آدم‌هایی که به عشق، عشق می‌ورزند
نامه‌ای به دخترم

آدم‌هایی که به عشق، عشق می‌ورزند

نویسنده : وبگردی
عزیزم، آدمهایی هستند که خواستنی نیستند، جان کسی برای‌شان در نمیرود، نبودشان بقیه را دلتنگ نمی‌کند، دیده نمیشوند، نظرشان اهمیت چندانی ندارد و همیشه خودشان بودهاند و خودشان. شاید کمی مسخره باشد اگر بگویم از نظر من علت مرگ همه این آدمها در هر سنی که باشند بیبغلی، کمبود حرفهای قشنگ، وجود یک چاه ویل در حوالی قلب‌شان و خفگی در اثر حرفهای تلنبار شدهای که تا بیخ گلوی‌شان بالا آمده، است. این آدم‌ها به عشق، عشق می‌ورزند و بیشتر از هرچیز دیگر انتظار آن را می‌کشند، شاید در ظاهر همه‌ی آن‌ها به دنبال یک منبع بی‌انتها باشند ولی حقیقت این است که از هر نوع عشقی انرژی می‌گیرند، مثل زمین خشکی که عطش دارد و فرقی نمی‌کند که با باران سیراب شود یا سیلاب و یا آب باریکه‌ای که در کسری از ثانیه تبخیر می‌شود.
همه‌ حرف من این است، اگر روزی احساس کردی که جز این آدم‌ها دسته‌بندی می‌شوی، بترس. بترس نه به خاطر احساس تنهایی‌ای که هر لحظه گریبانگیرت است، به خاطر عاطفه و احساساتت که خیلی زود قرار است از بین برود. احساس، بر عکس خیلی چیزهای دیگر، وقتی زیاد می‌شود که آن را خرج کنی. وقتی خرج نشود کم و کم‌تر می‌شود و یک روز می‌بینی که هیچ احساسی نداری و بدون احساس بودن خطرناک است. بترس چون قرار است هربار که کسی احساسی نسبت به تو داشته باشد، فکر کنی که اشتباهی رخ داده، از ترس ترک شدن بلرزی و هر لحظه منتظر باشی کسی بگوید که همه‌ی این‌ها دروغ بوده است. بترس چون قرار است آن‌قدر دیر به آدم‌های دوست داشتنی‌ات مهم بودن‌شان و علاقه‌ات را نشان بدهی که از دستت خسته شوند و یک روز صبح، بدون هیچ حرفی برای همیشه از زندگی‌ات بیرون بروند.
دختر عزیزم اگر روزی احساس کردی که جز این آدم‌ها دسته‌بندی می‌شوی، بترس اما زیر لحافت قایم نشو. به جایش بلند شو و سعی کن عاشق خودت بشوی. عاشق اخلاق‌های گندت، عاشق نقص‌های صورتت، عاشق خوبی‌ها و بدی‌هایت و بعد دیگرانی خواهند بود که عاشقت بشوند. البته این مرحله تضمینی نیست. چون هنوز نتوانسته‌ام از پسش بربیایم. هنوز خودم را دوست ندارم، هنوز نمی‌توانم فکر کنم که این مشکل من نیست که این همه خودم هستم و خودم، هنوز وقتی احساس می‌کنم کسی مثل قبل به من توجه نمی‌کند و من را دوست ندارد می‌میرم و می‌میرم و می‌میرم، هنوز نمی‌توانم به آدم‌ها بگویم دوست‌شان دارم و دست روی دست می‌گذارم تا خودشان بفهمند. هنوز هم فکر می‌کنم منفور و دوست نداشتنی‌ام، هنوز هم اعتماد برایم سخت است و در جواب هر اظهار نظر مثبتی فکر می‌کنم همه چیز برای دلخوش کردنم است. هنوز هم فکر نمی‌کنم برای کسی مهم هستم و این احساس مهم بودن یکی از بهترین احساسات دنیا است.
خلاصه این‌که مطمئنم بیست‌وسه سالگی و یازده ماهگی و بیست روزگی تو پر از نور خواهد بود و عشق و احساسات خوب. پر از آدم‌هایی که حضورشان سپر مدافع توست در برابر ضربه‌هایی که زندگی به سمتت حواله می‌دهد. من هم امیدم را از دست نمی‌دهم. بیشتر صبر می‌کنم با این که صبور بودن واقعا سخت است و سعی می‌کنم خودم را نجات بدهم تا اگر فردا احتیاج به نجات پیدا کردن داشتی ناجی‌ات باشم، آخر می‌دانی کسی که نتواند خودش را نجات دهد نمی‌تواند ناجی دیگران باشد.
قربونت مامان.
================
منبع:
http://lasolitude.blogfa.com/post-285.aspx
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
maede
maede
٩٣/٠٨/٠٥
٠
٠
یه ذره ناامیدی تو نامه شون زیاد نبود؟!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٥
٠
٠
نمیشه گفت ناامیدی زیاد بود. از فرط واقع گرایی اینطور استنباط میشد. در حالیکه بسیار زیبا بود و واقعا جای تقدیر داره. موفق باشید.
h-looshi
h-looshi
٩٣/٠٨/٠٥
٠
٠
:/
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٨/٠٦
٠
٠
آدما ها میمیرند ار بی بغلی واقعا :|
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٠٦
٠
٠
عالی بود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤