ماتروشکای پنجم...

ماتروشکای پنجم...

نویسنده : h_ghasemi

دنیای ماتروشکای کوچک تا یادش بود، تاریک تاریک بود ... دیوار بود ... سرد نبود اما گرمایی هم نداشت ... نور نداشت ... و روزهایش بی‌تقویم ... بی‌اعداد ... بی‌مناسبت ... بی‌فصل ... بی‌رنگ ... خاموش ... خلوت ...

کوچکترین ماتروشکا بود و تقدیرش در گرو کمند تقدیر دیگران ... خواست خدایان ... بچه‌ها ... بچه‌ها که تا هوس بازی به سرشان نمی‌زد، طلسم این قلعه هزارتوی فراموشی نیز نمی‌شکست ...

کسی شکایتی نداشت ... دنیای ماتروشکاها همیشه ساکت، در انزوای دست نخورده یکدیگر پنهان! شبیه پله‌های تو در تو ... غرق رخوت روزهای انفعالی ... و فکر زیستن به گونه‌ای دیگر ... فکر نور ... فکر شور ... فکر برخاستن و جامه تکاندن و حتی به قدر دهن دره‌ای، نو شدن ... به مخیله‌ای راه نمی‌یافت ...

ماتروشکای کوچک اما درگیر ترنم رهایی، پی راهی ... روزنی ... تفاوتی ... خسته از رکود و بی‌رمقی همتایان بزرگ جامه‌اش، به دامان ماتروشکای چهارم آویخت ... بارها و بارها صدایش زد ... به دیواره قلب زیرفونی‌اش (*) کوبید اما بی‌اثر بود ... قلبی شبیه دیوار ... با همان رفتار ... بی‌هیچ واکنش ... بی هیچ انعطاف ... تنها انعکاس ... انعکاس بی فرجام عصیان بود که پژواک درون می‌شد ...

نه ماتروشکای چهارم، نه سوم، نه دوم و نه حتی بزرگترین ماتروشکا که لااقل آن‌قدر خوشبخت بود که از نور پیاله برمی‌داشت، هیچ کدام به تقلاهای کوچکترین ماتروشکا وقعی ننهاد ... هرکدام غرق آرامش کور سیاهچاله‌های ابدی و بی هیچ رغبتی به پافراتر نهادن از دایره امن و فریبکار تقدیر ...

اما ماتروشکای کوچک، همچنان امیدوار با رفتاری شبیه باران بر دیواره‌های محدب زیرفون، می‌نواخت ... می‌نواخت سیلی بر گوش ناامیدی ... سیلی بر سد ... سیلی بر تاریکی  ... سیلی بر مرزها ... اکتفا به وضع موجود، آرامش فرو رونده، ذوب شدن در بیهودگی را باور نداشت ... شهامت عصیان و هیجان کشف و ملاقات با تازگی‌ها نیرومندش می‌ساخت ...رودخانه وار در غلیان خود می‌خروشید ... 

روزها گذشت ... و ناگهان در ساعت بین الطلوعین یک صبح آبانی، چهارمین ماتروشکا درهم شکست ... و نگاه سرد و چوبی‌اش ناباورانه بر قامت درحال فرو ریزش سومین و دومین ماتروشکا ماسید ... 

با شکاف خوردن ماتروشکای بزرگ، طومار سلسله بت‌ها در هم پیچید ...

و ناگهان هرچه بود نور بود و نور ...

همه جا چقدر به نور دچار بود ... چقدر به صدا ... چقدر به طپش ... چقدر به زندگی ...

ماتروشکای پنجم، سرخوشانه پلک‌هاش را به نرمی گشود ...

عطر نارنج‌های پاییزرس، فضای اتاق را شعله ور ساخته بود ...

===============

پ.ن 1: (*) اشاره به درخت زیرفون

پ.ن 2: ماتروشکا یا عروسک‌های تودرتوی روسی، مجموعه‌ای از عروسک‌های کوچک‌شونده میان تهی است که به ترتیب داخل دیگری قرار می‌گیرد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٩/٠٦
٢
٠
یه تصویر فوق العاده از یه اتفاق ساده...مثه یه عکاس ماهر که سوژه هاشو از همون چیزایی انتخاب میکنه که به چش خیلیا نمیاد..واقعا که زیبا بود هدی جان برای چاپ انشای پاییز م تبریک میگم .. ایشالا همیشه شاخ باشی:))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
سپاس رهای عزیز ... نظرلطفته. دیدی گفتم اون شعرت که امروز چاپ شد واقعا خوب و زیباست؟ منم تبریک میگم.
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
:)..ممنون عزیز@-}--
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
:)) جالب بود :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
سپاس
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٦
٣
٠
ضمنا شایان ذکر هست که این مطلب ادامه نوشت یادداشت "اولین سیگار" دوست گرامی جناب آقای روشناوند بود که متاسفانه علیرغم تاکید من برای درج در عنوان فرعی متن، صورت نپذیرفت و خودم جهت اطلاع به عرض دوستان می رسونم این مهم را!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٠٦
٢
٠
سلام ... اي كاش اينگونه مي‌شد انوقت در پي مقالات همديگر مطلب مينوشتيم و كلي باب جديد در مباحث ياز ميكرديم . پنج تا لايك داشت /
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٦
١
٠
خب الانم میشه همین کار رو ادامه داد و یه رسم جدید و طرحی نو درانداخت/ من خودم ایده های خوبی گرفتم از همین عناوین و مباحث و مقالات و حتی سوالات مطرح شده در انجمن جیم که برای هرکدومشون یه یادداشت هم نوشتم و ارسال کردم که هنوز مونده تا منتشر بشه و هرکدوم که منتشر شد میگم که مربوط به کدوم مورد مطرح شده در این سایت بوده ... سپاس از شما.
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
عاشقشونم ... :)))))) چقد گرم بود ...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
:) ... چی گرم بود؟ هوا؟! :دی// سپاس از گرمای حضور شما.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٦
١
٠
هدیییییی جوننننننننننننننن مثل همیشهههههههههههههههه عالیییییییییییییی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
لطف داری عزیزم. خیلی خوشحالم که مثل سابق می بینمت! ممنون که همونی که باید! و ممنون که حرفمو گوش دادی و شدی دلنیای واقعی ...
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
خواهششششششششششششششششش ممنوننننننننننننن که پشتمیدبه دوستی باشاافتخارمیکنم البته اگه شمامنوجزدوستاتون بدونیدددددددد
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
صد البته. منم به وجود شما و همه دوستانم صمیمانه افتخار می کنم.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٦
٢
٠
لذت بردم... . استادِ طراحی های انتزاعی هستید. بازی با فرم اوج مهارت شماست. باید حتما دوباره تکرار کنم که: لذت بردم.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
سپاس از شما ... خوشحالم که از دید شما خوب بوده/ شما خودتون استاد هستید/ اما اگه خودم با نگاه امروزم میخواستم منتشرش کنم (چون نگاه من خیلی در حال تغییر و تحول هستش معمولا) یه مقدار از سه نقطه ها رو کم می کردم توی این متن! و شاید یه سری ویرایش دیگه ... البته از دوستان سایت ممنونم که درخواست من مبنی بر عدم دخل و تصرف در فرمت بندی رو رعایت کردن اما خودم الان در مقام خواننده کمی نسبت بهش نقادانه تر نگاه می کنم و میتونم یه سری اشکالات تخصصی بگیرم ازش! :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
بله دقیقا میخواستم راجع به کم کردنِ "سه نقطه" ها بگم اما به اسکلت داستان آسیب نرسونده بود و بنابراین چیزی نگفتم. اشکالات تخصصی هم نگیرید لطفا!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٦
٠
٠
ممنون از شما. خواهش می کنم شما هر وقت ایرادی به چشمتون میخوره در متنهام حتما بهم بگین. مطمئن باشین که من فکر می کنم بهش و مطمئنم که کمکم میکنه در بهینه سازی! :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
چرا من چیزی نفعمیدم؟؟
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
واقعا؟؟ چی بگم والله؟ :| ... اتفاقا این متن یه پیام خیلی مهم داشت ...
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
یا خیلی با کلمات ور رفته بودید یا هم که خیلی ادبی بود یاهم ک ... ی جوری بود خلاصه / 3 بار خوندمش
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
کلمات که ابزار دستمه و به هرحال رستمه و همین یه دست اسلحه! اما به هرحال ممنون که وقت گذاشتین و سه بار خوندینش ...
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
نه خب واقعا چراا؟
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
بسیار زیبا ممنون هدی جان
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
سپاس از شما فاطمه جان
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
سلام ودرود برشما باد:زیبا مینویسید.ممنون
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
درود و سپاس از حضور شما
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
لذت بردم خیلی تشکر:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
سپاس از حضور شما
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/٠٨
١
٠
روزها گذشت ... و ناگهان در ساعت بین الطلوعین یک صبح آبانی، چهارمین ماتروشکا درهم شکست ... و نگاه سرد و چوبی‌اش ناباورانه بر قامت درحال فرو ریزش سومین و دومین ماتروشکا ماسید ... با شکاف خوردن ماتروشکای بزرگ، طومار سلسله بت‌ها در هم پیچید ...سلسله ی خوب از مفهوم های انتزاعی ...:)لذت بردم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
سپاس از حضور خوب شما
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٠٨
١
٠
امیدوارم این بین الطلوعین ها ودر هم شکستن ها برای ماهم پیش بیاد...یه روز خود واقعیمون دنیارو لمس کنه...مرسی...قشنـــــــــگ نوشتین...لذت بردیم (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
شما به نظر من سطح درک و هوشیاری بالایی داری. خوشحالم که هستی. سپاس.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
نظر لطفته....من سنم بالاست...هیجان زیادی واسم خوب نیست...اینجوری ازم تعریف میکنی یه وقت دیدی قلبم واستاد ها :))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤