعنت می فرستادم:دی
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٨/٠٧
٠
٠
خخخخخخ
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨