من یک دختر معمولی‌ام...

من یک دختر معمولی‌ام...

نویسنده : وبگردی

من حرفم نمی‌آید خب. من هیچ چیزم نمی‌آید خب. من از خیلی چیزها ناامیدم خب. خب خیلی‌ها نوشتن‌شان بهتر از من است و من صد در صد که سهل است هزار و چهار درصد هم قبول دارم. من که قبول دارم، اصلا همه‌ آدم‌ها می‌توانند بنویسند مگر این‌که خلافش ثابت شود. هیچ‌وقت هم جزو استعداد‌های داشته و نداشته‌ام «نوشتن»٬ «حرف زدن»٬ «خاص بودن (!)» و این چیز میزها را نداشته‌ام.

خیلی‌ها چیزهای جدید و فوق العاده‌ای برای ارائه دادن به این و آن دارند خب. ولی من چیزی برای ارائه دادن ندارم. حرفی برای به زبان آوردن ندارم. کار خاصی برای انجام دادن ندارم. استعداد خاصی که به وسیله آن تعریف شوم ندارم. من غمگین نیستم. اصلا غمگین نیستم. خیلی هم روزگار خوش و خرم و بیخیالانه‌ای می‌گذرانم و در دوره‌ای هستم که هیچ چیز برایم اهمیتی ندارد و تقریبا می‌شود گفت که آن‌قدر حالم خوب است که هی دعا می‌کنم که در همین حال بمیرم و تمام شوم ولی خب خدا هم که چون خداست٬ تکلیفش با من معلوم است.

خب من الان متوجه نمی‌شوم که این‌که من یک دختر خیلی خیلی خیلی معمولی با دوست‌های خیلی معمولی و با استعدادهای خیلی خیلی معمولی هستم و از آن طرف هم هیچ ادعایی بر روی هیچ چیزی نداشته و ندارم و نخواهم داشت و نشسته‌ام روی صندلی اتاقم و چایی می‌خورم با اسمارتیز٬ چرا باید برای یک عده‌ای آزار دهنده باشم؟ چرا حرف زدن و نزدنم توی جمع٬ نوشتن و ننوشتن توی این‌جا و آن فیس بوق مسخره و کلا تولیداتم باید آزاری برای کسی داشته باشد؟

خب من فعلا همینم. خب من هم یک روزی کلی حرف داشتم برای زدن. کلی حس داشتم برای ابراز کردن٬ کلی شیطنت داشتم توی نگاهم٬ من هم یک زمانی با تمام راننده تاکسی‌ها و پیرمردها و بچه‌های این شهر دوست بودم و با گربه‌ها هم حتا توانایی برقراری یک رابطه سالم و این‌ها را داشتم...

هیچ اتفاقی نیفتاد... دقیقا هیچ اتفاقی نیفتاد و من حالا این شدم. فقط می‌توانم یک دختر خیلی خیلی خیلی خیلی معمولی با عقاید معمولی و زندگی معمولی و دوست‌های معمولی و اتفاقات معمولی باشم. در حال حاضر توانایی من هر چقدر هم مسخره، این است. فقط همین.

=================

منبع:

http://tabasomsilent.blogfa.com/post-362.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
یک واقع نگاری صرف، جذاب، ساده، بی ادعا. ممنون، واقعا زیبا بود.
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
ممنونم از انتخابتون
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
من ی دختر معمولیم....زیبا بود،تشکر
فاطيما
فاطيما
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
باشه خب خخخخخخخخ
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
سلام: خیلی ممنون
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٢
٠
٠
:))))))))))))
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات