زنانگی به قول مامانم...

زنانگی به قول مامانم...

نویسنده : f_l.a

یکهو می‌فهمی چقدر گناه داری وقتی می‌بینی جایی زندگی می‌کنی که فقط به خاطر دختر بودنت، حتی بعضی شب‌ها که هوا بس ناجوانمردانه آرامش بخش است و روحت با تمام وجودت داد می‌زند که پاشو! شال و کلاه کن! بزن بیرون! قدم بزن! نمی‌توانی پاشی! شال و کلاه کنی! بزنی بیرون! قدم بزنی!

حتی فقط به جرم دختر بودنت نمی‌توانی یک همچین شبی یک فنجان شیرقهوه دستت بگیری و پشت پنجره با آرامش فنجانت را تموم کنی! چون همیشه یک نگاه مزاحم هست: همسایه‌ای، عابری، سوپوری، آشنایی، بقال سر کوچه‌ای، ننه صغری و کلثوم خانمی یا چند جفت چشم مزاحم دیگر که از دید تو دور مانده که واقعا هرچه فکر می‌کنی نمی‌فهمی از جان یک دختر کلافه فنجان شیر قهوه به دست که به جرم دختر بودنش از لذت قدم زدن‌های شبانه با خودش محروم شده، چه می‌خواهند. 

و می‌بینی چقدر بیشتر گناه داری که به لطف زندگی کردن در یکی از واحدهای یک آپارتمان 4 طبقه که مثل یک وصله ناجور گند زده به شب آرامی که قرار بود تویش قدم بزنی ولی یکهو یادت می‌آید که به جرم دختر بودنت نمی‌توانی تنها روزنه‌ای که به سمت آسمان داری را -که همانا 5 تا پنجره است- به خاطر وجود پرده و یالان و دکور و حساسیتی که مامان سر مرتب بودن این پرده‌ها و یالان‌ها و دکورها دارد طوری که انگار چین‌های‌شان را هم شمرده، حتی باز کنی و از بازکردن پنجره‌ها هم محروم میشی!

و چقدر احساس بیچارگی می‌کنی وقتی از پشت شیشه پنجرهای بسته، سعی می‌کنی با نگاهت آپارتمان‌های چند طبقه مجاور آپارتمانی که تویش زندگی می‌کنی را کنار بزنی به امید پیدا کردن یک تکه از آسمان برای دیدن ماه و دست آخر هم پیدایش نمی‌کنی که نمی‌کنی... به یه مشت مهتاب هم راضی می‌شوی که دریغ می‌کنند از تو این علف‌های هرزی که به اسم همسایه دور و برت سبز شدند!

دست آخر هم خیلی آرام، توی دلت، طوری که خودت هم نشنوی می‌گویی خاک توی سرت که به جرم دختر بودنت حتی نمی‌توانی بری توی حیاط یا پشت بام تا ونگ ونگ‌های این روح سرکش را خفه کنی! بابا سرم رفت!

+ مامان همیشه می‌گفت کدبانو باش. می‌گفتم کد بانو بودن یعنی چی؟ 

می‌گفت زن قویترین موجودیه که وجود داره! کدبانو بودن یعنی خرد خرد استفاده کردن از قدرت زنانگی در چارچوب زنانگی؛ گاهی با ظرافت‌های زنانه، گاهی با خشم زنانه که تا حالا کسی ازت ندیده! و هیچ وقت تمام قدرتتو رو نکن... نذار بی رمق شی! یه کدبانوی واقعی کسیه که همیشه یه ذره از قدرتشو واسه روز مبادا نگه داره.

+ نمی‌فهمیدم چی می‌گفت، اما این روزها عجیب به حرفش رسیدم!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٢٦
٣
٠
اما حرف مامانت چیزی از جرمِ دختر بودن کم نمی کنه!
f_l.a
f_l.a
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
راست میگی!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
موافقم.... (متاسفانه) موافقم... .
mina_h
mina_h
٩٣/٠٨/٢٦
٣٤
٢
دختر بودن افتخاره جرم نیست...
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
معتقدم فقط خانوم هاچ و خانوم بهزادفر معنای "جرم" رو در این دست نوشته متوجه شدند..../ و معتقدم نویسنده بسیار بسیار زیبا از کلماتی خاص و دوپهلو استفاده کرده.../ و در انتها معتقدم ... بله؛ جرمه.... صبور باشید، تا مدارجِ بالا تحصیل کنید و تا جاییکه می تونید کودکِ درونتون رو زنده نگه دارید. خلاص! خیلی زیبا نوشته بودید. لدت بردم.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٨/٢٧
١
٠
جایی که زندگی میکنیم یه جور جرمه. به خاطرش محکوم به خیلی چیزا شدیم. بیاین رو راست باشیم. کدوممون داریم اونجوری که دلمون میخاد زندگی میکنیم؟ جدا از تلاش و پشتکار و اگه بخایم میشه و این حرفای کلیشه ای چقدرش به خاططر اینه که دختر این سرزمینیم؟ چرا عزیز من. جرمه...
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٢٨
٠
٠
مینا من درکت می کنم! این حرفت اقتضای سنته. 6 ساله دیگه می فهمی جرمه نه افتخار. میای همینجا میگی هاچ خدا بیامرز راست میگفت
فائزه
فائزه
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
دختر بودن خیلی سخته..ولی شیرینه :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
از نظر اینجانبمان که دختر بودن خیلــــــــــــی هم جرم قشنگی هست (^_^)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
سلام ::))
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
علیک سلام خخ
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٦
١
٠
بعدشم : دختر جماعت به کل برتر است / ز جن تا پری از همه سر تر است (^_^)
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
پسربودنم سختی های خودشوداره ولی من به این که دخترم افتخارمیکنمممممممممممممم بامامانتونم موافقمممممممم فقط بدون تاوقتی این کاراروبخوای بخاطرحرف مردم انجام ندی زندگیت کسل کنندست .........
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
چقدر ناامیدی دختر !!! خوب تر باشی الهی :))
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
دختر....رحمت الهی.....
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
درکت میکنم وحشتناک:)مخصوصا اگه همه جوره تنها باشی تنهایی به معنای واقعی کلمه:(
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
این روزها همه چی جرمه همه چی/ دختر بودن/خوب بودن/ درسخون بودن/حتی اگه ابروهاتو بر نداری به امل بودن محکوم میشی حتی اگه... این همه یک نوعشه خواهر من/مجبوری بسوزی و بسازی
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
من هیچ وقت احساس بیچارگی نمی کنم :))) مسائل مهم تر و قشنگ تری هم هستن که باعث میشن خوشحال باشم که دخترم:)))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
مثلا؟ سه موردشو مثال میزنی؟
admincheh
admincheh
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
منم احساس بیچارگی نمی کنم^_^
F_Pakbaz
F_Pakbaz
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
دختر بودن جرم نیست، سخته! کاملا میفهمم چی میگی...:(
admincheh
admincheh
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
کدبانو بودن یعنی خرد خرد استفاده کردن از قدرت زنانگی در چارچوب زنانگی !این عالی بود!
f_l.a
f_l.a
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
این که توی این مطلب یا مطالب قبلیم برای کامنت هاتون پاسخی نمی ذارم به معنای نخوندن کامنت هاتون نیست.به پای بی ادبیم هم نذارید..اتفاقا برام مهمه که بدونم چه نظراتی برای این مطالب می نویسید و پیگیر نظراتتون هم هستم و از همتون که وقت می ذارید و میخونید و کامنت هم می ذارید تشکر میکنم:) ولی احساس می کنم که نویسنده تو مطلبش حرفشو زده و از این به بعدش باید ساکت بمونه و به نظرات و دیدگاه هایی که به مطلبش نسبت داده میشه توجه کنه...نوشته ای که توضیح و حرف اضافه ای از طرف نویسنده بخواد یه نوشته ی ضعیفه!حرفی نمی زنم تا ببینم اصلا تونستم مفهوم نوشتمو حداقل به یکی دو نفر برسونم یا نه...از همه ممنون..از اونهایی که نگاهمو فهمیدن بیشتر تر ممنون:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
زن آهویی‌ست خسته که با تیر می‌خورد/خون دلی که در قفسش شیر می‌خورد/زن آن مسافر است که احساس می‌کند/از هر طرف نرفته به تقدیر می‌خورد/از عشق گفته‌اند که خون‌ریز و …، غافلند/زن زخم تشنه‌ایست که شمشیر می‌خورد/زن نیستی که بعد من اینگونه زنده‌ای!/زن بوده‌ام که غصه مرا سیر می‌خورد/اما چه جای شکوه؟ که کج آفریده‌اند/منقار آن پرنده که انجیر می‌خورد… (مژگان عباسلو)
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٨/٢٧
٠
٠
مطلبتون جالب بود.... دیدگاه ادما متفاوته :) ما دخترا از خیلی چیزا محرومیم....امااااااااااااااااااااا ..اما با وجود این تو خیلی چیزا سرتریم :))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤