دیو... آر
فلسفه بافی‌...

دیو... آر

نویسنده : Fatemeh.Lakaei

خوی انسانیت در همه‌مان هست؛

قصه‌ها می‌گویند: دیوار، «دیو...آر» است!

ساختِ دیوار دور دیوان فقط از انسان بر می‌آید! فقط انسان است که دیو را در چهاردیواری محکوم به تنهایی می‌کند تا گزندش به انسانی نرسد.

این بود که هر انسانی که صفتی از دیو در خود یافت، دورِ خود دیواری کشید!

دمِ انسان‌ها گرم که هنوز دیویت را از آدمیت تمیز می‌دهند؛ که هنوز دیو را محبوس می‌کنند، هر چند آن دیو خودشان باشند؛ که هنوز ساختِ دیوار بلدند و آن را می‌سازنند که هنوز انسان و انسانیت را دوست دارند!

حیف از آن همه انسانیت که به خاطر ذره‌ای دیویت محبوس شود.

مردم ترس دارند از ذره‌ای دیویت‌شان برای دگران و شرم دارند از آن همه انسانیت‌شان برای خودشان!

اگر این نیست، پس چگونه است که زمین را کم آوردند و در هوا هم دیوار ساختند!؟

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
فلسفه سنگینی بود...ما شبیه علامت سوال شدیم (+_+)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
سلام ... جملات زيبايي بود ولي پيام را نگرفتم
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
مردم کجا از دیویته خودشون برای دیگران شرم دارن؟! ما که ندیدیم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
سلام: دلتان شاد باد.
مرتضی ت خ
مرتضی ت خ
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
سلام شرمنده این جملتون یعنی چی؟زمین را کم آوردند و در هوا هم دیوار ساختند.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
با شما موافقم. معمولا ممالک ایدئولوژیک چنین میکنند... بگذریم... .
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
باید فلسفی به موضوع نگاه کرد که کار بچه های انسانیه:دی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/١٤
٠
٠
جالب بود توجهم رو جلب کردش.:)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
o_Oهاع؟والا منم که دوساله فلسفه میخونم نفهمیدم:دی
salma
salma
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
به جای اینکه به موضوع به چشم موضوع فلسفی نگاه کنیدفقط کافی یک خورده دوروبرتونو نگاه کنیدمتوجه همه چی میشید.موافقممممممممممممم
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
دیوار الزاما نشانی از دیو درون نیست! از نظر فلسفی مغالطه است ولی از نظر ادبی زیباست
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات