عباس ما تشنه‌ایم
برای عمویم...

عباس ما تشنه‌ایم

نویسنده : f_yousefi

به نام خالق عباس

وقتی آمدی همه چشم انتظارت بودیم. پدر برایت گوسفند زمین زد. اسمت را عباس گذاشتیم. هر وقت به اسمت فکر می‌کنم، یاد عباس(س) در کربلا می‌افتم. آن‌جا که رفت برای بچه‌ها آب بیاورد و برنگشت. آن‌جا که بچه‌ها به حسین(ع) گفتند به عمو بگو برگرده ما دیگه آب نمی‌خواهیم ... لحظه‌های آخر رفتن را یادت می‌آید؟ از زیر قرآن ردت کردیم و پشت سرت آب ریختیم. یادت می‌آید با خنده گفتی آب برای چه؟ من نمی‌روم که برگردم. می‌روم که بمانم.

قلب مادر همان‌جا لرزید. عباسم رفت. لبخندت را هنوز یادم هست. محو است، اما هست. همیشه با امید به کمیته می‌رفتیم به امید یافتن خبر. اما هیچ نبود. هیچ‌کس نمی‌دانست کجایی. جانبازی گمنام در گوشه بیمارستان صحرایی، اسیری یا شهید. اگر شهید بودی پس جنازه‌ات کجاست؟ جنازه‌ات نبود و ما چشم انتظار خودت بودیم.

مادر دیگر دستش را به دیوار می‌گرفت و راه می‌رفت. غم از دست دادن پسرکش آن هم ته تغاری، برایش سخت بود. بیست سال بیشتر نداشتی زمان شهادتت. جوان بودی. غنچه نشکفته. هنوز دامادت نکرده بودیم. هنوز نبودنت را باور نکرده بودیم. گروه گروه شهدا را می‌آوردند اما تو نبودی. مادرت آمد، پدرت آمد. اما خودت نیامدی. کجا با آرامش خوابیده‌ای عباس؟ نمی‌دانی هنوز هستند کسانی که با امید به در خیره شده‌اند؟ هنوز با شنیدن صدای تلفن دستشان می‌لرزد؟ بیست سال گذشت پس کی؟ شهدای گمنام را به نیت تو زیارت می‌کنم. شاید همین نزدیکی باشی. بالای جبل النور. از کجا معلوم شاید خودت خواستی که گمنام دفن شوی. شاید می‌دانستی دیگر در بین ما جایی برایت نیست.

حالم بهم می‌خورد وقتی فکر می‌کنم که برای من رفتی. برای آزادی من. این‌که یوغ بردگی کسی به گردنم نباشد. اما نمی‌دانم ... بعضی وقت‌ها که فکر می‌کنم که آزادم یا بنده می‌فهمم برده‌ای بیش نیستم، در برابر امیال و شهوات. عمو دعا می‌کنی؟

دعای عمو در حق برادرزاده می‌گیرد. مگر ما همخون نیستیم؟ مگر ما همسن و سال نیستیم؟ وقتی رفتی هم سن من بودی حتی کوچکتر. اما الان خیلی از من بالاتری جایی که حتی ذهنم به آن نمی‌رسد.کمکم کن. زندگی دنیایی سخت است. جنگ هنوز تمام نشده. خمپاره‌ها یک خواب راحت برای‌مان نگذاشته‌اند. هر جا نگاه می‌کنی صورت‌های بزک کرده است. آرایش غلیظ. خنده‌های کثیف. رفتی که ما آزاد باشیم؟ این آزادی است؟ بدم می‌آید از خودم و امثال خودم. بدم می‌آید از لاک‌های شبرنگ. خیانت می‌کنیم به خون‌های شما. زیر پا له می‌کنیم آرمان‌های‌تان را. عمو جان کمکم می‌کنی؟ زندگی دنیایی سخت است ...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
١
٠
زیبا و دلنشین. موفق باشید.
f_yousefi
f_yousefi
٩٣/٠٨/٠٣
١
٠
خیلی ممنون :)
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
عالی بود. چقدر توی جیم عموی شهید داریم. خوشبحالتان دستتان به یک جایی بند است.
f_yousefi
f_yousefi
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
به نظرم تو اون دنیا اصلا محل ندن به ما ها . انقدر که کارناممون سیاهه ...
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
کاش قدر بدانیم... ( خیلی خوب نوشته بویدید، آفرین )
f_yousefi
f_yousefi
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
خیلی ممنون . نظر لطفتونه
f_yousefi
f_yousefi
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
نظر لطفتونه . ممنون
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات