پشت دیوار خاکستری /  داستان + لینک دانلود
داستانی نوشته خودم

پشت دیوار خاکستری / داستان + لینک دانلود

نویسنده : مَد

سلام. باز هم با یک داستان بلند دیگر خدمت شما رسیدم. امیدوارم خوشتان بیاید.

اسم این داستان «پشت دیوار خاکستری« است.

نظر فراموش نشود.

ممنون.

 

قسمتی از متن این داستان؛

زانوهای کوچکش را روی زمین خاکی گذاشت و با سیخی کوچک و باریک، دو تکه از زغال‌های زیر آتش را که هنوز می‌سوختند بیرون آورد. همان جا روی زمین پر از سنگ ریزه نشست. دست‌هایش را با پشت پیراهن پاره و کثیفش پاک کرد و اعلامیه مچاله شده‌ای را که باد با خود آورده بود روی زمین گذاشت و با دست صاف کرد.

به زغال‌ها که داغ بودند نگاه کرد. صدای نجوای نوحه‌وار حُلما جان با صدای همهمه‌ای که کم‌کم در چادرهای دیگر فرو می‌نشست قاطی می‌شد...

برای دانلود این داستان با فرمت پی.دی.اف اینجا کلیک کنید.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
زیبا و کامل و بی نقص. دست مریزاد. موفق باشید.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٨/٠٤
١
٠
خیلی ممنون. فقط اینکه عکسی که ادمین گرامی برای داستان انتخاب کرده است درست نیست. منظور از دیوار خاکستری دیوار حائل فلسطین اشغالی است. http://1nevisande.ir/up/do.php?img=57
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
سلام: بسیار عالی بود. متشکرم
s_setareh
s_setareh
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
خیلی زیبابود لذت بردم مرسی
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠