غرولندهای یک دختر خیلی بد

غرولندهای یک دختر خیلی بد

نویسنده : سحر نیکو عقیده

مثلا هیچ وقت، حتی برای یک لحظه آرزوی پوشیدن لباس سفید عروسی را نداشته نباشی و متنفر باشی از آن شبی که  از مدت‌ها قبل باید برایش استرس داشته باشی و حرص بخوری و وقتت را تلف کنی و کلی آدم به خاطر تو وقت‌شان ر ا تلف می‌کنند و از روزها قبل دنبال بهترین لباس و بهترین آرایشگاه و از این دست بهترین‌های بی‌اهمییت و حتی نفرت انگیز باشند و بعد با علم به این‌که از این نفرت تو خبر دارند، هر بار که تو را می‌بینند به جای سلام اول بگویند: نظرت عوض نشد؟ بعدا پشیمون میشیا؟ من برای عروسی تو می‌خوام برم فلان لباسو بپوشما؟

 مثلا وقتی روی صندلی سلف دانشگاه نشسته‌ای و دختری که روبه‌رویت نشسته است با چشمان گرد شده و حتی متاسف و متعجب به تلاش تو که سعی داری آخرین دانه برنج را با قاشق برداری و ظرف را تمیز کنی، نگاه می‌کند... و نمی‌داند که تو به آقای آشپز باشی گفته‌ای نصف برنج بشقاب را خالی کند تا بتوانی رسالت تک تک دانه‌های برنج داخل بشقابت را که در قبال خورده نشدن و دور دریخته شدن‌شان مسئولی اجرا کنی.

مثلا وقتی حدس بزنی که خیلی‌ها بعد از خواندن این مطلب با نفرت به صفحه مانیتور نگاه می‌کنند و در دلشان می‌گویند این دختر چقدر ریا کار است که کوچکترین کارهای به ظاهر خوبش را می‌خواهد برای همه شرح بدهد.

وقتی ندانند که این  دختر هنوز خیلی راه دارد تا  اندکی خوب بودن، هنوز خیلی بد است، خیلی بد که حتی برای همین کارهای کوچکی که برای دل خودش دوست دارد انجام دهد، در برابر نگاه و قضاوت آدم‌ها دستِ دلش می‌لرزد و سست می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
faride
faride
٩٣/٠٨/٠٤
١
٠
و یه عده انگار کلاس میدونن حتما باید یکم از غذاشون بمونه !!
همتا
همتا
٩٣/٠٨/٠٤
١
٠
هومممم ! من از همین تریبون باید به خاطر یاد دادن قصیه رسالت دونه های برنج ازت تشکرکنم ^ــــ^
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٨/٠٥
٠
٠
متنفر باشی از آن شبی که از مدت‌ها قبل باید برایش استرس داشته باشی و حرص بخوری و وقتت را تلف کنی و کلی آدم به خاطر تو وقت‌شان ر ا تلف می‌کنند و از روزها قبل دنبال بهترین لباس و بهترین آرایشگاه و از این دست بهترین‌های بی‌اهمییت و حتی نفرت انگیز باشند و بعد با علم به این‌که از این نفرت تو خبر دارند، هر بار که تو را می‌بینند به جای سلام اول بگویند: نظرت عوض نشد؟ بعدا پشیمون میشیا؟ من برای عروسی تو می‌خوام برم فلان لباسو بپوشما؟ جانا سخن از ته ته دل ما میگویی :|
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٥
٠
٠
زیبا بود.موفق باشید.
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات